blog*spot
get rid of this ad | advertise here

سقوط برهنه





ایمیل



بايگانی




۴/۰۹/۱۳۹۴
 






با چهاردیواری جان رهای تو در حبس نمی شود که
با مرگ من جان رهایم قطعه قطعه نمی شود که
با عشق بازی از جان رهای تن کاسته نمی شود که
با تقلید، جان رهای ژن ها زیاد نمی شود که










۳/۱۹/۱۳۹۴
 
تصاویر و موسیقی خیلی بهتر از واژه ها بیانگر احوالات منند. حرفها دارم...ولی تا میخواهم بنویسشمان انگار معنی دود می شود و می رود هوا. نمی دانم این موضوع را چطور می شود توصیف کرد یا توضیح داد. ولی میتوانم بگویم که واژه ها مرا فرو کشد و از من می کاهد.


۳/۱۱/۱۳۹۴
 
رسيد صبح از راه...
رسيد صبح از راه و
من نرسيدم
گم‌ کرده‌ام راه را
در سايه‌ي تاريکي
در سپيده‌ي بي‌سايه

طاقت از کف داده‌ام انگار
جامي در دستم
مستم

گوش مي‌چسبانم به ديوار
که از هر روزني
چيزي بشنوم.

آدونیس


۲/۲۱/۱۳۹۴
 
دارد گریه می کند، شاکی از نزدیکی به پایان خط، می شود از این موضوع پیِ داستانی عالی را درافکند؛ به این هم همزمان می اندیشد.


 
انکار ابتذال؛ انکار تفاوت است و خودِ فاشیسم!


 
رایج ترین موضوع در گفتگوهای  'روشنفکری' محاسبه و ارزیابی کمیت و کیفیت روابط  جنسی و خصوصیِ دیگریِ 'روشنفکر'  است به نحوی که محتوای آثار اینان تحت الشعاع شایعات درست/نادرست علاقه مندان و افشاگران قرار دارد. این روش بسیار مناسبی است برای حذف یا تخریب  محتوای آثار تولید شده، و در واقع حذف رقیب و پوشانیدن تنبلی و ناتوانی فکری عاملان به این روش.



۲/۲۰/۱۳۹۴
 
The holiday does have roots that are far deeper and more soul stirring than the simple niceties of white carnations and overpriced orchids. Mother’s Day was originally born out of the early Feminist and Women’s Rights movements. It was fueled by American women’s need to stand against destructive political powers, while simultaneously uplifting the role and value of women in society.

The Radical Roots of Mother’s Day



۲/۱۹/۱۳۹۴
 
امتدادش متفاوت از خاطره است. خاطره، نوستالژی من. امتداد، حضور هستنده ای است در من علیرغم نابودگی اش.



 
اینهمه گفتن، اینهمه نشنیدن. اگر شنیدن، از پسِ هزاران فیلتر، می شنوی آنچه را من هرگز نگفته ام.



 
ریای محض بود که خواست انحصارت را بازگو کردم، چیزی که منطقا و مطلقا به آن باوری ندارم. انحصار جز در تنانگیِ در آن، در لحظه، برایم بی معناست. 



 
من سوار بر شانه هزاران در توهم دانستگی است.



 
دموکراسیِ  بساویدن


۱۲/۲۸/۱۳۹۳
 
تحویل سال یکی از آخرالزمانی‌ترین جنبه‌های فرهنگ ایرانی است. 
اگر بیایم مفهوم «تحویل سال» در فرهنگ ایرانی را بر اساس مثلاً نظریه فرازبان معنا‌شناختی به ریزمولفه‌های آن تحلیل کنیم (یک تحلیل سرسری البته)، به چنین مفصل بندی‌ای از مفهوم خواهیم رسید:
"تحویل سال ایرانی همزمان با نو شدن طبیعت است. سرما بد است و رفتن سرما و آمدن بهار متبوع است. سرما یعنی بدی، و گرما وبهار بیانگر خوبی است. ما هم می‌خواهیم و می‌توانیم با بهتر شدن طبیعت، بهتر شویم. با این بهتر شدن، ما همه منتظر بهتر شدن همه چیز هستیم."
در نتیجه هفته‌ها و ماه‌های پیش از تحویل سال و نوروز مرادف با انتظار برای نو شدن و بهتر شدن همه چیز است. از همین رو، لحظهٔ تحویل سال ایرانی (که ساعت ثابتی ندارد و همین به نمادین‌تر شدنش کمک می‌کند) در ذهن ایرانیان به یک لحظهٔ باشکوه تبدیل می‌شود. در هر ساعتی از شبانه روز که باشد، بیدار و حاضر می‌شویم تا «آنیّت تغییر» را تجربه کنیم. آنیّتی که بناست در لحظه، همه چیز را بهتر و نو کند.
دور جهان روز نو از سرگرفت
موسم نوروز جهان درگرفت (دهلوی)
علم دولت نوروز به صحرا برخاست
زحمت لشکر سرما ز سر ما برخاست (سعدی)
ذهن اسطوره ساز، در چنین طرحواره‌ای انتظار می‌کشد تا بدی‌هایی (که انگار همیشه هست) در این «لحظهٔ تغییر» تمام شود و اوضاع بکام شود. لحظهٔ تحویل و تغییر می‌رسد، همه شادمان‌اند. در یک لحظه تمام آنچه هرساله بدان دخیل می‌بندیم، در صدای توپ، ذوب می‌شود و به هوا می‌رود. چند ثانیه بعد، همه چیز‌‌ همان است که بود. اما سال بعد باز منتظر می‌مانیم تا آخرالزمانی سالانه، ما را در خود گیرد و ببرد. اما جز‌‌ همان آنیّت لحظهٔ تحول سال که عملاً هیچ تفاوتی عرضی با دیگر لحظات سال ندارد چیزی دستگیرمان نمی‌شود. اما از نگاه شناختی-اجتماعی که به آن لحظه نگاه بکنی، ایرانیان از امیدِ به پایان بدی‌ها هر سال لبریز می‌شوند؛ از آن امیدهایی که اراده‌ای بر نمی‌انگیزد، سوژگی و عاملیتی را فعال نمی‌کند. بلکه در مناسکی سالانه غرق در جبرگرایی آخرالزمانی مضحکی می‌شویم که خودمان هم از صمیم قلب باورش نداریم، اما بی‌‌‌نهایت احترامش می‌کنیم. مثلاً:
ایرانی اول: سال خوبی باشه براتون. پر از پول و خوشی و سلامتی.
ایرانی دوم: قربان شما. همچنین برای شما. انشالله که همه چی بر وفق مرادتون باشه.
چند دقیقه بعد از چنین مواجه‌ای معمولاً گفتگو به سوی بدبختی و غم و بی‌پولی و اوضاع خراب مملکت سوق پیدا می‌کند.



نوشته ای از رضا عرب


۱۲/۱۹/۱۳۹۳
 
نخواسته بودم و نمی خواهم هم که شیرجه بزنم در تو.
برای من زنده بودن یادم در یادت کافیست، این زنده تر از هر زنده بودنیست.



۶/۳۰/۱۳۹۳
 
تن سوژه است برای من؛ آلترناتیوی ابزاری برای شناخت هستی ام


۶/۲۹/۱۳۹۳
 
"نابودم..در تناقض وحشتناکی ام..
به  نحوِ حماقت باری جدی هستم و جدی می گیرم؛ اعتماد می کنم و اعتماد دیگری را مراقبت می کنم.
شعرهای منتخب ات را میخوانم، دلم مچاله می شود، مغزم ذوب. از اندوه ات سهم می گیرم..
میخواهم ناخن هایم را در بافت قلب و مغزم فرو کنم. خراششون بدم. هیچی آرامشان نکرده تا به حال، درد همچنان و با شدت و عمقی باور نکردنی دارد جانم را می کاهد."
 شی-راز


۶/۲۶/۱۳۹۳
 
"حافظه تن سخت بر من مسلط شده و دارد مچاله ام می کند..دراز که می کشم، چشمهایم را که می بندم، آب داغی که از گوشه های چشم ام می غلتند، صورت غمگین و غریق تو که در آستانه در اتاق ام  مات دارند نگاه ام می کنند، و .. همه مرا در خلایی نامطبوع فرو می مکند.. دارم متلاشی می شوم..شیارهای مغزم که خالی از حریر سیاه شده اند بیشتر از قلب ام درد گرفته اند،
در تدارک مسخ شدن به موش کور هستم. دوباره به سوراخ  تنهایی و سکوت ام رجعت می کنم..
سلولهایم هر کدام نوعی یگانه از درد را تچربه می کنند، خودِ درد شده ام..
اصلا دلم نمی خواهد تو را غیر از آنچه که تاکنون بوده ای دریابم، می خواهم فریزت کنم و بذارمت بالای طاقچه غیرِ عادت..
دلم میخواست پریشانی ام را با تن ات آرام کنم، هوش تن من هنوز درنیافته رفتن ات را، در نخواهد هم یافت..
از بلاهت ام و از رنچی که می برم خشنودم..هر چه می خواهی بنام مرا."
شی-راز




۶/۱۵/۱۳۹۳
 
من نمی دونم «انقلاب جنسی» چطور ممکنه اتفاق بیفته، وقتی که رویکرد به انسان و هستی او همچنان در قالب دین و اخلاق متعارف هست؟ کجای آنچه الان در ایران اتفاق می افتد انقلاب جنسی/تن-سوژگی است؟ 


۶/۱۴/۱۳۹۳
 
عجب...یعنی می شد که دردها و دغدغه های نویسنده ها و روشنفکران خارجی( خواستم بنویسم غربی دیدم روس ها را نمی توان نادیده گرفت) را هم تقلید کرد؟
 درد و دغدغه شخصی/محلی که وجود نداشته باشه چالش هم نیست. چالش که نباشه بحران هم نیست. بحران که نباشه تغییر هم نیست. تغییر که نباشه گنداب هست و ملال..


۵/۱۱/۱۳۹۳
 
The nocturnal glory of being great without being anything!
Fernando Pessoa, The Book of Disquiet


۴/۲۶/۱۳۹۳
 
برای من بسیار جای تامل داره وقتی که مشاهده می کنم کسانی مورد هدف اتهام از سوی  حکومت و اپوزیسیون هر دو(که در کشورهایی از نوع کشور ما،معمولا اکستریم راست و چپ هستند) هستند که هدفی جز تامین منافع ملی ندارند. اینان برای نیل به این مقصود معمولا سعی در وفاق ملی داشته و به جای نفی مطلق حکومت یا نفی مطلق مخالفان حکومت ،راه مذاکره با صاحبان قدرت یا مخالفان مسلح را انتخاب میکنند ولی کمتر زمانیست که جدی گرفته شوند مگر وقتی که هر دو طرف بخواهند اینان را ساکت کنند چه با ترور چه با فشارها از نوعی که همه آشنایش هستیم.


۴/۲۲/۱۳۹۳
 
از عکس گریزانم، و این موضوع جدیدی نیست. عکس نه من، که برشی نه چندان منطبق بر منه. من نمیخام فقط برش باشم، میخواهم تمام باشم، مجموعه ای بی زمان از ناهمسازیها..  عکس، برشی از برش هست، اعتمادی به آن نیست.




۴/۲۱/۱۳۹۳
 
" بعد از اینکه ناخن های دست چپ ات را گرفتی تنها کاری که می ماند گرفتن ناخن های دست راستت هست. این یک انتخاب نیست، تنها کاریست  که برای انجام دادن بر جا مانده است..." جوی نیمفومانیاک


۴/۲۰/۱۳۹۳
 
«انسان» دروغی بیش نبود، به همان نحو که خدا بود،
جنون و خودخواهی؛ فضیلت بزرگی که باید به آن بازگشت..




۴/۱۰/۱۳۹۳
 
خودم را از زمان بیرون کشیده ام و تو را هم در این بی زمانی برساخته ام..
تو چه می دانی که من از این بی زمانی چه ها برمی کشم و می سازم..
برای خودخواهی خودم ازت معذرت نمی خواهم.
به باورت به بی زمانی باور ندارم.
تو اما باورت به من را از دست منه،
من در بی زمانی واقع ام
..
صد البته که من ربطی به شعر و امور مشابه اش ندارم!




۴/۰۷/۱۳۹۳
 



 چشم درختان درست از جایی که شکسته و بریده می شوند می روید:








۴/۰۲/۱۳۹۳
 
 حس می کنی که همه چیزِ آن دیگری نیستی،  آرام می گیری...
حس میدهی اش که همه چیزت نیست، آرام اش میکنی...
 این در حالی ست که  زیباترین و خالص ترین حس هایت را هم با او داری و برای او..
و اینست بزرگترین تناقض و رنج زیست-عاشقی


۴/۰۱/۱۳۹۳
 
آنقدر زود بود که صاحب کافه با اکراه پذیرفت برام یک قهوه بیاره..نشستم و قهوه تلخ ام را جُرعیدم و خلوت کافه های خالیِ به هم چسبیده را زندگی کردم. تماشای بسته های آمادۀ انسان و نوع نگاه شان به منِ تنها در یک روز آخر هفته هم برای خودش دنیایی بود..


۲/۰۹/۱۳۹۳
 
آدمیان اسباب بازی همدیگه ن و روابط انسانی مهد کودکِ آنان...و من انگار در این نقطه ام..
حلزون های روی زمین بعد از باران..و کلماتی که تو رو به امنیتِ تنهایی ات باز می فرستند..





۱/۲۷/۱۳۹۳
 

برای من هر آغاز از ابتدا با پایان تنیده است..شاید چون باور دارم که ماندن همه چی را خراب خواهد کرد، همه جادوی با هم بودن به جدا شدنِ به هنگامِ آنست. از رنج گریزی نیست..جانم مثل کویر بی آبی دارد می سوزد..



۱۲/۰۳/۱۳۹۲
 
شاید یکی از بندهای سختِ ذهنیتِ ما نوع نگرش مان به تن است تنها به عنوانِ ابزاری برای خور،خواب و سکس. تن انسان شاهکاری طبیعی است در ابراز عواطف، در حمل خاطره ها، در سخاوتش برای اعطای مواد اولیۀ هنرهای زیبا .
به روز کردن این نظربه تاریخِ 29 شهریورِ 1393:
تن انسان همچنین پدیده ایست در پیوند زدنِ رنج و لذت ارگاسمیک در آن و لحظه)؛ تجربه اش بسیار رازآلود و نو است.. به هنگام آن را بسط خواهم داد..




۷/۰۴/۱۳۹۲
 




راهی که به بهشتِ تروریستهای مسلمان ختم می شود از میان خیلِ کشته شدگانی می گذرد که نقشی در مخالفت یا موافقت با دیدگاه؟!های این تروریستها نداشته اند..چرا هدفِ جنایتِ تروریستهای مسلمان سیاست مدارانی نیستند که بانی و مجری سیاستهایِ مورد مخالفتِ تروریستها می باشند؟






۷/۰۲/۱۳۹۲
 
خانه خودت که نباشی  باید در خانه دیگران زندگی کنی و اصولا بی سرپناهی؛اومدم خونه خودم و میخوام دوباره ساکن اش بشم.



۵/۱۹/۱۳۹۱
 
ذهن اضافی...
ذهن که بزرگتر از من شد باید حالشو با یک پس گردنی جا آورد و سر جایش نشاند.


۵/۱۴/۱۳۹۱
 



برای خودت انگشتر برلیان بخر

با یک سبد رز قرمز

با "او"؟ ؛

عشق، دوستی و زمان را قسمت کن!

متاسفانه گوینده اش را نمی دانم.


۵/۰۸/۱۳۹۱
 
شاید بهتر باشد انبار کردن هرچه بیشتر اطلاعات را به کناری بگذاریم و به جای آن به فکر بنای ساختاری باشیم برای نظم دادن به این اطلاعات ، طبقه بندی و سیستماتیک کردن اش .
تلنبار شدن این همه اطلاعات مشوش در مغزمان،بی آنکه چهارچوبی برای ارزیابی آن تعیین کرده باشیم ما را دچار بی روشی می کند.





۴/۰۱/۱۳۸۸
 
بلوچ عزیز
همینقدر می دانم که چشمان ندا هر لحظه با من است و خواب و خوراک ام به زهر مرگ این دختر میهن آغشته است...یاد ندا همراه است با چشمان او و اشکهای تلخ من...


۱۲/۱۷/۱۳۸۷
 
روز جهانی زن بر زنان و مردان مبارک!
امید شخصی من ورود هر چه موثرتر زنان در عرصه های مدیریتی در اقتصاد و سیاست می باشد،دوری و جدایی زنان از سیاست و اقتصاد یعنی دو عرصه واقعا موجود و موثر برای کنش انسانی،به معنای فقدان دیالوگ جنسیت ها و همچنین فقدان یا ضعف قدرت برای مدیریت اجتماعی و سپس مدیریت گلوبال است.اینکه فعالیت زنان محدود به واکنشهای اعتراضی است به نظر من از فقدان قدرت در عرصه اقتصاد و سیاست ناشی می شود و درست تر می دانم که زنان توجه خودشان را بازتوزیع قدرت در این عرصه ها معطوف کنند.


۱۰/۰۹/۱۳۸۷
 

دفاع از صلح و امنیت جانی شهروندان فلسطین و اسرائیل جز با تقبیح آتش افروزان و جنگ طلبان از هر دو طرف ممکن نیست.من واقعا هیجان بلاگرهای ایرانی و همچنین مسلمانان نقاط مختلف دنیا در تقبیح یکطرفه اسرائیل را نمی فهمم.از عدم تمدید آتش بس توسط حماس و موشک باران اسرائیل و کشته شدن غیرنطامیان اسرائیلی چرا کسی حرفی نمی زند؟کسب و توسعه صلح جز با تقبیح جنگ و خشونت از جانب هر گروه یا کشورمحقق نخواهد شد .به نظر من کسانی که فقط از فلسطینیان یا فقط از اسرائیل دفاع میکنند به فکر مردم و غیرنطامیان فلسطین و اسرائیل نیستند و درک شان از صلح ناقص و عصبی است.دفاغ از امنیت جانی شهروندان هر کشوری باید فارغ از عملکرد تهاجمی یا تدافعی کشور متبوع شان باشد.
صلح برای همه انسانهاست نه برای برخی آنهم به تشخیص ما! دفاع واقعی از صلح دفاعی فراگیر و استثنانابذیر است. تقبیح خشونت نیز!


۹/۰۱/۱۳۸۷
 
بعد ازجنجال های نامربوط به علت یا علل خاتمه دادن به مدیریت آقای جامی در رادیو زمانه که به دلیل عدم ارائه اطلاعات شفاف و صریح و به موقع به مخاطب از سوی ایشان و همکارانشان، غیرخودیت را با تمام وجود لمس کردم این بار مطالعه نوشته های مربوط به تعطیلی هزارتو زخم ام را تازه کرد.گرچه زخم حاصل از بی اعتمادی یا نامحرمیت و غیرخودیت در اجتماعات ایرانی در من بسیار عمیق است و حاصل اش هم ترک نوشتن در دنیای آنلاین است .
می دانید چه چیز باعث آزار من از جانب این اجتماع یا هر اجتماع دیگر ایرانی آنلاین(مجازی) یا آفلاین (واقعی1) هست؟اینکه هر زمان مخاطب نامحرم است و غیرخودی و ناشایسته برای در میان نهادن واقعیتها در هر شکل آن ،مطبوع یا غیر مطبوع.بعید می دانم که اعضای هزار تو حتی،نسبت به یکدیگر خودی باشند،ما ایرانیان همه نسبت به آن دیگری غیرخودی و بیگانه هستیم...دل آدمی در "اجتماع" اعتماد می خواهد،اعتماد...بی اعتماد،همدلی و همبستگی اجتماعی جز یک شوخی تلخ نیست...مثل همیشه و باز هم متاسفم که پشت در اجتماعی از اجتماعات ایرانی مانده ام...از شنیدن و خواندن یا مرثیه یا مدیحه خسته ام ،باور کنید خیلی خسته ام...
دوستان عزیز،فکر نمی کنید سخن گفتن از امید برای همدیگر در کارها و جماعات آینده کمی مبالغه آمیز باشد؟

-------
1-پیشترها نقطه مقابل "دنیای مجازی" را "دنیای واقعی" نمی دانستم و همیشه از واقعی بودن دنیای دیجیتال دفاع می کردم،ولی بعد از تجربیاتی با آشنایان ایرانی دنیای دیجیتال در دنیای بیرون ،به این نتیجه رسیدم که حرفها و کلمات را زیاد دارای پشتوانه واقعی و عملی فرض نگیرم، فاصله ای معمولا به اندازه 180 درجه...بر همین اساس دیالوگ و مناظره برایم خالی از معنا شده است و از کنار خیلی از ادعاها و پزها با سکوت می گذرم...


۸/۱۴/۱۳۸۷
 
یکبار خوردن و عمری مست ماندن...
ای کاش مستی جاودانه نیز جزو انتخابهای ممکن ما می بود...


 
سکس،مستی،افیون،خودکشی؛گریزگاه های ناسازگاران...


۷/۰۵/۱۳۸۷
 
تعداد قابل ملاحظه ای از جوانان و حتی میانسالان ایرانی برای مقابله با حقارت های دولت-ملت ایران در صحنه بین المللی و در واقع گریز از هویت محقر فعلی مان در داخل و خارج ،به گذشته قدرتمند ایران باستان در می آویزند.این رویکرد به هویت،برای من این سوال را پیش می آورد که چرا نوستالژی ما از روی دوران پهلوی ها می جهد(می پرد) و به ایران باستان پناه می برد؟آیا وقعا نکته ای مثبت در دوران پهلوی ها برای بالیدن وجود ندارد؟دلیل این گسست ذهنی -هویتی از دوران پهلوی چیست؟

برچسب‌ها:



۵/۲۵/۱۳۸۷
 
"ایستادن در آستانه دوران جدید تاریخ ایران از این حیث کاری سترگ و امری خطیر و پرمخاطره است که مانند هر "ایستادنی"نیازمند نسبتی با مختصات جای-گاهی در تاریخ است.این جای-گاه تاریخی،در برش عرضی آن،بر پایه سنتی پرتعین استوار شده است.یعنی این که هر "ایستادنی" در نهایت،رویارویی با سنت است و گریزی از آن نیست.در پس پرده پندارهای ایدئولوژیکی و در لامکان عرفان،به مثابه ابزار پیکار سیاسی،نسبت با سنت ،و در نهایت،ایستادن در آستانه تجدد امکان پذیر نخواهد شد.
کوشش برای تدوین نظریه نوآیین سنت،به عنوان مفهومی پرتعین،بازگشت به سنت و تکرار آن نیست،نقادی عناصر آن است تا چنان تعین جدیدی در آرایش عناصر سنت امکانذیر شود که بتوان در رویارویی با آن در جایی ایستاد و با این ایستادن معنای آن جدال "بساط کهنه" و "طرح نو" را که از دو سده پیش در دارالسلطنه تبریز آغاز شده ،فهمید."

به نقل از:
1-تاملی در باره ایران،مکتب تبریز و مقدمات تجدد خواهی-دکتر سید جواد طباطبایی -تبریز ،انتشارات ستوده،1384

برچسب‌ها:



۵/۰۸/۱۳۸۷
 
اورهان عزیز زنده بمان!

فامیل ام نیست،دوست ام هم نیست،ولی آشنام هست از آن زود-آشناهای دیریافته ،انسانی کمیاب که زندگی مادی و دارایی اش را وقف صداقت و انسان دوستی اش کرده...خوشحالم که چنین انسانی را شناخته ام و در برابر دیگرانی که قادر به درک صداقت و خوبی های او نبودند ازش دفاع کرده ام...گاهی که فکر میکنم حالم از آدمهایی که همه چیز را با میزان دارایی-نداری ،هوشمندی-بیهوشی،توانایی-ناتوانی می سنجند به هم می خوره،آدمهایی که قادر به درک خوبی و درستی نیستند چون ابزار درکش را در چارچوب فکریشان ندارند
اون الان در حال کماست و در واقع در حال گذر از زندگی...دکترها با درصد زیادی از زنده موندنش قطع امید کرده اند،خیلی براش ناراحتم...دلم می خواد تمام انرژیهای خوب دنیا الان جمع بشن و وارد کالبد او بشوند برای بازگرداندنش...ای کاش زنده بمونه...اورهان نازنین زنده بمان!


۵/۰۲/۱۳۸۷
 
رادوان کارادزیچ روانپزشک، شاعر، رهبر صرب های بوسنی هرزگوین در سالهای جنگ صرب ها و بوسنیایی ها ،این توانایی را داشت که قتل عام و نسل کشی غیر صربها را انجام دهد و با عدم پذیرش مسئولیت جنایتهای انجام شده ،13 سال متواری باشد.کشتار گسترده غیرنظامیان غیرصرب،محاصره شهرها،خشونت وتجاوزهای متعدد به زنان در اردوگاههای اسرا ،پاک سازی قومی،قربانی شدن 110.000 نفر اعم از غیرنظامی و نظامی،کوچاندن و آوارگی اجباری 1800000 نفر ،و فجیع ترین اش نسل کشی 8000 نفر از مردان بوسنیایی(مسلمان)از نتایج افکار و اعمال رادوان کارادزیچ است.

آقای فتوره چی

نوشته اید:"...(رسانه ها)مدام او را جلاد، قصاب، جانی ، آدمخوار و ... معرفی می کنند. شکی هم نیست. او جنایتکار علیه بشریت است. اما این تنها بخشی از حیات سیاسی او را بر ملا می‌کند...او سویه‌ای قابل ادراک از «شر اعلی» منتشر است و ‌نه آن شر مبتذلی که آرنت در باب آیشمن از آن سخن می‌گوید؛ سویه اهریمنی کارمندی احمق و بی‌مایه که از سر «ندانستن» جنایتکار علیه بشریت نام گرفته است.
...آیا کسی می‌تواند مدعی باشد که کارادزیچ، هم‌چون آیشمن «ندانسته» جنایتکار علیه بشریت شده است؟"

می پرسم:

آیا اینکه نسل کشی و قتل عام فقط "تنها بخشی از حیات سیاسی او را بر ملا می‌کند" فرصتی برای داوری در باره وی و یا بخشهای دیگر حیاتش باقی می گذارد؟آیا همین "یک بخش" قصابی های وی برای داوری در باره جنایات وی و همکاران و همفکرانش کافی نیست به نظر شما؟آیا آگاهی به جنایت ویا عدم آگاهی از جنایت آنهم در چنین ابعادی یعنی نسل کشی میتواند صورت مساله رخداده یعنی قتل عام وحشیانه غیرصربها را تغییر بدهد یا توجیه کند؟چگونه است که آگاهی از ارتکاب شر آن را "اعلی " و "غیرمبتذل"می کند؟آیا جنایت ها به خصوص جنایات جنگی به اعلی و ادنی یا مبتذل و غیر مبتذل تقسیم می شوند؟ آیا،چریک بودن کارادزیچ و مبارزه اش با مارشال تیتو،یا دفاعش از لیبرالیسم و بازار آزاد در زمان یوگسلاوی سابق مجوز قتل عام غیرصربهاو نسل کشی بوسنیایی ها می تواند باشد؟!
به نظر می رسد که نفرت شما از لیبرالیسم این مجوز را برایتان صادر کرده است که برای نفی مواضع لیبرالی حتی به "شراعلی" و "شر غیرمبتذل" نیز متوسل بشوید.


۴/۲۸/۱۳۸۷
 
مرگ خسرو شکیبایی متاثرم کرد.
شکیبایی هنرپیشه فضای تنگ تنفس در سینمای ایران برای من بود.


۴/۱۷/۱۳۸۷
 
در تردیدم که ،با افکار اکتسابی مدرن1 و اما شخصیت2 غیر مدرن بتوان رفتاری مدرن داشت.هم از اینروست که با تکیه بر افکار مدرن همه مان منتقد فرهنگی دیگران هستیم اما به لحاظ رفتاری از افراد مورد نقدمان متفاوت نیستیم.
ما هر چقدر هم که افکاری متفاوت ،مدرن تر ، حتی پست مدرن تر،انسان گراتر و هر چه " تر" و "ترین" در معنای مثبت اش را "دارا" بشویم و بدانیم باز به لحاظ رفتار و عمل همان انسان پیش مدرن هستیم.این دور باطل فقط با گرفتن نگاه از دیگران به سوی خود و کلنجار رفتن با خود شکسته می شود.
-------
1-مدرن به معنای محوریت استفاده از فکر و دانش
2-شخصیت به معنای مجموعه ای از آموزش و پرورش توسط نهادهای خانواده ، مدرسه ، دانشگاه و دین


۴/۰۳/۱۳۸۷
 
برای مخلوق و شهربانو

فکر میکنم یا بهتر بگویم تجربه شخصی ام به من ثابت کرده که :
رابطه معکوسی بین عشق یگانه و آتشین با عشق عمومی(عشق به همنوع درزندگی اجتماعی) برقرار است.به هر میزان که عشق عمومی بیشتر می شود عشق یگانه و آتشین هم کمرنگ تر و متعادل تر می شود.درپی تجارب شخصی ام،دیگر یک شخص برایم از آن تفاوت و خاص بودن برخوردار نیست؛ که عشقی با جنسی بسیار متفاوت از جنس عشق ام به دیگران نسبت به وی داشته باشم.این را برخی افول عشق ورزی به دنبال ارتقاء سن ارزیابی می کنند .در من اما،این به صورت برقراری تعادل بین عشق خصوصی و عشق عمومی جلوه می کند.من از این موازنه و پایداری عاشقانه ام بسیار لذت می برم...
------
برای شهربانوی عزیزم متاسف هستم که برادر نازنین اش را از دست داد .


۱۰/۱۵/۱۳۸۶
 
خطرناک ترين است ; محترم شمردن اويی که خود را محترم نمی شمارد...


۸/۱۰/۱۳۸۶
 

برای هستی درونی ما،زمان توهمی بیش نیست.زمان فاصله بین ایده و عمل ماست.فاصله ای که زمان می نامیم اش، حرکت پاندولی ما میان امنیت و اطمینان با ناامنی و بی اطمینانی است.
عدم برخورد کامل ، نهایی،عملی و عینی(یعنی برخورد ایدئولوژیک) با موضوعات و رخدادها برای ما مشکل می آفرینند و در واقع زمان مند می شوند و در تاریخچه هستی درونی ما برای خود جای باز می کند.اینگونه است که زمان،به عنوان منبع رنج و تشویش و عدم واقع گرایی ما ظهور میکند و ما ضمن نفرین زمان هیچگاه با واقعیات تصادم پیدا نمی کنیم و در خارج یا حاشیه زندگی قرار می گیریم.




۷/۰۴/۱۳۸۶
 
...

انگیزه ای بزرگ برای اینکه صعود برهنه را به روز کنم...باورم نمی شه امکان مشاهده زیبایی هایی از این دست در میانه جنگ طلبی ها , نفرت براکنی ها , خاموشی چراغ های روابط ,ملال ها ...

«به زودى تو ۸۲ ساله خواهى شد. نسبت به گذشته ۶ سانتيمتر كوتاه شده‌اى و وزنت هم به ۴۵ كيلو رسيده است. با اين همه، هنوز هم زيبا، جذاب و شوق‌برانگيزى. به رغم آن كه ۵۸ سال از زندگى مشترك ما مى‌گذرد، بيش از هر زمان ديگرى دوستت دارم. همين چندى پيش بود كه دوباره عاشقت شدم... من نه مى‌خواهم به آتش‌سپردنت را شاهد باشم و نه مى‌خواهم كه ظرف حاوى خاكسترت را تحويل بگيرم.»
...
اين‌ جملات را يك سال پيش، آندره گورتس (André Gorz)، در كتابى به نام «نامه‌اى به د» (Brief an D.) منتشر كرد. «نامه‌اى به د» به بيانيه‌اى عاشقانه و گيرا مى‌ماند كه گورتس آن را خطاب به همسر خويش، دورين، نوشته است.
گورتس اينك از ديدن مرگ و خاكستر شدن همسر خويش معاف شده است. دورين نيز فقدان همسر خویش را شاهد نخواهد بود. اين‌ها هر دو، روز دوشنبه، ۲۴ سپتامبر، مشتركاً دست به خودكشى زدند و با زندگى وداع كردند.

منبع: رادیو زمانه


۱/۲۶/۱۳۸۶
 
به زندگی اولترا مشترکی که می زند عشق ,و از آن مهم تر Passion انسانی را داغان می کند باوری ندارم.

نیازی به باز کردن مطلب نمی بینم ،ای بسا تجارب بسیاری از شما نیز در سکوت همراه و همرای من باشد...


۱۲/۲۷/۱۳۸۵
 
ورود بهار و سال نو بر همگان مبارک!


۱۲/۱۷/۱۳۸۵
 
نی لبک
پنجشنبه 17/12/1385 - 14:36
و اما در مورد لحن و کلمات مورد استفاده شما برای نقد:داریوش عزیزشما برای برگزیدن کلمات و لحن مختارید و می توانید سرزنش ها و شکوه هایتان را بنویسید و دیگه هم مهم نباشه که واکنش مخاطبانتان چیست .اما اگر با هدف گفتگوی موثر و برقراری ارتباط با نسل پیشین به گفتگو اقدام میکنید به جا خواهد بود که از بکارگیری کلمات و لحنی که جز برانگیختن هیجانات و مکانیسم های دفاعی افراد کارکرد دیگری ندارد خودداری کنید.موافقید با من؟
neylabak1.blogspot.com
نی لبک
پنجشنبه 17/12/1385 - 14:31
در ادامه نوشته شما باید بگویم آنچه که در میان اندیشه گران نسل مورد خطاب شما قابل ردیابی است فقدان <متد> برای اندیشیدن است،بماند <متدعلمی>.این را لطفا دوستان حاضر در اینجا به معنای توهین و ناسزا تلقی نکنید.اگر به آسیب شناسی و لزوم تجدیدنظر در جریانهای شکست خورده سیاسی و اجتماعی در ایران باورس هست نباید از انتقادها و مواجهه ها با خود هراس داشت.اینکه جریانی و اندیشه مطلوب را با یک متد و منطق و جریان یا اندیشه نامطلوب را با متد و منطقی کاملا متفاوت بررسیم ،حاکی از فقدان حاکمیت متد بر اندیشه هاست.بدون اجماع بر سر متد اندیشه ،امکان دیالوگ موثر در بین انسانها وجود ندارد
neylabak1.blogspot.com
نی لبک
پنجشنبه 17/12/1385 - 14:25
سلام بر داریوش عزیزبخش ۱ از نوشته ها فراموش تان نشده؟
داريوش ۲
پنجشنبه 17/12/1385 - 14:2
در آغاز اجازه دهید بخشی از نخستین کامنت خود را بار دیگر یادآوری کنم: " امروز ايرانيان هر چه بيشتری، بويژه در ميان آن شصت درصدی که پس از انقلاب اسلامی به جهان آمده‌اند، به گذشته صد ساله کشور خود می‌نگرند و فارغ از نبردهای سياسی نسل پيش از خود، سهم هر دوره و شخصيت تاريخی را ارزيابی می‌کنند. رضاشاه که ايران از دست رفته را به زندگی باز آورد و جنبش مشروطه را در آرمانهای ترقيخواهانه‌اش تحقق بخشيد و بدين ترتيب تاريخ نوين ايران را آغاز کرد با همه کاستی‌هايش چهره‌ای هر چه برجسته‌تر می‌يابد؛ برخلاف ديگران نيازی به زيارتنامه خوان و متولی ندارد و به نيروی کارهای بزرگی که تنها از او برآمد در خودآگاهی ملی ايرانيان پيش می‌رود."چند هفته قبل کامنت فوق و یا شبیه آن را بر روی حدود 20 وبلاگ شناخته شده و ناشناس از جمله بی برگان قرار داده و منتظر واکنش بازدیدکنندگان شدم. بیشتر وبلاگهایی که بازدید کننده و مدیریت نسل من را داشتند به تفاوت نگاه نسل خودشان پرداختند و در رابطه با مسائل تاریخی واکنششان این بود که در حوزه تخصصی آنان نیست. از میان 3 وبلاگ متعلق به نسل "همه چیز فهم" شما، بی برگان (البته نه همه بازدید کنندگان آن)
داريوش ۳
پنجشنبه 17/12/1385 - 14:2
با سنگ تمام گذاشتن و با شانتاژ و دروغ و مغلطه ماهیت مکتبی و ذهن بسته و ارتجاعی خود را به نمایش گذاشت: در پاسخ به من، کامنت ذیل ظاهر شد. توجه بفرمایید:"بیچاره ملتی که ۶۰ درصدش صد سال و اندی پس از مشروطه .... بدنبال دیکتاتور صالح بگردد . ... در ابتدای قرن ۲۱ که افکار آزاد جهان از هر گونه نظام بردگی فکری تن میزند ، بعضی .. چاه ویل نظام شاهی را آن هم در کشوری اسیر دست قدرت های سیاسی را بعنوان راه آزادی نشان میدهند.. واقعا چه کاریکاتور گریه آوری !!"اگر این دورغ و شانتاژ نیست پس چیست؟ کجای کامنت من می گوید 60 درصد ملت مشروطه خواه است و بدنبال دیکتاتور صالح می گردد؟ کجای کامنت من می خواهد نظام پادشاهی را برقرار کند . و کجای کامنت من اسارت به دست قدرتهای سیاسی را آزادی نشان می دهد؟ چنین برخوردی در ذهنی ساخته و پرداخته می شود که غیر مسولانه موارد زیر را یقین می پندارد: نویسنده سلطنت طلب است// نویسنده وابسته به قدرتهای استعماری یست// نویسنده معتقد است که 60 درصد مردم ایران مشروطه خواهند و یقینهایی بسیاری دیگر از این قبیل. در جایی دیگری می گویید " لبان فرخی یزدی .... به فرمان رضا شاه دوخته شد". و وقتی یکی از
داريوش ۴
پنجشنبه 17/12/1385 - 14:2
دوستان خودتان می بیند که گندش درآمده تذکر می دهد که این چنین نبوده بجای عذرخواهی، بی خیال از تحریف تاریخ، می گویید خب، پس کشته است. آقایان کجای کامنت من می گوید کشته یا نکشته دوخته یا ندوخته! چرا نمی گیرید؟ چرا فکر نمی کنید و یاد نمی گیرید که نسل جدید سیاست بازی پدران خود را بدور افکتده و بدور از خیالپردازی، سیاست و تاریخ را در حوزه نظری صرف نمی داند و واقعیتهای ملموس و سیاست عملی را ترجیح می دهد؟ تا کی مخواهید از لابلای متون ربط و بی ربط برای خود جبهه ذهنی بوجود بیاورید و در آوردگاه خیالی خود به مبارزه آنهم با یکدیگر بپردازید؟ پرسش پایه ای من این است که چرا روشنفکران نسل من از کامنت کوچک من تفاوت نگاه به تاریخ و سیاست در دو نسل می یابند اما شما به یکباره به هم می ریزید و بر له و علیه شخصیت تاریخی شعار می دهید و در یک کلام همه تان پرفسور تاریخ می شوید؟ البته شما قطعن مجازید مخالف کامنت فوق باشید و آنرا ابراز کنید اما چرا ذهنیت خیالی برای خود بوجود می آوردید، تفسیر می کنید و متهم می سازید و به دو جناح موافق و مخالف به موضوعی می پردازید
داريوش ۵
پنجشنبه 17/12/1385 - 14:2
که ابدن ربطی به مدعای کامنت ندارد؟مرا متهم خواهید کرد که پاسخ یکی دو نفر را گرفته و به کل نسل شما تعمیم داده ام. من کامنت فوق را متعلق به همه شما می دانم همه شما. چرا که هیچکدامتان نه تنها مخالفتی با آن نکردید بلکه با سیاسی کردن جو، آنهم در حوزه نظری به دام آن افتادید و خوشحال از قفس خود ساخته به ثابت کردن خود از طریق محکوم کردن و نکردن شخصیتی تاریخی پرداختید. همه شما بلافاصله تاریخ دان شدید و آنجا هم که کم آوردید از مرشد خود خواستید که حرف آخر را بزند. چرا باید فکر کنید حرف مرشدتان برای دیگران نیز باید حجت باشد؟ قطعن فکر می کنید تحقیق چند روزه ایشان همه مسائل را روشن می کند! باشد، آمدیم و ثابت کرد که رضا شاه دستور قتل این و آن را نیز صادر کرده . خب ! چه کسی ودر کجا گفته که نکرده؟ پرسش از خود! پاسخ از خود! در خود و با خود به گفتگو می نشینید برای ثبوت خود! فهمیدید مشکل من با شما کجاست؟آقایان و شاید هم خانمها: مشکل من با شما رضا شاه و شخصیت های دیگر تاریخ این مرز و بوم نیست مشکل
داريوش ۶
پنجشنبه 17/12/1385 - 14:1
متد ذهن گرایانه، غیر تخصصی و در نتیجه ضد علمی شماست. نحوه نگاه شما به تاریخ و سیاست ایران است. نوستالژی متدهایست که به مرثیه خوانیهای رمانتیک در رثای این و آن منتهی می شود. روش شما بیانگر «نیاموختن» ازعمق فاجعه ی انقلاب است! توجیه اینکه در آن زمان جوان بوده اید و جاهل، در قصه و افسانه کارایی دارد. در واقعیت کارساز نیست. چه بسا عذر بدتر از گناه شود چرا که همان خطاها را تکرار می کنید.اما دیگر دیر شده است. قطار نوبت شما سر وقت رفت. باز ماندید و حتا فرصت افسوس خوردن هم ندارید. زیرا به مخیله تان نمیرسد که جاروی تاریخ، ایستگاه را تمیز خواهد کرد و خرده ریزها را سریعتر خواهد روبید. از دیاری هم نمی پرسد که چه خواب و رویای لطیفی و آرامان خواهانه ای دیده است. حال شما مانده اید و پس از یک چهارم قرن بیشتر، با روح و روانی آزرده و اعصابی نخ نما شده. گرچه هنوزاندک امیدی دارید و انتظار جُنبشی برای بهبودی اوضاع را می کشید. اما پدران و مادران من بدانید که این جُنبش علم ایدئولوژی خاصی را بلند نخواهد کرد. و به راستی که بیرحمی از آن نسل من نیست، از آن زمان است.اندیشه کنید.


 

8 مارس روز جهانی زن در ایران در حالی برگزار خواهد شد که زنان پیشرو و مدافع حقوق برابر در زندان بسر می برند و این بهترین نمایش از وضعیت حقوقی و اجتماعی زنان در ایران امروز است.برای این زنان جسور و فعال آزادی و تدوام فعالیتهایشان را آرزومندم.
این زنان دستهای خودشان را در باغچه کاشته اند و گریزی از سبز شدن این دستهای توانا نیست،می دانیم...می دانیم و ...می دانند...
آنچه که من می توانم آرزویش را داشته باشم همراهی بیشتر و موثرتر مردان ایرانی غیر از مردان فامیل و خانواده ، با این زنان است .از خواندن خبرهای همراهی همسران این زنان بسیار خوشحال شدم و به این مردان نیز افتخار میکنم.
زیدآبادی و تحلیلهایش را بسیار دوست دارم و مطالعه شان میکنم ولی این برای بار دوم است که وقتی میخواهد راجع به زنان و دستگیریشان بنویسد از زنان به عنوان موجوداتی بی پناه که نباید با آنها چنین رفتار شود یاد میکند و نه به عنوان شهروندانی جسور و قادر که به علت فعال بودن شان و در افتادن با وضعیت موجود دستگیر می شوند.این نوع تحلیلهای دلسوزانه و دل رحمانه از آقای زیدآبادی بعید است و از سویی اشایسته این زنان گاه جسورتر از مردان نیست به هیچوجه.آقای زیدآبادی عزیز:لطفا همانطور که در نوشته هایتان از فعالان مرد به عنوان موجوداتی بی پناه یاد نمی کنید از زنان هم با این عنوان یاد نکنید.

اخبار مربوط به تجمع امروززنان و معلمان در برابر مجلس را در صورت تمایل از وبلاگ پرستو دوکوهکی پی گیری کنید.


۱۲/۰۷/۱۳۸۵
 

واقعیت ها بر حسب پذیرش یا عدم پذیرش ،و فهم یا نافهمی ما در شرایط متفاوت ،می تواند هر طور دیگری تفسیر شود. این بسیار دردناک و حتی وحشتناک است که همه چیزی به طرزی باور نکردنی در دست قدرتمند ذهن "من" نوعی است.از اینکه ذهن ما اینهمه قادر و توانا به تفاسیر و تعابیر متفاوت است و انتخابهای متعدد و در عین حال فراوانی را پیش روی ما می گذارد خوشحال نیستم...در چنین مواقعی طلب دیوانگی شاید زیباترین و به جا ترین طلب شخصی باشد..


۱۱/۲۵/۱۳۸۵
 

پی نوشتی که قول اش را داده بودم ؛پی نوشته ای که بزرگتر از خود متن شد:

مطالعه دو متن و در واقع پیشنهاد در باره روز عشق، یکی در سایت انجمن زنان پژوهشگر تاریخ و دیگری در سایت نوشته های پشت شیشه مرا به طرح چند سوال از این دوستان برانگیخت که فکر میکنم در میان گذاشتن آن با دوستان عزیز خالی از اهمیت نباشد:ابتدا متن ها را اینجا کپی می کنم و سپس سوالاتی که در عین حال حاوی تلویحی نظرات ام نیز می باشند را می نویسم:

سایت نوشته های پشت شیشه

«كمتر كسي است كه بداند در ايران باستان، نه چون روميان از سه قرن پس از ميلاد بلکه بسیار پیشتر از آن چنین روزی وجود داشته.، ! جالب است بدانيد كه اين روز در تقويم جديد ايراني دقيقا مصادف است با 29 بهمن، يعني تنها 3 روز پس از والنتاين فرنگي! اين روز "سپندار مذگان" يا "اسفندار مذگان" نام داشته است. فلسفه بزرگداشتن اين روز به عنوان "روز عشق" به اين صورت بوده است كه در ايران باستان هر ماه را سي روز حساب مي كردند و علاوه بر اينكه ماه ها اسم داشتند، هريك از روزهاي ماه نيز يك نام داشتند. بعنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، انديشه) كه نخستين صفت خداوند است، روز سوم ارديبهشت يعني "بهترين راستي و پاكي" كه باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهريور يعني "شاهي و فرمانروايي آرماني" كه خاص خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندار مذ لقب ملي زمين است. يعني گستراننده، مقدس، فروتن. زمين نماد عشق است چون با فروتني، تواضع و گذشت به همه عشق مي ورزد. زشت و زيبا را به يك چشم مي نگرد و همه را چون مادري در دامان پر مهر خود امان مي دهد. به همين دليل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق مي پنداشتند. در هر ماه، يك بار، نام روز و ماه يكي مي شده است كه در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن مي شد، جشني ترتيب مي دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمين روز هر ماه مهر نام داشت و كه در ماه مهر، "مهرگان" لقب مي گرفت. همين طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ يا اسفندار مذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشني با همين عنوان مي گرفتند. سپندار مذگان جشن زمين و گرامي داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پيدا مي كردند. در اين روز زنان به شوهران خود با محبت هديه مي دادند. مردان نيز زنان و دختران را بر تخت شاهي نشانده، به آنها هديه داده و از آنها اطاعت مي كردند. ملت ايران از جمله ملت هايي است كه زندگي اش با جشن و شادماني پيوند فراواني داشته است، به مناسبت هاي گوناگون جشن مي گرفتند و با سرور و شادماني روزگار مي گذرانده اند. اين جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگي، خلق و خوي، فلسفه حيات و كلا جهان بيني ايرانيان باستان است. از آنجايي كه ما با فرهنگ باستاني خود ناآشناييم شكوه و زيبايي اين فرهنگ با ما بيگانه شده است... شاید هنوز دیر نشده باشد که روز عشق را از 25 بهمن به 29 بهمن روز سپندارمذگان ایرانیان باستان منتقل کنیم. امسال روز 29 بهمن روز عشق ما باشه. روز سپند روز سپندارمذگان. دوستان وب نوشتی . دست بجنبانید».

و متن سایت انجمن زنان پژوهشگر تاریخ

«چه زيباست كه امروز نيز جوانان ما به آيين نياكان به جاي اقتباس از جشن هاي بيگانگان كه چه بسا اگر تحقيقي بسنده صورت گيرد، خود ريشه در همان آيين باستان ايرانيان!!! داشته باشد، به آنچه دارند بازگردند و در اين روز به همانندي باشكوه زن و زمين بپردازند. زن و زمين كه هردو بخشنده، خيرخواه ، بارور و فروتنند. بيدمشك به يكديگر هديه دهند كه آغازگر و پيام آور بهار است. دست مادران؟؟؟ را ببوسند و هديه اي از عشق ، چنانكه شايستۀ آنان است به ايشان تقديم كنند، چه نگاهبان زنان امشاسپند اسپندارمذ است كه جز به باروري و فروتني و بردباري نمي خواند»

بسیار مشتاق ام ریشه این بیگانه گریزی منجر به بیگانه ستیزی را دریابم.چرا فهم ما از تجربه بشری نمی تواند از محدوه مرزهای ملی،قومی یا مذهبی فراتر برود ؟چرا مرکز تقل واکنش ما به جهان و فرهنگهای دیگر، خودی-غیرخودی است؟این خود چیست که هر چه غیر خودش را غیر خودی نام می دهد و تحت همین عنوان از پیوستگی یا مشارکت فرهنگی با دیگر ملل جهان سرباز می زند؟ چرا فکر می کنیم هر امری را می شود بومی کرد؟چرا به این فکر نمی کنیم که ما چرا در ایران امروزمان روز عشق نداریم و به جای تفکر در امروزمان به موقعیت باستانی مان مراجعه می کنیم؟آیا به این خلاء زمانی-اجتماعی که بین موقعیت ایران باستان ما و ایران امروزمان وجود دارد واقعا اندیشیده ایم؟این نوشته تا آنجا پیش می رود که در جستجوی ریشه های خود و بالطبع برای بازگشت به خود ،باکی ندارد از این که تجربه ولنتاین را از آن خود اعلام کند.تحدید حدود عشق به عناصر اسطوره ای چون بخشندگی و باروری زمین در آیین باستان ایران و چشم فرو بستن بر این نکته بسیار مهم ،که تجربه ولنتاین تجربه ای بس زمینی و بس بشری است، در نهایت عشق را به "مادر" و نه زن به عنوان موجودی مونث-مدنی که طرف عشقی جنسی-احساسی می تواند قرار بگیرد محدود میکند.امشاسپند اسپندارمذ از این زن که نقشی جز مادری برای وی قائل نیست غیر از باروری ،فروتنی و بردباری چیزی فراتر نمی خواهد. در این مناسبت باستانی، کجاست آن زنی که به دور از نقش مادری،سوژه عشق است؟ حال ،چرا ما میخواهیم تجربه ای بشری و زمینی به نام ولنتاین را به صرف اینکه در جغرافیای ما رخ نداده طرد کنیم و از آن سو به میراث اسطوره ای ایران باستان که تجربه ای غیر منطبق با انسان و چه بودگی او هست " باز گردیم ؛فقط و فقط برای اینکه در این جغرافیا رخ داده است؟!راستی ،با خودمان بیندیشیم؛ اگر ما روز ولنتاین را به عنوان تجربه ای بشری جشن بگیریم چه اتفاقی می افتد؟آیا هسته این برخوردهای تدافعی با روز ولنتاین،همان ایده بازگشت به خود جلال آل احمد یا ایده تهاجم فرهنگی تئوریسین های جمهوری اسلامی نیست؟گفتن اینکه :ما خودمان در ایران باستان روز عشق داشته ایم بیانگر توهم "هنر نزد ایرانیان است وبس" نیست؟!
و در مورد پیشنهادات برخی وبلاگ نویسان مبنی بر برگزاری روز عشق در روز 29 بهمن که مطابق است با سپندارمذگان ایرانیان باستان،این سوال به ذهنم می رسد که: آیا انتقال فرهنگ عمومی نزد عامه مردم از طریق نوشته صورت می گیرد یا از طریق زندگی روزانه و شفاهی آنها؟انتقال تاریخ فرهنگ از طریق نوشتار صورت می گیرد اما خود فرهنگ در صورت همخوانی و سازگاری با نیازها و خواسته ها و ذهنیت مردم داشته باشد از طریق خود مردم به طور اتوماتیک منتقل می شود.حال باید پرسید اگر فرض شما بر وجود روز عشق در ایران باستان را بپذیریم چرا نه در نوشته های ما و نه در فرهنگ عمومی و موجود ایران امروز ،عملا خبری از روز عشق نیست و مردم این خلاء را با پناه بردن به روز ولنتاین جبران می کنند؟
--------
نکته مورد توجه بهرام: از تاخیر در ادامه گفتگو در پیامگیر یادداشت قبلی عذر میخواهم .در اسرع وقت پی اش را می گیریم.


۱۱/۲۲/۱۳۸۵
 

روشنفکری را نه بازی با کلمات و نظریه ها ،بل که شیوه ای از حیات فردی-اجتماعی می دانم.روشنفکری خروج از شیوه تقلیدی زندگی به واسطه بازنگری اندیشمندانه در آموخته های نظری-عملی نهادهای اجتماعی از جمله خانواده، آموزش رسمی و غیر رسمی ، و آنگاه پی گیری طرح ریزی فردیت خود در نظر و عمل است.اینکه روشنفکری را تلاش برای الگوسازی برای دیگران یا ارشاد آنان فرض بیانگاریم خالی از معنا به نظر می رسد،معیاری برای برتر بودن نوع اندیشه روشنفکرنسبت به عوام در دست نیست ،اما آنچه که حداقل برای من آشکار است اینست که ذهن اندیشنده و passionate ،توانا به پی ریزی طرح فردیت خود (در معنای نمایاندن "تفاوت" خود با دیگران) می تواند باشد .

بدیهی است که هر زمان پی گیری خط شخصی در فکر و عمل خود هزینه بر است ، و وجه ممیزه روشنفکر از فردی پیرو و مقلد و نااندیشمند، همین پزداخت هزینه برای خود بودن و خود را زیستن و پیرامون را اندیشیدن می باشد.در غیر اینصورت،روشنفکری به غرغره اندیشیده های دیگران یا مغروق اقیانوس کلمات و نظریات مترقیانه شدن از سویی، و اما برده عملی پی روان و مقلدان و در جازنندگان دیگر اعضای اجتماع فرو کاسته می شود؛همانی که به مشاهده و تجربه اش در نزد روشنفکران ایرانی عادت دیرینه و فراوان داریم...و نظر روشنفکر ایرانی جایی است و عمل اش جای دیگر.و این فاصله همانی است که مرا نسبت به مدعیان و ادعاهای روشنفکری ایرانی بی اعتماد ساخته است.


۱۰/۲۹/۱۳۸۵
 
گفتن چیزی به کسی که آنرا نمی فهمد،[یا بدتر از آن؛نمی خواهد بفهمد]* بی هوده است.

Ludwig Wittgenstein

*جمله داخل برکت ها را من اضافه کرده ام



۵/۲۳/۱۳۸۵
 
چشمهایم،چشمهایم می سوزند
چیزی در چشمهایم رفته و آنها را می سوزاند؛
دیوانه ای گفته بود:بر "خود" خیمه زنیم
و عاقلان اما؛ستون میکروسکوپیک خیمه "جمع "
اکنون؛بید "نا-خود" از درون
باد "با-جمع " از برون
ذرات معلق ستون در هوا
و خیمه همچنان پا برجا...
و من که چشمهایم همچنان می سوزند
...




۴/۱۶/۱۳۸۵
 

در نوشته ها و گفته های افراد همیشه از لابی کردن تحت عنوان خودفروشی یا آرمان فروشی فرد یا گروه از طریق سازش کاری با حکومت یاد می شود.لابی گری در حوزه عمومی و فعالیتهای روشنفکران و اپوزیسیون ایرانی جایگاهی منفی اختیار کرده است؛اینکه آیا این جریانات لابی گری را می شناسند و با آن مخالفت می کنند یا اینکه نشناخته با آن مخالفت میکنند ،و اینکه نظر شما خواننده عزیز بعد از خواندن معرفی مختصر لابی گری چیست(؟) را با گفتگو در پیامگیر با هم برخواهیم رسید.این مبحث برای خود من هم تازگی داره.مطلب مختصر زیر ترجمه ای است از + و +.
لابی گری یک عمل حرفه ای برای پشتیبانی ازامور عامه،با هدف اثرگذاری بر نهادهای حکومتی به واسطه ترویج و تبلیغ یک نقطه نظر خاص می باشد.یک لابی گر فردی است که برای اثرگذاری بر قانونگزاری و به همان اندازه بر افکار عمومی داوطلب یا مستخدم دیگران است. بسیاری از بنگاههای عمده و گروههای فشار سیاسی لابی گرهای حرفه ای را به عنوان میانجی برای پیشبرد منافع شان به کار می گیرند؛ برخی دیگر،این لابی گرها را در روابط درون سازمانی در حکومت یا دپارتمانهای امور عامه نگهداری می کنند.موسساتی که متخصص فراهم آوردن توصیه ها و ایده ها به سازمانها ونهادها هستند ( Think Tanks)از طریق تولید و ارائه مستمر پژوهشها و گزارشها و همچنین فراهم آوردن تحقیقات پشتیبان برای رسانه هایی که این اطلاعات را می پراکنند به لابیگری می پردازند.
بین گروههای ذی نفع عمومی که گروههایی با منافع کوچک و غیر مادی هستند و گروههای اختصاصی ذی نفع که گروههایی که منافعشان فقط شامل اعضای همان گروه می شودتفاوت است.این تفاوت را جفری بری در کتاب لابی گری مردم بیان داشته است.اخیرا،بری تفاوت جدیدی را نیز تشخیص داده است و آن تفاوت بین گروههای مشخص شغلی و گروههای شهروندان است.
شکلی جداگانه از لابی گری،لابی بیرونی یا لابی از پایین نامیده میشه که در جستجوی تاثیر بر قانونگزاران یا دیگر نهادها و افراد به طور غیر مستقیم هست،از طریق تغییر افکار عمومی.شکل معتدلتر آن،قصد دارد رهبران و اشخاص متنفذ و کلیدی دراجتماع را تحت تاثیر قرار دهد.
لابی گری در بسیاری از کشورها ، در تلاش برای ممانعت از فساد سیاسی، با حداقل محدودیت درچگونگی پیشبرد اهداف و مقاصد آن، یک فعالیت معمول هست . در ایالات متحده آمریکا،برای مثال،لابی گرها باید ثبت نام شوند مگر اینکه آنها یک مقام انتخابی رسمی یا سازمان منتخب رسمی باشند،مثل انجمن ملی فرمانداران.لابی گران هر کدام در زمینه خاصی مشغول به کار هستند،مثلا لابی نفت،لابی محیط زیست،لابی ارمنی ها،لابی یهودیها ،لابی حقوق حیوانات، و بیشمار افراد و گروههای دیگر.
کتاب دستورنامه صاحبان دموکراسی ، بنیادهای لابی گری را چنین توضیح می دهد:
لابی گری موثر نه تنها شامل گفتگو با مقامات رسمی ،بل که برپایی ائتلاف های گسترده،کار با رسانه های جمعی،بسیج فشارها از پایین،تغییر افکار عمومی،تضعیف مخالفین،وبسیاری از موارد دیگرمی باشد. باید دانست که قانونگزاران،شورای شهر،یا هر نهاد هدف ، لوایح شان را چگونه می نویسند،اصول کارکرد کمیته ها، مباحثات قانونگزاران،پروسه تعیین بودجه ،و همچنین پروسه طی شونده در بخش اجرایی را باید دانست. لابی گری موثر یک تلاش تیمی و گروهی است وبرای آغاز هر کمپین(یک رشته از فعالیتهای از قبل طرحی شده) بسیارمهم است که ائتلاف ها برای کسب حمایت از آنچه که مورد مطالبه است کنار هم دیگر باشند.باید برای برپایی ائتلافی متفاوت که قادر به هماهنگ کردن ارتباطات متفاوت ،و مهارتهای متفاوت و منابع متفاوتی که مورد نیاز خواهد بود به جستجو پرداخت. در باره موضوع مورد مطالبه ،پژوهش کاملی باید صورت بگیرد.دانستن همه واقعیات اساسی،چه آنها که مربوط به خط مشی می باشند و چه آنها که مربوط به سیاست ورزی می باشند ضروری است. برای موتلفان و حامیان به منظور آموزش و تربیت آنان باید مواد اطلاعاتی فراهم آورد.دانستن نقاط ضعف و از بین بردن این نقاط ضعف مهم است.باید محاسبه کرد و دید که آیا امکان توافق هست یا نه؟و آیا این توافق آنچنان ارزشمند است که به خاطر آن اینهمه تلاش صورت بگیرد؟ مقامات رسمی که قصد اثرگذاری بر تصمیمات آنان است در طبقه بندی های متفاوتی قرار دارند.برخی از این مقامات از هم اکنون با لابی گرها همراه هستند،برخی هرگز با لابی گرها موافق نخواهند بود،و اکثر آنها در جایی بین مخالفت یا موافق قرار دارند.آنانی که باید رویشان متمرکز شد دقیقا همین مقاماتی هستند که در میانه قرار دارند.زمانیکه هدف و مقصد لابی گری مشخص شد،با دیدارها ،نامه ها و تلفن ها لابی با نمایندگان این مقامات می تواند شروع بشود.
امروزه از اینترنت (ایمیل،وب سایت و فوروم ها) به عنوان جدیدترین ابزار لابی گری نام برده می شود.
تصویر:مربوط است به لابی Red Colony




۴/۱۳/۱۳۸۵
 
یکی از تئوریهای مبتنی بر پژوهش های برخی مردم شناسان در باره منشاء رقص اورینتال* (جدای از تئوریهایی که ریشه های مذهبی برای این رقص قائلند) ،این رقص را تظاهراتی از ضربه های لگد جنین بر شکم مادر و همچنین حرکات شکم زن در حین زایمان می داند. این را هم از زبان یکی از مریبان رقص اورینتال و همچنین در ویکی پدیا خوانده ام .با این وصف،یکی از ابعاد رقص اورینتال نیز برام کشف شد.در نزد اکثر ناظران،وجه اروتیک رقص اورینتال بر دیگر وجوه آن غلبه دارد.ویدئو کلیپی از رقص یک رقصنده آماتور و بدون لباس مخصوص رقص اورینتال را اینجا میذارم که بدور از زیباییهای اروتیک،این بار فقط بر "نوع" حرکات رقص اورینتال و انطباق آن با تئوری مذکوردقت کنیم.خوشحال میشوم از خوانندگان عزیزم اطلاعات بیشتری دریافت کنم.این نوع رقص تمرکز ذهنی بالا و در واقع هارمونی بالایی با ریتم می طلبد که درکنار فواید جسمی اش ،فواید روانی-ذهنی نیز عاید رقصنده اش می کند.
---------
"گرگ درنده خو است"،"کوسه خونخوار است"،و این بار هم "نهنگ،قاتل است".اینها کلیشه هایی هستند که ما از حیواناتی زیبا و دوست داشتنی ساخته ایم تا بتونیم ترس و ناتوانی مان در برقراری ارتباط با آنها را توجیه یا انکار کنیم.این ویدئوکلیپ بسیار جالب و بی نهایت زیبا از ارتباط یک "نهنگ قاتل"!!! با مربی اش را ببینیم تا مثل موارد دیگری که پی می بریم چقدر در اشتباهیم این بار هم بفهمیم که این حیوان دوست داشتنی "قاتل" بالفطره نیست. موسیقی اش هم خیلی زیباست.
----------
راستی عکس سمت راست هم قشنگه نه؟این بازیگر زن و مرد برنده جایزه بهترین "بوسه" فیلم کانال MTV شده اند.عکس به هنگام تکرار صحنه بوسیدن در جشنواره اهدای جایزه.

*oryantal dansıدر ترکیه /raqs sharqi یا raqs al baladi در مصر و کشورهای عربی/belly danceدر آمریکا و کشورهای انگلیسی زبان/dance du ventre در فرانسه




۴/۱۱/۱۳۸۵
 

هیچ راهی وجود ندارد برای اینکه ما از مکنون فکر دیگری با خبر بشویم و یا دیگران از مکنون فکر ما با خبر بشوند ،مگر اینکه در یک مراوده داوطلبانه مکنونات ذهنی خود را برای یکدیگر مطرح کنیم.راهی وجود ندارد که بر تفکر یکدیگر تاثیر بگذاریم مگر از طریق گفتگوی داوطلبانه...رفتار انسانها از انتظارات،بیم و امیدها،اندیشه ها و در واقع هر آنچه که در ذهن انسان میگذرد ریشه می گیرد...نکته قابل توجه اینست که انسان می تواند با رفتار استراتژیک و گمراه کننده ،نیات خود را پیگیری کند بدون اینکه مجبور باشد مکنونات فکر و ذهن خودرا آشکار کند.مبنای بسیاری از اختلالات در ارتباط و روابط بین آدمیان در جوامع بسته، از جمله ریاکاری،تزویر،دروغ،خیانت،کم کاری،خرابکاری و...از همینجا ناشی می شود که افراد از بروز دادن ومطرح کردن مکنونات فکری خود نگران و بیمناک هستند،اما در عین حال رفتارهای خود را بر اساس فکر و نیت خود شکل می دهند.در چنین شرایطی کسانی که ار معیارهای اخلاقی بالاتری برخوردارند چون حاضر به تن در دادن به رفتار گمراه کننده و ریاکارانه نیستند کنار می کشند،سکوت می کنند،فرصت ها را از دست می دهند و زیان می بینند.آنها که اصول اخلاقی ضعیف تری دارند آمادگی رفتار ریاکارانه را داشته و در صحنه باقی می مانند،ترقی میکنند و بهره مند می شوندو در عین حال آسیب می رسانند.از همین روست که پایه و اساس رشد و سلامت فرهنگی نه محدودیت ،که آزادی اندیشه است.آزادی اندیشه و عواقب آن و رفتارهای مبتنی بر اندیشه های فردی بر مراوده های اجتماعی تاثیر می گذارد.وجود آزادی علاوه بر شفافیت و صراحت در مراودات اجتماعی، برای ظهور و حضور مشکلات و تناقض های نهفته اجتماعی یا فردی بر روی میز تشریح کارشناسان و متخصصان، تلاش برای کاهش یا رفع یا تعدیل تناقض و به تبع آن خنثی کردن حالتهای معارضه یک ضرورت است.
*برگرفته از کتاب آزادی خواهی نافرجام اثر محمد طبیبیان،موسی غنی نژاد،حسین عباسی علی کمر+ افزوده های خودم


۴/۰۹/۱۳۸۵
 

آیا "مخالفت" ،گاه خود نیز به ایدئولوژی بدل نمی شود؟



۴/۰۴/۱۳۸۵
 

تجاوز جنسی هر توجیهی که داشته باشد اعم از عاشق بودن1 یا نیاز به سکس2 و از این قبیل، در واقع تجاوزیست به کنترل فرد بر حریم خصوصی و خلوت وی. تجاوز جنسی ،سکس محض نیست.

«بر طبق ادبیات تحلیلی روانشناسان،
"کنترل" نکته ای کلیدی در تعریف "خلوت شخصی یا حریم خصوصی" است:
خلوت ،به معنی عدم حضور دیگران در نزد فرد نیست،بل که کنترل فرد بر ارتباط وی با دیگران هست و یا کنترل گزینشی فرد برای دسترسی دیگران به خودش.
کنترلی اینچنین در فراهم آوردن آنچه که ما برای کارکرد روانی نرمال، روابط با ثبات بین فردی و ارتقای شخصی به آن نیاز داریم دارای اهمیت است.»3
آنچه که در تجاوز جنسی اتفاق می افتد از بین رفتن کنترل و در واقع خلوت و حریم خصوصی است؛ حضور بدون مجوز در خلوت فردی دیگر.حریم خصوصی آنچنان مهم است که حتی همسر فرد نیز حق ندارد آن را از وی بگیرد و د رآن اخلال ایجاد کند و از همین روی است که قوانین کشورهای پیشرفته امکان تجاوز همسر به شریک جنسی اش را نیز از نظر دور نداشته است.تجاوز جنسی محدود به زنان نیست ،کودکان و مردان نیز در دایره تجاوز قرار دارند و در این میان نباید تجاوز زن به زن ،یا مرد به مرد در نزد گی ها و لزبینها را فراموش کرد.« تجاوز جنسی،نه ناشی از عشق و نه ناشی از نیاز به سکس می باشد.تجاوز رفتاری منبعث از اراده متجاوز برای تحقیر، سلطه و کنترل بر قربانی خود، با توسل به ابزار سکس هست و بر خلاف تصور عمومی،متجاوز لزوما روان پریش نیست.4
حرفهای یک قربانی زن که نمونه ای است از نوع مواجهه با مساله تجاوز:
«من فقط سکوت کردم و اشک ریختم و میریزم! چی کار می تونستم بکنم وقتی طرف دایی من بود؟! من ترجیح دادم خودم ذره ذره آب بشم ولی خم شدن کمر مامانم رو زیر بار این ماجرا نبینم! من خودم رو له کردم برای اینکه اگر می خواستم اون آدم رو له کنم تمام روابط فامیلیم و عاطفیم به هم میریخت! دیگه سنگ هم رو سنگ بند نمیشد! و این یواش یواش تبدیل به دردی آرام شد که در وجودم ته نشین شد! دیگه از اون گریه های جنون آمیز روز اول خبری نیست ولی چیزی در من شکسته که هرگر ترمیم نمی شه! روحم خط خورده!... 5 وهستند کسانی که به دنبال وقوع تجاوز حتی خودکشی میکنند.
آنچه که صرف نظر از ناشناخته بودن و نا متعارف بودن امور بسیار مهمی به نام"حریم خصوصی" و "کنترل" حتی در نزد خود قربانی و همچنین محال دانستن تغییر و تحول ، و خود را نه در درون مساله که خارج از مساله دیدن ، جای سوال و شگفتی دارد، بیگانگی و جدا افتادگی عملی و رفتاری افراد از مواجهه نظری شان با مساله تجاوز (و در این مورد خاص متاسفانه بیشتر زنان ) است.به این معنی که، به طور کلامی مخالفت شان را با تجاوز ذکر می کنند اما تصمیم عملی خودشان را سکوت و گریز اعلام می کنند و خود را پیشاپیش مقهور و محکوم سیاست،جامعه و مذهب می دانند .چطور فردی به کلام می گوید که تجاوز درست نیست و می داند که روزگار قربانی تباه می شود اما راهکار عملی را سکوت و گریز پیشنهاد می دهد،و حاضر به مقابله علنی و قانونی با متجاوز نیست،حتی اگر شده مقابله ای مستمر وی باعث شکل گیری قانونی جدید بشود.آیا در صداقت نظر دهنده مبنی بر نادرستی تجاوز باید تردید کرد،یا...
لطفا شما ادامه بدهید...



*این نوشته من واکنشی به گفتگوی در گرفته در پیامگیر دوست عزیزم گوشزد می باشد که خودم هم در آن مشارکت داشتم

در باره تصویر:مجسمه The Rape of the Sabine Women اثر Giambologna در فلورانس ایتالیا
______________




۳/۲۹/۱۳۸۵
 


زندگی امری بسیار واقعی است،زندگی یک انتزاع نیست که بتوان با اتکاء به تصاویر ذهنی آن را پیش برد.وقتی که با تصاویر ذهنی مان با زندگی و با افراد برخورد می کنیم ارتباطی بین ما انسانها وجود ندارد؛این تصاویر هستند که با هم ارتباط دارند،پاره هایی از من ( نوعی) و از تو(نوعی)، و نه تمامیت من و تمامیت تو،تصوراتی که مانع ارتباط ،صمیمیت و همدلی واقعی ما با یکدیگر می شوند.وقتی من میگویم «من تو را می شناسم» در واقع دارم میگویم دیروز تو را می شناختم،من تو را حالا،عملا و در واقع نمی شناسم.برای اینکه امروز تو را بشناسم من نیاز به رها ساختن ذهنم از گذشته دارم، و از سویی نیاز به داده های «امروز»ی که تو برایم فراهم میکنی دارم.از یکدیگر «ایمان»کور نخواهیم ؛که ایمان طلبی در ارتباطات انسانی یعنی کهنه بودن و اسیر بودن و مرده بودن.







۳/۲۵/۱۳۸۵
 

با ارج گزاری پیشاپیش برای حرکتهای فمنیستی در جهان و ایران و با اذعان به اینکه خودم را حامی فمنیسم (لیبرال) می دانم،

مطلب بلندی را در اعلام نظرات خودم در مورد تجمع 22 خرداد نوشته بودم ،اما به جای انتشار آن،مناسب دیدم که به طرح سوال از دوستان فمنیست و غیر فمنیست شرکت کننده در تجمع بپردازم:

آیا حرکات توده ای و غیر سازماندهی شده زنان باتوجه به ماشین وحشیانه سرکوب حکومت،هزینه ای گزاف برای حرکتی اندک و غیر موثر و غیر نهادینه نیست؟اگر بخواهیم آماری از نهادهای مدنی زنان و کمیت و کیفیت آموزش زنان و سازماندهی شان توسط این نهادها بدست بدهیم آیا این آمار،آماری امیدوار کننده خواهد بود؟آیا عصبیت* نسبت به جریان یا اشخاص فمینیست راهی به سوی برآورده سازی حقوق زنان خواهد بود؟آیا مطالبه حقوق زنان بدون پی ریزی نهادهای مدنی مدافع این حقوق و آموزش عمومی به طرق گوناگونی که زنان جوامع غربی تجارب گرانبهای خودشان را برای ما به ارث گذاشته اند و نیازی هم به کشف دوباره ما و پیمودن راههای رفته نیست،ممکن است؟آیا زنان شرکت کننده و حامی این تجمع خود را "فرد"ی می بینند که دارای حق اظهار نظر و انتقاد و در مورد لزوم ،حق کناره گیری از حمایت از گروهی فمنیستی خاص می دانند یا پیرو و مقلدی بی چون و چرا؟چرا برخی فمنیستها و حامیان آنها حمایت فرح پهلوی از این تجمع را نکوهش کرده و با توهین به وی،او را موجب سرکوب حکومتی تجمع قلمداد می کنند؟چرا در نقد شیرین عبادی و اعلام انصراف از حمایتش از این تجمع مطلبی نوشته نشده است؟آیا محیط وبلاگها و اینترنت، با فضای واقعی جامعه اشتباه گرفته نشده است؟
در مورد تجمع مایلم دوستان حداقل از خودشان بپرسند که به طور مشخص و دقیقا برگزار کنندگان این تجمع چه کسانی بودند؟از این میان چند نفر از آنان در تجمع شرکت داشتند؟و باز به طور مشخص چه کسانی به وزارت اطلاعات احضار شده بودند و چرا از ارائه اطلاعات شفاف به شرکت کنندگانی که با اسم یا با نام وبلاگ جزو امضا کنندگان بیانیه و شرکت کنندگان در تجمع بودند خودداری کرده اند؟چرا حق انتخاب شرکت یا عدم شرکت امضا کنندگان در تجمع را از آنان گرفته اند و بر اساس کدام تعریف از جایگاه و نقش خود در جنبش زنان و حرکتهای فمنیستی؟چرا در وبلاگ اکثر فمنیستهایی که جزو مبلغین و مبتکرین تجمع بوده اند میخوانیم که من دیر رسیدم و دیدم تجمع شروع نشده،با خشونت ماموران نیروی انتظامی پراکنده شده است؟

*در توضیح عصبیت باید بگویم که تجربه شخصی ام از برخوردهای بسیار خشن و متعصبانه برخی فمنیستهای بلاگر با کسانی که منتقدانه برخورد میکنند و از جمله خودم، مرا از ادامه گفتگو با آنان منصرف کرده است.قصد من از گفتن این نکات این است که برخی مدعیان فمنیسم در ایران خود به آموزش و ارتقای مدنی نیاز دارند،چرا که فقط آموزش و آگاهی عمیق و گسترده است که آدمی را از عصبیت باز میدارد. وقتی معدود وبلاگ نویسان فمنیست و آنهم به ندرت،می خواهند مطلبی منتقدانه بنویسند ناچارند مقدمه ای بلندتر از خود مطلب در توضیح اینکه چرا دارند انتقاد می کنند بنویسند تا از حملات کلامی و خشن دیگر فمنیستهای وبلاگستان در امان باشند یا متهم به خیانت نشوند و حتی اشاره دارند به اینکه برخی دوستانشان آنها را از نوشتن نقد و انتقاد به دلیل سوء استفاده دشمنان؟! برحذر می دارندو در بسیاری از موارد دچار خودسانسوری می شوند.من مورد خاصش را نمی نویسم ،کسانی که پی گیر مداوم وبلاگهای فمنیستی باشند می دانند که چه میگویم .چرا فمینستهای بلاگستان اصرار دارند که جنبش زنان جنبشی افقی است و ما نه سر داریم و نه رهبر؟ما نه لابی میکنیم نه رایزنی و...و چرا باب گفتگو با حتی فمینستهای نحله های دیگر را بسته اند؟وقتی بیانیه میدهند همه اش تحرکات دیگر زنان را به هیچ میگیرند و مدام از زنان دیگر تبری میجویند.چرا چنین صف بندی جنسیتی یا درون گروهی از سوی برخی فمنیستها صورت می گیرد،در حالیکه یکی از محوری ترین تلاش های جنبش جهانی فمنیسم امروزه خروج از چهارچوبهای جنسیتی است؟
به نظر من دلسوزان و هدفمندان واقعی فمینیسم و طالبان حقوق زنان به جای تعریف و تمجید یا شکوه وناله ،باید در یک حرکت گروهی و مطالعه شده به بررسی و نقد فمنیسم در ایران بپردازند و نتایج حاصله را در پروژه های منسجم تر و عملی تر به کار بگیرند.

نمودهایی از حضور "فردیت" در جریان فمنیسم در ایران:

فکرهای این دو روزه - درد باتوم آرام می‌شود، نگاه‌های بی‌تفاوت رهگذران چه؟

اجازه بدهید خودمان را نقد کنیم

من حرف دارم! یک عالمه حرف دارم! صنم عزیز،آیا وقتی از بازگویی واقعیت خودداری میکنی باز ازمنطق خودی-غیرخودی استفاده نکرده ای؟آیا شما و دیگر فمنیستهای فعال ،خود را یک روشنفکر فمنیست تعریف کرده اید یا یک فعال حزبی فمینیست که ناچار از حفظ اطلاعات حزبی است؟؛ که درجهان مدرن در نزد افکار عمومی حتی احزاب سیاسی نیز دیگر از چنان امکان یا حق پنهانکاری برخوردار نیستند. آیا فعالان،حامیان و خوانندگان مطالب شما و دیگر فمنیستهای وبلاگستان حق ندارند از وقایع مطلع بشوند و براساس آن تصمیم به انتخابی درست بگیرند؟طفره رفتن از بازگویی واقعیت،در واقع بی حرمتی به حق شناخت دیگران و از آنمهمتر حق انتخاب و تصمیم گیری شان است.قواعد بازی در حوزه عمومی را دریابیم.

حامی بودیم یا سیاهی لشکر ؟!

________________
جهت اطلاع دوستان:ایمیلی ازیکی از بلاگرهای فمینیست دریافت کرده ام که حاوی توضیحات و پاسخهایی برای نوشته ام هست.اما در پاسخ به درخواست من برای درج ایمیل مذکور در ذیل مطلب خودم،از من خواسته است که نوشته وی را منتشر نکنم.نوشته اصلی این بلاگر فمینیست درپاسخ به تمام نقدهای وبلاگستان در زنستان منتشر خواهد شد.

خانم الناز نویسنده وبلاگ زنانه ،پاسخ سوالهای منتقدانه مرا با اعلام امتناع شان؟! از حضور در پیامگیر صعود برهنه ،در پیامگیر شاهرخ عزیز نوشته اند و متذکر شده اند که هژمونی این جنبش در ایران به هیچ وجه در کف لیبرال ها نیست و شکست خورده ترین ها در این جنبش همانا داعیه داران لیبرالیسم ایرانی اند...اما باید دید در مقابل سرکوب ،واکنش فمنیست لیبرال ما چه خواهد بود...من صعود برهنه را نمی شناسم اما یقین دارم یک دقیقه هم در ایران فعالیت نداشته. سخنان او مصداق گود نشینی است که فرمان لنگ کردن می دهد. چرا فکر می کنید اینجا حکومت و پلیس نشسته است تا مردم حرکت کنند و کله پایش کنند. چرا باور نمی کنید آن طرح 75 میلیون دلاری آمریکا که هیچ ان جی اویی هم ریالی از آن نگرفته و اساسا امکان ندارد بدون اطلاع وزارت امور خارجه و اطلاعات بگیرد بهانه ای شد برای سرکوب هر حرکت...خواهش می کنم نگاه از بالا را از سر این جنبش بردارید...
قضاوت در باره میزان و نحوه و مکان پاسخگویی خانم الناز به سوالاتم را به عهده خوانندگان می گذارم و مایلم نظرات خوانندگانم را بدانم.



۳/۲۴/۱۳۸۵
 
قابل توجه معترضین رنگ فسفری وبلاگ من:
پس زمینه صعود برهنه عزیزمو چطور می بینین؟خوبه؟
اعتراضهای بعدی وارد نیست ها...
من فقط برای امروز اصلاح طلبم ها...
ها ها ها...
از من گفتن!
در ضمن پینگ هم نکردم،اینهم آخر بدجنسی...


۳/۲۲/۱۳۸۵
 


این کلمات را در حالی می نویسم که به سختی می تونم کیبورد رو ببینم،من دارم گریه میکنم،گریه ام هم پایانی ندارد،نمی خواهم هم جلوی گریه مو بگیرم،
قصدم از بیان وضعیت خودم ،انتقال حسی منفی نیست،از اتفاق،حسی بسیار مثبت باعث گریه ام شده است، به قصد دریافتی از بیچارگی یا بدبختی نوشته مو نخونید.کم گریه میکنم ،... یادم نمی آید که در طول زندگی ام از گریه برای انتقال دردم به دیگران ،یا مجاب کردن کسی برای انجام کاری یا در محذوریت اخلاقی قرار دادنش سوء استفاده کرده باشم.
می گریم چون در جایی از این دنیای بزرگ، در نقطه ای به نام "درد" می تونم با انسان ارتباط برقرار کنم...ساعتی پیش با دوستی نادیده که جز با مطالب وبلاگی و بحثهای وبلاگی آشنایی بیشتری با او ندارم، همزمان گریستیم ، هر دو در فاصله ای بسیار دور،بدون صدا،بدون تصویر ،و با کلامی مختصر گریستیم ،با گوش سپردن همزمان به شازده کوچولو بی آنکه خبردار باشیم که آنسوی جهان آن دیگری(و در واقع هر دو) دارد به شازده کوچولو گوش میدهد و الفبای "هستن" را مرور میکند و اشک می ریزد ،ما بی آنکه بدانیم درد آن دیگری چیست با هم گریستیم.ما گریستیم فقط به خاطر رنج دیگری،و این لحظات همیشه برای من به معنای واقعی کلمه محترم است و کمیاب...
گاهی احساس می کنم ما بیشتر از آنکه به گفتن از درد یا تحلیل درد داشته باشیم به "همدردی" این گوهر نایاب زندگی و پیوند انسانی نیاز داریم، ما به شگفت زده شدن و به هیجان آمدن به مثابه علایم زنده بودن نیاز داریم،زندگی جنازه متحرک بودن نیست،زندگی پر از شگفتی است.هر گاه توان شگفت زده شدن را از دست دادیم و همه چی برامون یکنواخت شد باید بدانیم که مرده ایم و فقط داریم بار جسممان را چون کفاره "خود نبودن" و "ناتوان از شگفت زده شدن" بر دوش می کشیم .
دل هوایی من همیشه و مدام میخواهد شگفت زده شود،هستن را بزید،عادت به حقیر زیستن نکند،همیشه در راه باشد،...و در این راه ای بسا چون کودکی بی تجربه ،جهان را و انسان را و خودش را هر بار به نحوی کشف کند،...زخمها و تنهایی ها هزینه مطالبه این شگفتی ها هستند،...نه از هزینه ها و نه از ناامنی های مستتر در شگفتی ها باکی ندارم ...سر فریب دادن خودم یا دیگری را ندارم،به احساسم و به خودم وفادارم؛گرچه خونی بی حد و فراوان از زخمهایم جاریست...
و اکنون "به ناچار" می پذیرم که گوسفند گل سرخ مرا خورده است،وزنگوله های آسمان جایشان را به اشک داده اند...
نگران دوستم هستم.
*شازده کوچولو،رویایی است راستین که در درون آدمی ریشه دوانده است،آنقدر که رویایی می نماید،به همان اندازه آروزهایش واقعی ولمس کردنی ست و در کالبدی کوچک تمام زیباییها و احساسات صمیمی را در خوددارد و از دروغها ،تظاهرها،فرومایه گیها و نابخردیهای به ظاهر خردمندانه بدور است...از معرفی کتاب شازده کوچولو ترجمه محمد قاضی



۳/۲۱/۱۳۸۵
 
با تمام انتقاداتی که نسبت به جریانات فمنیستی در ایران دارم،

اما دلم می خواست می تونستم فردا تو گردهمایی زنان در اعتراض به تبعیض حقوقی شرکت کنم...

پای بیانیه را امضا نکردم؛برام مسخره است که ایران نباشم و بیانیه را امضا بکنم.حوصله پیوستن به جنجال های وبلاگی رو ندارم.


۳/۲۰/۱۳۸۵
 
آدمی هنوز از آزادی اش می هراسد و می گریزد؛

و به حکم غریزه،آغوش گرم ولی خفقان آور جمع را ترجیح می دهد و د رآن ایمنی می جوید.

ایمنی را باز می یابد ، خود را از دست می دهد.
قائل شدن به وجود فاعلیت جمعی،انکار فاعلیت فرد است و فردیت وی.
________________
داریوش با نوشته های آمیخته با گوشت و خون و احساسش،عضلات هستی را منبسط میکند؛«تا زمانی که سرور خويش و تمام جهانم و همه ديگرانم نباشم، هنوز شرمسار و برده ام…مشکل ايرانيان در اين ناتواني از عبور و ناتواني از آري گويي به خواست و جهان خويش و آن را زيستن است…ايراني به خوشبختي دست نمي يابد، زيرا توانايي اين نه زيستن و آري گويي به خويش را ندارد. در آخر از شرم اخلاقي سرخ و سرافکنده ميشود و از ياد مي برد که نخستزاد است و برگزيده و توبه مي کند يا کوه موش مي زايد و رفرمي مي کند و نه دگرديسي نويي...هرچيزی تنها آنگاه معنی و زيبايی دارد که مرا در اين بازی و دستيابی به عشق و قدرت ياور باشد. تنها آن لبی که من بوسيده ام زيباست و تنها آن فکری که من در اين لحظه بدان انديشيده ام، ضرورت است و تنها آنچه من انجام داده ام، واقعی و ضروريست، حتی اگر بظاهر بی معنا و هدر دادن وقت باشد. زيرا اساس منم و با مرگ من جهانم نيز می ميرد، زندگی برای من نه عينی و يا ذهني، بلکه يک روايت شخصی و نامگذاری شخصی از حوادث و رويدادها و واقعيت است و در معنای نهايی ساختن واقعيت، زيرا ما جز روايت واقعيت هيچگاه با واقعيت روبرو نبوده ايم. اين روايت من است»

مهدی خلجی منکر لرزش دست ودلش برای برقراری دیالوگ با محمد مسیح مهدوی نوجوان استشهادی نمی شود و می نویسد:جايی که زخم گذشته‌ای روان آدم را می‌آزارد و محيط پيرامون نيز به دلايل بسيار اين زخم‌ها را به کينه بدل می‌کند و کينه‌ها را به اسلحه، منطق و استدلال به چه کار می‌آيد؟

گوشزد می نویسد:«همسرم از مزاياي "بي غيرتي مدرن" من استفاده مي‌كند ولي "غيرت سنتي" خود را هم بر من تحميل مي‌كند».به نظر من دیدن انسانها به عنوان شیء جنسی یکی از مشکلات حاد زنان ومردان ماست و من جمله خانم گوشزد.زیبایی،خوبی و نیکی،منطق مندی و هر صفت دیگری که میتواند به صرف خودش قابل تحسین باشد،تحت الشعاع نگاه جنسی قرار می گیرد.در واقع این امور هنوز از هم جدا نشده اند.یعنی یک زن یا یک مرد نمیتواند از محاسن زن و یا مرد دیگر بگوید بی آنکه مظنون به نگاه جنسی به طرف مقابل نباشد.گسترش ارتباطات اجتماعی و حضور زنان در عرصه کار و اجتماع ،نیازمند بالا بردن بلوغ روانی و اعتماد به خود و دیگری در این عرصه است.در غیر اینصورت هر رابطه ای به سادگی قابلیت لغرش به شکل دیگری از رابطه را دارد بی آنکه آگاهی و اراده ای در پس این لغزش نهفته باشد.در واقع خانم تو ضمن اینکه تو را محروم میکند به طرزی صادقانه خودش را هم از قبل محروم کرده است .اما این وضعیت ،وضعیتی فروکاهنده است و طرفین نه در حضور دیگران که فقط با انزوا و اجتناب است که می تونند همدیگرو حفظ کنند.خوب میفهمم که حضور آزادانه،ریسک بالایی دارد برای هر دو طرف،اما از سویی وجود ودوام چنین رابطه ای فرد و حوزه ازادی او را محترم میدارد و وی را رشد می دهد.به نظر من زن و مرد ایرانی هم حاضر به ریسک آنچه که "دارند" نیستند و برای حفظش حاضرند هر چیزی حتی شان انسان و حرمت آزادی وی و خودش را نیز زیر پا بگذارد.
به نظر من این نه انحطاط که عین حیات گرفتن دوباره ققنوس فردیت و تفکر نسل جدید ،از خاکستر عصبیت ها و ایمان های کور نسل پیشین هست.مسیح به عنوان یک نوجوان میخواهد حرف از جنسی دیگر بشنود و اینجا این ماهستیم که نشان خواهیم داد از چنین ظرفیتی برخورداریم یا اینکه ما هم خالی از جنسی دیگرگونه هستیم و فقط داریم ادایش را در می آوریم


۳/۱۲/۱۳۸۵
 


موسیقی بر مشترکات عواطف انسانی در عین تفاوتهای سبک و شیوه زندگی و حتی تفکر تاکید میکند. موسیقی مردمان ساحل نشین دریای سیاه در این میان حدیثی خاص دارد برای من.دارم دوباره میرم پیش دریا،از آنجا سری هم به درخت و خاک و زمین خواهم زد؛...

دو اثر از Kazim Koyuncu خواننده جوان فقیدی که در اثر سرطان ناشی از نشت اتمی چرنوبیل در گذشت.

Gelevera Deresi ترانه ای محزون برای معشوقی که عاشقش رو ترک کرده است

Narino ترانه ای شاد در آرزوی پیوستن به معشوق

Oy Gelin ترانه ای عاشقانه از منطقه Anadollu




۳/۰۸/۱۳۸۵
 


در کشور ما و در بین شهروندان ایرانی هر مساله و اختلافی(اعم از بزرگ یا کوچک) که پیش بیاید براحتی می تواند به یک بحران بزرگ و غیر قابل مهار تبدیل شود.قضیه کاریکاتور مانا نیستانی و اعتراضات مردم آذریایجان نیز خارج از این شمول نیست.لازم می دانم مفروض خودم در قضیه قومیتها را در ابتدا بیان کنم تا از سوء تفاهم پیشگیری کرده باشم:مفروض من نسبت به مساله قومیتها لزوم برخورداری آنان از امکان اداره فدراتیو مناطق خود است .اداره فدراتیو به معنی تجزیه ایران نیست و این حق هر قوم متفاوت ایرانی است که بتوانند مطابق خواسته های خود اجتماعشان را اداره کنند.شاید به لحاظ اقتضائات سیاسی،بتوان چنین توزیع مدیریتی را به تدریج و نه یکباره به قومیتها داد اما از لزوم چنین توزیع قدرتی نمی توان در گذشت.دموکراسی که ما از آن دفاع میکنیم مهمترین شاخصه اش برآورده ساختن حقوق اقلیت به اراده اکثریت هست.
همانطور که اکبر گنجی به زیبایی اشاره می کند:« دموكراسی بهترين نظامی است كه امكان خودآفرينی را برای شهروندان مهيا می‌سازد. شهروندان اين ابزار (نظام دموكراتيك) را برای اين غايات خواهند: می‌خواهند آزاد باشند، تا آزادانه انتخاب كنند، تا از طريق انتخاب آزاد سبك زندگی خاصی را برگزينند، تا خود را همچون يك اثر هنری بيافرينند.حق گزينش من، حق دگرزيستی، دگرانديشی، گزينش راه‌های بودن، آزادی در قلمرو خصوصی زندگی‌ام (از گزينش لباس و لوازم زندگی تا عشق، تا انتخاب دولت تا گزينش شيوه‌های بودن) اصل و اساس بحث است. دمكراسی چيست جز همين حق من برای طرح انداختن خودم، آن سان كه خودم می‌خواهم، آن گونه كه به نظر خودم درست است؟ آزادی زيستن به اين معنا جز در نظام‌های سياسی‌ای كه استوار به آموزه‌ها و باورهای ليبرالی باشند ممكن نيست.از اين روست كه دموكراسی، بدون ليبراليسم، دموكراسی نيست.» اشاره بسیار به جای گنجی به لزوم حاکمیت روح لیبرالی بر دموکراسی ،ما را در درک این نکته یاری می رساند که آموزه های لیبرالی ا زجمله پلورالیسم و حقوق بشر بر شکل دموکراتیک حکومت ارجحیت دارد و در واقع مقدمه و زیربنای دموکراسی در معنای امروزین آن است.وهمانطور که دوست نازنین من شهلا شرف میگوید:«از ترک و کرد و عرب حق ارتباط با خود ِ خود را، با زبان اش را، با ناخودآگاه اش را...گرفته ایم. در جائی که فرد از فردیت‌اش تهی می‌شود، در جایی‌که فرد رابطه‌اش را با درونش گم می‌کند، از خود بیگانه می‌شود، خاک و تمامیت‌ ارضی وطن چه ارزشی دارد؟؟؟»

همیشه این سوال برایم مطرح بوده است که چرا اهالی جامعه مدنی در ایران (با مسامحه بخوانیدش) به جای مطالبه تقاضایشان از مدیریت سیاسی ،به جان یکدیگر می افتند و سعی در نابودسازی یکدیگر به انحاء گوناگون می کنند؟اینجا توهین کننده ای و توهین شونده ای* حضور دارند که طرف ثالثی که می تواند و باید مدیریت چنین وضعیتی را بکند و از تبدیل آن به بحران جلوگیری کند را از یاد برده اند.وظیفه حکومت مدیریت تفاوت گروههای اجتماعی و اختلاف منافع آنان است نه حذف منافع یک گروه به نفع منافع دیگر.باز سخن از حذف است (و متاسفانه هم از سوی گروههای اجتماعی و هم حکومت) و نه گفتگو و مکالمه اجتماعی به عنوان تنها راه مسالمت آمیز حل اختلاف در حیات اجتماعی انسانها.

چگونه است که هویت ما ایرانیها هنوز به مولفه هایی چون زبان یا ملیت محدود مانده است؟کجاست هویت شهروندی و هویت حقوقی ما که دفاع از خواسته هایمان را در قالب آن هویت سامان دهد و مطالبه کند؟
قصد من نه دست کم گرفتن هویت زبانی یا قومی و ...بل که بیان این نکته است که هویت های زبانی یا قومی و یا گروهی ،زیرمجموعه هویتی فراگیرتر به نام هویت شهروندی می باشند.رخداد سرکوب اعتراضات آذری ها و دستگیری مانا نیستانی و مهرداد قاسم فر ،حاصل بی هویتی شهروندی ماست،چرا که بخشی از ما مطالبات خود را با حذف منافع بخشی دیگر یکسان فرض می گیرد.

در خواست اشد مجازات برای یک روزنامه نگار به خاطر توهین به آذری زبانان برای من این سوال را پیش می آورد که شد مجازات تا به چه حد؟شکنجه مانا ،حبس ابد دادنش،تبعیدش از ایران،یا اعدام کردنش؟چه میزان از مجازات دل بخشی از هم زبانان من را خنک خواهد کرد؟آیا این منطقی،انسانی و مدنی است که هزینه مطالبات به حق واما برآورده نشده هم زبانان شریف و دوست داشتنی من،بر روی یک کاریکاتوریست و در واقع عضو همان جامعه مدنی که ما هم عضوش هستیم سرشکن شود؟ آیا به این نمی ماند که برادری یا خواهری تلافی بی عدالتی های پدرش را سر برادر یا خواهر کوچکش د ربیاورد؟ نامه توکا نیستانی برادر بزرگ مانا را که خواندم اندوهی بزرگ سراسر وجودم را فرا گرفت درست به همان میزان که خبر اعتراضات منتهی به خشونت از سوی حکومت نسبت به همزبانهایم مرا اندوهگین کرده است.توکا دیگر نمی خواهد کاریکاتور بکشد؛می ترسد.و مدام از اشتباه مهلک برادر کوچکش می گوید.این نتیجه نارواداری ماست؛ ما که می گویم همه مان را می گویم.توده مردم هیچگاه مخاطب من نیست ،اینجا مخاطب من روشنفکران و نخبگان بخشهای مختلف هست که می توانند و باید که در چهارچوب هویت فراگیر شهروندی مطالبا مردمی را ساماندهی و جهت دهی کنند و نمایندگی طرح مسالمت آمیز مطالبات را بر عهده بگیرند.این بار آذری ها نارواداری کردند،دور نیست نارواداری دیگر گروههای اجتماعی به هر مناسبت دیگر...

رسانه های جمعی و قواعد حاکم بر رابطه طرفهای دنیای ارتباطات محصول و وارد شده از دنیای مدرن هستند.اگر ما موجودیت رسانه ها را می پذیریم حقوق و تکالیف مربوط به رسانه ها و مخاطبان هر دو را نیز باید بپذیریم.ما اگر بلد نیستیم شیوه های مسالمت آمیز حل اختلاف در جامعه مدنی را طراحی کنیم نمونه های تمدنی غرب موجود است ؛ میتوانیم یاد بگیریم.

آیا خواسته ما اهالی جامعه مدنی ساکت کردن همدیگر است؟ ما به عنوان اهالی یک اجتماع چگونه می خواهیم همدیگر را ارتقاء بدهیم و برای هم فرصت اشتباه و تجدید نظر فراهم آوریم بی آنکه ترس از اشتباه ما را به سکوت و خفقان خود خواسته سوق دهد؟شاید بتوان میزان آزادی و حقوق افراد یک جامعه را از میزان ریسک پذیری آن جامعه در فراهم آوردن فضایی برای خود بودن و بیان آراء و عقاید آحاد آن جامعه فهمید.
________

*توضیح این نکته را لازم میدانم که من شخصا توهینی در کاریکاتور ندیدم و اصولا خودم را کمتر دارای هویت زبانی و قومی عصبی می دانم.نزد من مرزهای اکتسابی برای ارتباطات انسانی کمترین اهمیت را دارند.من فقط خواسته ام با رهیافتی حل المسائلی به یک مساله اجتماعی بپردازم .
پ.ن: شهربانوی عزیز من جان کلام را چه صمیمانه می گوید: ایرانی ام و همه ایرانیان را عاشقانه دوست دارم . اما غرور آذربایجانیم را نیز دریابید .


۳/۰۳/۱۳۸۵
 
سلام دوستان عزیز صعود برهنه
یک خرابکاری بزرگ!
می خواستم سورپریز باشه ولی نشد ظاهرا.
حین انتقال آرشیوم(به کمک کتاب راهنما) وبلاگم اینطوری شده که می بینید.
این چند روز آینده امیدوارم اوضاع روبراه بشه.
به این می گن خود درمانی!!!
ها ها ها...


۲/۲۲/۱۳۸۵
 
آه-وگرافی

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآ

آآآآآآآآآ
ه
...

شب ،شبی پر از دریا و تنهایی
شب ،شبی پر از شوری اشک و ماه تابان
شب،شبی پر از شراب قرمز و موبایل خاموش
شب،شبی پر از نگاه... و شمع لرزان روی میز من
شب،شبی پر از هیاهوی تو و سکوت Kenny .G
شب،شبی پر از تو وسرشار از هیچ
!

قبرس مه 2006


________________


آه‌های بی‌راه

از اين همه راه که می‌روی، يکی به من نمی‌رسد؛ از اين همه آه که می‌کشم، يکی به تو.
آه‌های من بی‌راهه‌اند؛ تهمت به پاهايت نبند»»» +

_________________

عکسی جاودانه از شاهرخ رییسی،این عکس را ببینید که چقدر آدمی را با خودش درگیر میکند...من که هنوز نتوانسته ام تمامی آنچه که با دیدن این عکس در من ایجاد شده را درک کنم و بفهمم؛عکس عجیبی ست....


۲/۱۷/۱۳۸۵
 
همیشه به ما می آموزند که انجام آنچه "دل" مان می خواهد،شر و سهل و مبتذل است؛

اما انجام آنچه واقعا "دل"مان میخواهد دشوارترین کار دنیاست و بالاترین نوع جسارت را می طلبد.

خانم Ayn Rand فیلسوف 1905-1982

_____________

کلیپ The Hardest Part از Coldplay را از دست ندهید.
حرکات ریتمیک و آکروباتیک پیرزنی 85 ساله و دوست داشتنی و آرام با رژ لبی قرمزبر لبان،با مردی 25 ساله تحسین آدمی را برمی انگیزد...فقط خودتون باید ببینید تا حس کنیدش..طبق معمول ،توصیف من زیر صفر!!!

And the hardest part
Was letting go not taking part
Was the hardest part
And the strangest thing
was waiting for that bell to ring
It was the strangest start
I could feel it go down
It is sweet I could taste in my mouth
Silver lining the clouds
Oh and I
I wish that I could work it out
And the hardest part
Was letting go not taking part
You really broke my heart
And I tried to sing
But I couldn't think of anything
That was the hardest part
I could feel it go down
You left the sweetest taste in my mouth
Your silver lining the clouds
Oh and I
Oh and I
I wonder what it's all about
I wonder what it's all about
Everything I know is wrong
Everything I do just comes undone
And everything is torn apart
Oh and it's the hardest part
That's the hardest part
Yeah that's the hardest part
That's the hardest part


۲/۱۶/۱۳۸۵
 
برای خودت انگشتر برلیان بخر

با یک سبد رز قرمز

با "او"؟ ؛

عشق، دوستی و زمان را قسمت کن!


۲/۱۴/۱۳۸۵
 
دوست نازنینی در ارتباط با یادداشت ماقبل آخرم ایمیلی فرستاده اند که قابل تامل است:

این پست شما از دیشب فکر مرا به خودش مشغول کرده است . میدانی من از خانواده نیمه مذهبی هیستم که مثل بیشتر خانواده های ایرانی تعصب در آن جای مخصوص به خود را دارد . در خانواده ما نیز مثل خیلی از خانواده ها سخن از زیبائی مرد از طرف زن جز گفتارهای ناپسند است . زنده یاد نادرپور را از دوران نوجوانی و با شعر زیبای با چراغ سرخ شقایقهایش می شناختم او یکی از چهره های زیبا و مورد پسند من و برادر بزرگم بود . روزی برادرم ریش پرفسوری گذاشت و عکس انداخت و یکی نیز به من داد و گفت ببین مثل نادرپور خوش تیپ شده ام . من او را از هر لحاظ دوست داشتم . روزی از روزها دور هم جمع شده بودیم و صحبت از نادر پور و همراهیش با داریوش در ترانه کهن دیارا بود . بحث بر سر اشعارش بود که کوچ و غربت نشینی تاثیر آشکار بر آثارش گذاشته است . صحبت به قیافه اش رسید . گفتم : او همانند دوران جوانیش جذاب و دلرباست . موها و ریش سفیدش از زیبائیش نکاسته که افزوده است (نرگس جان تو که دوست منی باور کن که منظور بدی نداشتم به خدا قسم که اصلن به سکس و نفس شیطانی فکر نمی کردم آنچه که در قیافه او می دیدم بیان میکردم مثل تعریف از گل یا منظره ای دلنشین ) همسرم خشمگین شد و گفت : خیلی عاشقش هستی طلاقت بدهم و برو پیشش . خیلی ناراحت شدم و ناراحتی مرا پدر و مادرم دوچندان کردند که حق را به او دادند و مرا موظف به عذرخواهی کردند . مادرم گفت : شرم آور است که زنی با داشتن شوهر اسم از مردان دیگر ببرد . اما وقتی او از رقص لیلا فروهر و غمزه جمیله حرف می زد کسی نگفت شرم آور است که مردی با داشتن زن اسم از زنان دیگر ببرد .همراهان که در بحث شرکت داشتند به من اشاره کردند که خاموش باشم چون آنها نیز به خوبی می دانستند که باید دهانمان را ببندیم و حرفی نزنیم که مردها اشتباه تعبیر کنند .اکنون که دختر و پسر جوان من در مورد زیبائی و زشتی و یا هیکل زیبای این مرد و آن زن صحبت می کنند و به فکر پسرم هم از شنیدن تعریف یا نقد در مورد مردی سکس نمی رسد آرامش روحی پیدا می کنم و امیدوار می شوم که روزی این خلا ایجاد شده در ادبیات و هنر زنان توسط نسل آینده از بین برود و همه بدانند که معنی مرد سکس نیست .