۱/۱۱/۱۳۹۹

دوران قرنطینه کرونا در جهان علیرغم ترسها و نگرانیهای مربوط به سلامتی موقعیتهای نوین و خلاقانه ای از همبستگی مردم را در برابر چشمها نهاده است. ورزشهای دسته جمعی بدون کنار هم بودن و از داخل خانه ها، آهنگ خوانیها و ساز نوازیهای دسته جمعی از خانه ها، قهوه خوریهای همسایه دم در واحدهای آپارتمانی دور از یکدیگر و اما به سلامتی یکدیگر از آن جمله اند.
 ویدیوی زیر خوابگاه دانشجویان در شهر سیواس ترکیه و همخوانی دانشجویان ترکیه ای و خارجی را نشان می دهد برای فریاد زدن زندگی و همه متعلقات خوب و بد آن: 


https://www.msn.com/tr-tr/video/unluler/karantina-alt%C4%B1ndaki-%C3%B6%C4%9Frencilerden-we-will-rock-you-%C5%9Fark%C4%B1s%C4%B1-sivas/vi-BB11RFZG

۱/۰۱/۱۳۹۹

ام تی جان سال نویت مبارک! بیا...

۱۲/۲۷/۱۳۹۸

چقدر مساله نو و پیش آمده داریم که باید بهشون فکر کنیم؟ چقدرباید تجدیدنظرها بکنیم؟ چقدر چقدر چقدر صرفنظرها و چقدر تغییرات باید بکنیم تا دوباره سالم بشویم و جهان و کره زمین و حیاترا سالم سازی بکنیم؟ اینها همه بدون اندیشیدن در معنای واقعی کلمه و جز با تامل عمیق و مدیتیشن جمعی ممکن نخواهد شد!

۱۲/۲۵/۱۳۹۸

بحران کرونا  بحران تخریبات ماست، بحران از دست داده هامون و زنگ خطر برای بازنگری در سیستم مخربی است که برساخته ایم!
 کرونا آئینه ماست برای دیدن حرص ما، حماقتهایمان و جهالتمان... ما حق اشتباه به این بزرگی رو نداشتیم. ولی مسئولیت بر عهده تک تک ماست که به ترمیم  سیستم و شاید هم برساختن سیستمی نوین برخیزیم؛ بحران سیستمیک جدیست. فرصتی برای ادامه اشتباهات نداریم!

۱۲/۲۰/۱۳۹۸

۱۲/۱۳/۱۳۹۸

یکبار برای همیشه باید بپذیریم که این حکومت  مدیر و متولی مشکلات اجتماعی ما نیست و نخواهد بود. فعلا ملتی بی سرپرست هستیم که همگی به کمک همدیگر باید گلیم مان را از آب بیرون بکشیم. فرصتی برای اینکه بدانیم جز همدیگه کسی رو نداریم. کادر درمان واقعا مشقت بزرگی رو متحمل میشن. یکی از این خرپولهای ایرانی هم چنان مسئولیتی رو در خودش حس نمی کنه که از خارج ماسک وارد کنه و سهم خودشو به بحران اجتماعی ادا کنه. واقعا امیدوارم به زودی این بحران شرشو از سر مردم عزیزمون گم کنه. کدوم تاریخ نگار اینهمه مصائب رو خواهد تونست  بنویسه من واقعا موندم😕

۱۲/۱۲/۱۳۹۸

۴۰۰۰ پناهنده از ترکیه به قصد اروپا راهی مرزهای یونان شده اند و با گاز اشک آور دفعشون کردند پلیسهای مرزی یونان! حکومتها  الان دیگه حتی نقش بازی نمی کنند، بسی آخته و وقیح نه در جهت رفاه و خوشبختی شهروندشان و نه رفاه حال مهاجرین و پناهنده ها عمل می کنند. دنیای نوی نو!

۱۲/۱۱/۱۳۹۸

 سی و چهار سرباز ترکیه دو روز قبل زندگیشونو در جنگ ادلیب سوریه از دست دادند... خانواده آنان و اکثر مردم بشدت عصبانی از جنگ و خونریزی ای هستند که به هیچ وجه خواهانش نبوده اند.
طفلک این سربازهای کوچولو همه شون بدون استثنا از فقیرترین اقشار اجتماعی هستند، جگر آدم کباب میشه.
 طرفین جنگ همگی بار دفاع از وطن ( البته  این مورد اصلا ربطی به دفاع از وطن نداره و یک تهاجم جاه طلبانه هست) را به دوش طبقات پایین جامعه می گذارند...
مدتهاست که حکومتها در جهان تامین کننده زندگی انسانی برای ملتهاشون نیستند دیگه. آنچه هست زد و بند با صاحبان سرمایه برای استثمار مردم هست...


۱۲/۱۰/۱۳۹۸

عدم تمرکز، به راحتی از زندگی آفلاین به فضای آنلاین منتقل میشه.
لینکها و سهولت دسترسی به هر آنچه که در لحظه ذهن مان به سوی آن می پرد امتداد عدم تمرکز هست ، این بار در سطحی شدیدتر و لاابالی تر.

۱۲/۰۹/۱۳۹۸

" وقتی یاد نگرفته بودم نه بگویم خودم را چون  برگی به دست باد وزان سپرده بودم..."


۱۲/۰۸/۱۳۹۸

هنوز که هنوزه نمیشه در دوستی های نزدیک از نزدیکان خود و دیگری گفت، طرف مقابل به دفاع از آنچه که حتی در باره نزدیکان آدمی نمی داند برمی خیزد!

۱۲/۰۷/۱۳۹۸

کندی تحولات اجتماعی رو ربط میدن به ذات محافظه کار اجتماع. من ولی فکر می کنم این کندی مربوط به رواج ایده های نو یا پیشرو در لایه های بسیار متفاوت اجتماع یعنی سیر دموکراتیک نشر و هضم این ایده ها هست، این کندی تحولات برای بسط و پایداری ایده ها حیاتی و اساسی هست.


ام تی جان؟!


۱۲/۰۲/۱۳۹۸

۱۱/۲۷/۱۳۹۸

کندی تحولات اجتماعی رو ربط میدن به ذات محافظه کار اجتماع. من ولی فکر می کنم این کندی مربوط به رواج ایده های نو یا پیشرو در لایه های بسیار متفاوت اجتماع یعنی سیر دموکراتیک نشر و هضم این ایده ها هست، این کندی تحولات برای بسط و پایداری ایده ها حیاتی و اساسی هست.


۱۱/۱۰/۱۳۹۸

بعد از ۱۳ ماه بالاخره وقت دیداره... 


خستگی بین پروازها...

نویز تصویری هم بی شمار

برم یک چایی سفید بخورم خستگیم در بره.

۱۱/۰۹/۱۳۹۸


فقر، تبعیض و نابرابری وجدان  را 
می خراشد
...


۱۱/۰۸/۱۳۹۸


این اجرا، این اجراااااا...
وقتی میخوام ببینمش از قبل طپش قلب ام شروع میشه، بس که، بس که زیباست و آدمی رو وصل می کنه به سرمنشاء و به همه؛ از استخوانها و بقایای همنوعانش تااااا به صدا، تاااا به روح و تااااا به خاک... تا به قلب زمین...



اینکه صبح تو یک هوای بارونی بیدار بشی، دلت نه تلوزیون بخواد نه موبایل و نه موزیک... خیلی حس خوبیه. حسی چنان خوب که نیاز داشته باشی بیشتر از آنکه ببلعی و فرو بدهی برون بسپاری و به خودت گوش بدی.
 و چقدر نویز داریم ما اطرافمون... حتی وقتی  که کنار دوست داشتنیهامون(انسانها و اشیا) هستیم، حتی کنار اونا!
طبیعت، اما شی نیست...

۱۱/۰۷/۱۳۹۸

تلاشی که در ادبا، شاعران و اهالی موسیقی در ملت های مختلف برای برقراری ارتباط با هم ارزهای ایرانی شان می شه در طرف ایرانی دیده نمی شه. یک نخوتِ "بیایید ما را بشناسید" و " ما رو ببینید و کشف مان کنید" و ... انگار این تلاش از سوی طرف ایرانی موجب کسر شان ارزیابی می شه. 
اینکه مثلا یک موزیسین اهل ترکیه با گروهش پا میشن میرن سر آرامگاه بتهوون و با موزیک ادای احترام می کنن همچین چیزی رو من در اهل فرهنگ ایرانی نمی بینم، نمیدونم شاید هم هست و به گوش من نمی رسه خبرش. 
اعتماد به نفس ملی چیز خوبیه، در زمینه فرهنگ ملل هیچکس بالاتر از دیگری نیست، دقیقا به همین دلیل بده بستان فرهنگی برای هر دو طرف هم ثمربخش و بخشی از دیالوگ ملل هست.

مختصات نقطه ای که اکنون می زیم حاصل تلاقی دو محور بی معنایی ( از پیش موجود) و بی عدالتی است. باور به این دو یعنی وجود معنا و عدالت  تمام آن چیزی بود که سالها من رو در بزرخ و تناقضات اساسی دفن کرده بود. همچنین باور به این دو خاستگاه اضمحلال فردیت از آن گونه ای هست که پایانش یا روان نژندی و یا انفعال  ناشی از سرخوردگی و سرکوب خود خواهد بود.
فردیت آنجا آغاز می شود که  هیچ و هیچی را بپذیریم و آنگاه شروع کنیم به انشا ٕ ،  به ساختن؛ ساختن معنای شخصی و تکین...

بی نظمی و کائوس از تحمیل چیزی به اسم معنا و عدالت به زندگیست که او برنمی تابدش.

۱۱/۰۴/۱۳۹۸

کتابخوانی فست فودی

جریان جهانی و وطنیِ کتابخوانی های سریع و بی سمت و سو و  پیشنهاد ِ صرفا "یکی"، وقتی که ذهن فرد چهارچوبی برای تعقیب سوال و مساله اش ندارد چقدر می تونه به خواننده چیزی بده؟ نوشته ها کانتکست دارند، بدون صرف وقت برای درک این کانتکست متن چگونه فهمیده می شود؛ متن چه چیزی می تونه به خواننده بده؟ انتزاعی ترین متون که متون فلسفی باشند حتی، کانتکست دارند و بدون آنها جوهر اندیشه ها قابل فهم نمی تونه باشه چه برسه به متون ادبی یا کارهای هنری.

پ.ن: بعد از گوش دادن به پادکست رادیو نبشته در مورد کتاب "شب هول" اثر هرمز شهدادی و عدم توانایی سخنران در نگاه تحلیلی به این کتاب و توصیف ناقص و بدون فهم چهارچوب و ساختار نوشته یاد کتابخوانیهای کم بازده یا بی بازده فکری افتادم و اینارو نوشتم

۱۱/۰۱/۱۳۹۸

فضای ترس و رعبی که در جهان به دنبال تغییرات اقلیمی توسط رسانه ها بوجود آمده  واقعا مسخره و آزارنده هست. سهم ما شهروندان عادی در آلودگی رودخانه ها و دریاها و اقیانوسها، خاک و هوا قابل مقایسه با نقش کارخانه ها و معادن نیست.
بدیهیست که ما شهروندان عادی هم باید سهم خودمان در خودداری از آلودگی اقلیم را ادا کنیم. ولی سهم اصلی بر عهده کارخانه ه و  استخراج انرژی فسیلی و انواع فلزات و ... است. و قوانین باید در این راستا تدوین بشوند؛ که نمی شوند.
The Two Popes 

فیلم رو دیشب دیدم . فیلم خوبی بود ولی من ماست مالیزاسیون کریهی از مسيولیت نهادی و سازمانی واتیکان رو از سوی رسانه ای چون نتفلیکس متوجه شدم.

پشیمانی دو پاپ از اقدامات مبتنی بر مسیولیت شان در نهاد دین  که قربانیانی را در پی داشته، اعترافهای دوجانبه و دیرکردشان در این اعترافها از منظر رفتارهای ممکن انسانی کاملا قابل فهم و توجیه هستند.

 اما کارگردان در خبطی بزرگ و غیرقابل چشم پوشی این تصمیم ها و رفتارها و اقدامات را نه در چهارچوب رفتار راهبر یک نهاد دینی  که که در چهارچوب خظاهای رفتاری یک شهروند ساده دراماتیزه کرده و به خورد بیننده داده است.

خلط شان و موقعیت اجتماعی خطاکار (شهروند ساده-راهبر دینی) باعث گریز راهبران از محاکمه قانونی و همچنین تبعیض در اعمال قوانین جزایی می شود. 



۱۰/۲۷/۱۳۹۸

مدام اینجا و آنجا می نویسند: تغییر ذهنیت سخت است و طاقت فرسا. دست برداشتن از باورها و اتخاذ باوری جدید آسان نیست.

من فکر می کنم سنگ پی باورهای ما نه اندیشه و منطق که احساسات و عواطف ماست. اجازه به رو آمدن احساسات و عواطف همراه با پذیرش موجودیتشان مبدایی است برای نگاه به آنان، اندیشیدن در باره آنها.

هر چه زمان می گذرد، دسترسی به این احساسات و عواطف و ماهیت آنها سخت تر می شود. علتش یا یکی از علتهای مهم اش احتمالا باید تفوق و سیطره فکر و ذهن  باشد. ذهن یک تکنسین هست که ابزارش منطق هست و  ابژه اش واقعیت مادی و ملموس. آن، بسیار محدود هست و جایی که حضورش زیاد از حد باشد جا برای احساسات و عواطف بسیار تنگ می شود.  طوری که، گاه آنها را زیر خودش دفن می کند.

بدون احساسات و عواطف، قطب نمای شخصی آدمی برای ارزیابی رویدادها و کنشها از کار می افتد. تحت چنین شرایطی صحبت از تحول به شوخی تراژیکی می ماند.

از سال ۱۳۷۸ به اینور خیزشهای اعتراضی مختلف در کدام نقطه با خیزش آبان ۹۸ مخرج مشترک پیدا می کنند؟ خیزش آبان ماه و عدم حمایت جمعی از آن  ناشی از اختلاف منافع طبقاتی بود و هست. یادم نمیاد چنین زوایه منافع طبقاتی را در اعتراضات سابق.

۱۰/۲۳/۱۳۹۸

Enneagram

 دنبال این کلمه که فقط شنیده بودمش و املاشو بلد نبودم  گوگل کردم. سه حرف اولشو نوشتم، یک حرف تکرار شونده شو هم ناقص تایپ کرده بودم ... تلوزیون هم همزمان داشتم تماشا می کردم که این کلمه را یک عصب شناس مدام تکرار میکرد، ای ان ای رو که نوشتم گوگل بلافاصله کلمه مورد نظرم رو آورد پیش چشمم. تجربه ترسناکی بود. در واقع گوگل از داده های صوتی ما هم استفاده می کنه و جمعشون می کنه!😮😑😑

۶/۱۵/۱۳۹۸

لازمه چشم انداز شخصی برای شکل دادن اکنون کسب دانش در باره آينده است.

مثل وقتی که رانندگی می کنیم و یا راه می رویم، نه جلوی ماشین که چند کیلومتر دورترو نگاه می کنیم، نه جلوی پا که دهها متر جلوتر و راست و چپ رو.

۶/۱۲/۱۳۹۸

ادبیات معاصر در کشورهایی نظیر کشور ما محزون و منفعل هست.

من دلم نمیخواد وقتی که اثری ادبی رو میخونم بدبختی گریبانم رو بگیره.

اینکه صحنه های دردآلود و تراژیک در اثر باشه متفاوت هست با  روح بیچارگی و بدبختی حاکم بر اثر و صاحب اثر.

۶/۰۹/۱۳۹۸



رگبار رنگهای مصنوعی و ظاهرا شاد در ایسنتاگرام برای من چیزی نزدیک به مهوع هست.

این رنگ بازیها در کنار زندگیِ همیشه شاد! صاحب صفحه ها به بالماسکه می ماند.


چرا شادی به رنگ محدود و فروکاسته شده است؟ آیا رنگهای تند و "شاد" از چنان ظرفیتی برخوردار هستند که بار واقعیتهای زندگی را یک تنه به دوش بکشند و زندگی را رنگی رنگی بکنند؟


رنگ، رنگ است. بیشتر از ظرفیتش بر آن بار کردن نمایش ابتذال است.

من نمی تونم باورشان کنم...

۶/۰۵/۱۳۹۸


سلسله ای از زخمها و اما سیاهچاله های سکوت...
چرا نمی شه کاریش کرد؟
چرا نزدیکان ما دورترینهایند؟


۶/۰۳/۱۳۹۸



دیشب با پیژاما نشسته بودم رو مبل. یک لحظه احساس کردم چیزی رو ساق پام داره حرکت می کنه. بلافاصله چک کردم و دیدم خبری نیست. رفتم خوابیدم.
 صبح بلند شدم صبحونه مو خوردم و کارامو انجام دادم.
رفتم دستشویی... یک لحظه نگاهم افتاد به درز وسط پیژاما و دیدم چیزی داره به آرامی حرکت می کنه. با وحشت و عجله پیژاما رو کندم و انداختم زمین و دویدم بیرون دستشویی...
 بعدش برگشتم ببینم این چی بود آخه؟
کفشدوزک خوشگلی بود که فارغ از وحشت من به آرامی داشت روی پیژاما راه خودشو می رفت.
خیــــــــــــــــلی جالب بود.
فکر نمی کردم اون شروع فجیع به این خاتمه دوست داشتنی منجر بشه.
برداشتم گذاشتمش کنار پنجره نا راهی به بیرون داشته باشه.

۵/۲۴/۱۳۹۸

حین صحبت نکته ای توجه منو جلب  کرد.
با عزیزی صحبت می کردم و نظرمو راجع به موضوعی می خواست. داشتم تایپ میکردم که « بذار ببینیم چی میشه نتیجه اش...». به «ی» بعد از «ببین-ی ـم »که رسیدم این «ی» یک حس مطبوعی به خودم داد و حس کردم که  به طرف چت هم همین حس رو  می دم. می شد به جای ببینیم ٫ ببین یا ببینم رو استفاده کنم ولی معانی٫ حس دوری یا نزدیکی و هم چنین حس و دریافت متفاوتی از دریافت و درک را به ذهن خودم و طرف چت متبادر می کردم.
چه قدرتی دارد یک حرف؛ «ی«

۳/۱۵/۱۳۹۸

کم سال تر که بودم صرف رفتن و دیدن جاهای دیگر برام مهم بود و یک آرزو!
ولی الان که جاهایی رو رفتم و از نزدیک دیده ام آن آرزو برام بی معنی شده. الان وقتی میرم جاهای توریستی در درجه اول بخاطر بمباران عکس و ویدیوهای موجود در رسانه های اینترنتی واقعا حسی از در مکان بودن را ندارم. از سویی با  خودم فکر می کنم اگر از ماجرای این رفتن ها و دیدن ها ناظر بیرونی یعنی دیگران را حذف کنیم برای خودمان واقعا چه می ماند؟ اگر کسی نباشد یا نخواهد که جزییات مشاهدات ما را بشنود برای خود ما چه دستاوردی بجا می ماند؟ 
توریسم فعلی بیشتر دیدار از تاریخ و فرهنگ و معماری قرون گذشته است. باز اگر بخواهیم از مشاهدات دوران مدرن بگوییم جز ساختمانها و راهها چیزی در میان نمی ماند.
آن فرهنگ زنده و جاری نزد جامعه مقصد، مشکلات و مسایلی که با آن درگیرند و شیوه مواجهه آن جامعه با آن، شادیها ، سوگواریها، نوع حضور زن و کودک و حیوانات و گیاهان وکلا طبیعت، داد و ستد چهره به چهره مردم و اصناف، همسایگی، رسانه ها، سیاست، و دین و خیلی چیزای دیگر را که معمولا نه با مشاهده و تجربه مستقیم که از طریق رویکرد خاص یک نویسنده یا روزنامه نگار، مستندساز یا تورلیدر از آنها با خبر می شویم را چرا نباید خود ما بتونیم تجربه کنیم؟ دیدن چند موزه و خیابان  معروف و چند بنای یادبود الان در عصر اینترنت واقعا به مخارجش نمی ارزد. همین اطلاعات را با خواندن صفحه ویکی ‍‌پدیای آن کشور هم قابل دسترسی است.
بیشتر از هر دوره دیگری نیاز به شناخت دیگران داریم؛ تفاوتها و شباهتهایمان. در جهانی که به لطف اینترنت بسیار کوچکتر شده تقسیم بندیهای کلاسیک و کلیشه ای خالی از معنای شده است. انسانها اکنون قادرند جایی دیگر یعنی در نقطه ای خارج از تعاریف موجود با هم و با شباهتها یا تفاوتها، با رنجها و شادیهای همدیگر ملاقات کنند و شبکه هایی با کارکردی نوین ایجاد کنند. برای شناختن این ویژگیها موزه ها و جاده ها و سیاست یا دین و رسانه های کلاسیک.
 ابزارهای بسیار پوسیده ای هستند.
جهان امروز بشارتهای نوینی برای ما دارد، اگر که خودمان را برای دریافتشان حاضر کنیم...

۷/۱۰/۱۳۹۷

یادش بخیر...
چرا می نوشته ام؟
چرا نوشتن را رها کردم؟
چرا من وقتی که بیشتر از هر زمانی حرف دارم سکوت را انتخاب می کنم؟

۴/۰۹/۱۳۹۴

BaBaZuLa - 24.03.2013 - Lido - part 4







با چهاردیواری جان رهای تو در حبس نمی شود که
با مرگ من جان رهایم قطعه قطعه نمی شود که
با عشق بازی از جان رهای تن کاسته نمی شود که
با تقلید، جان رهای ژن ها زیاد نمی شود که








۳/۱۹/۱۳۹۴

تصاویر و موسیقی خیلی بهتر از واژه ها بیانگر احوالات منند. حرفها دارم...ولی تا میخواهم بنویسشمان انگار معنی دود می شود و می رود هوا. نمی دانم این موضوع را چطور می شود توصیف کرد یا توضیح داد. ولی میتوانم بگویم که واژه ها مرا فرو کشد و از من می کاهد.

۳/۱۱/۱۳۹۴

رسيد صبح از راه...
رسيد صبح از راه و
من نرسيدم
گم‌ کرده‌ام راه را
در سايه‌ي تاريکي
در سپيده‌ي بي‌سايه

طاقت از کف داده‌ام انگار
جامي در دستم
مستم

گوش مي‌چسبانم به ديوار
که از هر روزني
چيزي بشنوم.

آدونیس

۲/۲۱/۱۳۹۴

دارد گریه می کند، شاکی از نزدیکی به پایان خط، می شود از این موضوع پیِ داستانی عالی را درافکند؛ به این هم همزمان می اندیشد.
انکار ابتذال؛ انکار تفاوت است و خودِ فاشیسم!
رایج ترین موضوع در گفتگوهای  'روشنفکری' محاسبه و ارزیابی کمیت و کیفیت روابط  جنسی و خصوصیِ دیگریِ 'روشنفکر'  است به نحوی که محتوای آثار اینان تحت الشعاع شایعات درست/نادرست علاقه مندان و افشاگران قرار دارد. این روش بسیار مناسبی است برای حذف یا تخریب  محتوای آثار تولید شده، و در واقع حذف رقیب و پوشانیدن تنبلی و ناتوانی فکری عاملان به این روش.

۲/۲۰/۱۳۹۴

The Radical Roots of Mother’s Day

The holiday does have roots that are far deeper and more soul stirring than the simple niceties of white carnations and overpriced orchids. Mother’s Day was originally born out of the early Feminist and Women’s Rights movements. It was fueled by American women’s need to stand against destructive political powers, while simultaneously uplifting the role and value of women in society.

The Radical Roots of Mother’s Day

۲/۱۹/۱۳۹۴

امتدادش متفاوت از خاطره است. خاطره، نوستالژی من. امتداد، حضور هستنده ای است در من علیرغم نابودگی اش.

اینهمه گفتن، اینهمه نشنیدن. اگر شنیدن، از پسِ هزاران فیلتر، می شنوی آنچه را من هرگز نگفته ام.

ریای محض بود که خواست انحصارت را بازگو کردم، چیزی که منطقا و مطلقا به آن باوری ندارم. انحصار جز در تنانگیِ در آن، در لحظه، برایم بی معناست. 

من سوار بر شانه هزاران در توهم دانستگی است.

دموکراسیِ  بساویدن

۱۲/۲۸/۱۳۹۳

تحویل سال یکی از آخرالزمانی‌ترین جنبه‌های فرهنگ ایرانی است. 
اگر بیایم مفهوم «تحویل سال» در فرهنگ ایرانی را بر اساس مثلاً نظریه فرازبان معنا‌شناختی به ریزمولفه‌های آن تحلیل کنیم (یک تحلیل سرسری البته)، به چنین مفصل بندی‌ای از مفهوم خواهیم رسید:
"تحویل سال ایرانی همزمان با نو شدن طبیعت است. سرما بد است و رفتن سرما و آمدن بهار متبوع است. سرما یعنی بدی، و گرما وبهار بیانگر خوبی است. ما هم می‌خواهیم و می‌توانیم با بهتر شدن طبیعت، بهتر شویم. با این بهتر شدن، ما همه منتظر بهتر شدن همه چیز هستیم."
در نتیجه هفته‌ها و ماه‌های پیش از تحویل سال و نوروز مرادف با انتظار برای نو شدن و بهتر شدن همه چیز است. از همین رو، لحظهٔ تحویل سال ایرانی (که ساعت ثابتی ندارد و همین به نمادین‌تر شدنش کمک می‌کند) در ذهن ایرانیان به یک لحظهٔ باشکوه تبدیل می‌شود. در هر ساعتی از شبانه روز که باشد، بیدار و حاضر می‌شویم تا «آنیّت تغییر» را تجربه کنیم. آنیّتی که بناست در لحظه، همه چیز را بهتر و نو کند.
دور جهان روز نو از سرگرفت
موسم نوروز جهان درگرفت (دهلوی)
علم دولت نوروز به صحرا برخاست
زحمت لشکر سرما ز سر ما برخاست (سعدی)
ذهن اسطوره ساز، در چنین طرحواره‌ای انتظار می‌کشد تا بدی‌هایی (که انگار همیشه هست) در این «لحظهٔ تغییر» تمام شود و اوضاع بکام شود. لحظهٔ تحویل و تغییر می‌رسد، همه شادمان‌اند. در یک لحظه تمام آنچه هرساله بدان دخیل می‌بندیم، در صدای توپ، ذوب می‌شود و به هوا می‌رود. چند ثانیه بعد، همه چیز‌‌ همان است که بود. اما سال بعد باز منتظر می‌مانیم تا آخرالزمانی سالانه، ما را در خود گیرد و ببرد. اما جز‌‌ همان آنیّت لحظهٔ تحول سال که عملاً هیچ تفاوتی عرضی با دیگر لحظات سال ندارد چیزی دستگیرمان نمی‌شود. اما از نگاه شناختی-اجتماعی که به آن لحظه نگاه بکنی، ایرانیان از امیدِ به پایان بدی‌ها هر سال لبریز می‌شوند؛ از آن امیدهایی که اراده‌ای بر نمی‌انگیزد، سوژگی و عاملیتی را فعال نمی‌کند. بلکه در مناسکی سالانه غرق در جبرگرایی آخرالزمانی مضحکی می‌شویم که خودمان هم از صمیم قلب باورش نداریم، اما بی‌‌‌نهایت احترامش می‌کنیم. مثلاً:
ایرانی اول: سال خوبی باشه براتون. پر از پول و خوشی و سلامتی.
ایرانی دوم: قربان شما. همچنین برای شما. انشالله که همه چی بر وفق مرادتون باشه.
چند دقیقه بعد از چنین مواجه‌ای معمولاً گفتگو به سوی بدبختی و غم و بی‌پولی و اوضاع خراب مملکت سوق پیدا می‌کند.



نوشته ای از رضا عرب

۱۲/۱۹/۱۳۹۳

نخواسته بودم و نمی خواهم هم که شیرجه بزنم در تو.
برای من زنده بودن یادم در یادت کافیست، این زنده تر از هر زنده بودنیست.

۶/۳۰/۱۳۹۳

تن سوژه است برای من؛ آلترناتیوی ابزاری برای شناخت هستی ام

۶/۲۹/۱۳۹۳

"نابودم..در تناقض وحشتناکی ام..
به  نحوِ حماقت باری جدی هستم و جدی می گیرم؛ اعتماد می کنم و اعتماد دیگری را مراقبت می کنم.
شعرهای منتخب ات را میخوانم، دلم مچاله می شود، مغزم ذوب. از اندوه ات سهم می گیرم..
میخواهم ناخن هایم را در بافت قلب و مغزم فرو کنم. خراششون بدم. هیچی آرامشان نکرده تا به حال، درد همچنان و با شدت و عمقی باور نکردنی دارد جانم را می کاهد."
 شی-راز

۶/۲۶/۱۳۹۳

"حافظه تن سخت بر من مسلط شده و دارد مچاله ام می کند..دراز که می کشم، چشمهایم را که می بندم، آب داغی که از گوشه های چشم ام می غلتند، صورت غمگین و غریق تو که در آستانه در اتاق ام  مات دارند نگاه ام می کنند، و .. همه مرا در خلایی نامطبوع فرو می مکند.. دارم متلاشی می شوم..شیارهای مغزم که خالی از حریر سیاه شده اند بیشتر از قلب ام درد گرفته اند،
در تدارک مسخ شدن به موش کور هستم. دوباره به سوراخ  تنهایی و سکوت ام رجعت می کنم..
سلولهایم هر کدام نوعی یگانه از درد را تچربه می کنند، خودِ درد شده ام..
اصلا دلم نمی خواهد تو را غیر از آنچه که تاکنون بوده ای دریابم، می خواهم فریزت کنم و بذارمت بالای طاقچه غیرِ عادت..
دلم میخواست پریشانی ام را با تن ات آرام کنم، هوش تن من هنوز درنیافته رفتن ات را، در نخواهد هم یافت..
از بلاهت ام و از رنچی که می برم خشنودم..هر چه می خواهی بنام مرا."
شی-راز


۶/۱۵/۱۳۹۳

من نمی دونم «انقلاب جنسی» چطور ممکنه اتفاق بیفته، وقتی که رویکرد به انسان و هستی او همچنان در قالب دین و اخلاق متعارف هست؟ کجای آنچه الان در ایران اتفاق می افتد انقلاب جنسی/تن-سوژگی است؟ 

۶/۱۴/۱۳۹۳

عجب...یعنی می شد که دردها و دغدغه های نویسنده ها و روشنفکران خارجی( خواستم بنویسم غربی دیدم روس ها را نمی توان نادیده گرفت) را هم تقلید کرد؟
 درد و دغدغه شخصی/محلی که وجود نداشته باشه چالش هم نیست. چالش که نباشه بحران هم نیست. بحران که نباشه تغییر هم نیست. تغییر که نباشه گنداب هست و ملال..

۵/۱۱/۱۳۹۳

The nocturnal glory of being great without being anything!
Fernando Pessoa, The Book of Disquiet

۴/۲۶/۱۳۹۳

برای من بسیار جای تامل داره وقتی که مشاهده می کنم کسانی مورد هدف اتهام از سوی  حکومت و اپوزیسیون هر دو(که در کشورهایی از نوع کشور ما،معمولا اکستریم راست و چپ هستند) هستند که هدفی جز تامین منافع ملی ندارند. اینان برای نیل به این مقصود معمولا سعی در وفاق ملی داشته و به جای نفی مطلق حکومت یا نفی مطلق مخالفان حکومت ،راه مذاکره با صاحبان قدرت یا مخالفان مسلح را انتخاب میکنند ولی کمتر زمانیست که جدی گرفته شوند مگر وقتی که هر دو طرف بخواهند اینان را ساکت کنند چه با ترور چه با فشارها از نوعی که همه آشنایش هستیم.

۴/۲۲/۱۳۹۳

از عکس گریزانم، و این موضوع جدیدی نیست. عکس نه من، که برشی نه چندان منطبق بر منه. من نمیخام فقط برش باشم، میخواهم تمام باشم، مجموعه ای بی زمان از ناهمسازیها..  عکس، برشی از برش هست، اعتمادی به آن نیست.


۴/۲۱/۱۳۹۳

" بعد از اینکه ناخن های دست چپ ات را گرفتی تنها کاری که می ماند گرفتن ناخن های دست راستت هست. این یک انتخاب نیست، تنها کاریست  که برای انجام دادن بر جا مانده است..." جوی نیمفومانیاک

۴/۲۰/۱۳۹۳

«انسان» دروغی بیش نبود، به همان نحو که خدا بود،
جنون و خودخواهی؛ فضیلت بزرگی که باید به آن بازگشت..


۴/۱۰/۱۳۹۳

خودم را از زمان بیرون کشیده ام و تو را هم در این بی زمانی برساخته ام..
تو چه می دانی که من از این بی زمانی چه ها برمی کشم و می سازم..
برای خودخواهی خودم ازت معذرت نمی خواهم.
به باورت به بی زمانی باور ندارم.
تو اما باورت به من را از دست منه،
من در بی زمانی واقع ام
..
صد البته که من ربطی به شعر و امور مشابه اش ندارم!


۴/۰۷/۱۳۹۳




 چشم درختان درست از جایی که شکسته و بریده می شوند می روید:






۴/۰۲/۱۳۹۳

 حس می کنی که همه چیزِ آن دیگری نیستی،  آرام می گیری...
حس میدهی اش که همه چیزت نیست، آرام اش میکنی...
 این در حالی ست که  زیباترین و خالص ترین حس هایت را هم با او داری و برای او..
و اینست بزرگترین تناقض و رنج زیست-عاشقی

۴/۰۱/۱۳۹۳

آنقدر زود بود که صاحب کافه با اکراه پذیرفت برام یک قهوه بیاره..نشستم و قهوه تلخ ام را جُرعیدم و خلوت کافه های خالیِ به هم چسبیده را زندگی کردم. تماشای بسته های آمادۀ انسان و نوع نگاه شان به منِ تنها در یک روز آخر هفته هم برای خودش دنیایی بود..

۲/۰۹/۱۳۹۳

آدمیان اسباب بازی همدیگه ن و روابط انسانی مهد کودکِ آنان...و من انگار در این نقطه ام..
حلزون های روی زمین بعد از باران..و کلماتی که تو رو به امنیتِ تنهایی ات باز می فرستند..



۱/۲۷/۱۳۹۳

برای من هر آغاز از ابتدا با پایان تنیده است..شاید چون باور دارم که ماندن همه چی را خراب خواهد کرد، همه جادوی با هم بودن به جدا شدنِ به هنگامِ آنست. از رنج گریزی نیست..جانم مثل کویر بی آبی دارد می سوزد..

۱۲/۰۳/۱۳۹۲

تن

شاید یکی از بندهای سختِ ذهنیتِ ما نوع نگرش مان به تن است تنها به عنوانِ ابزاری برای خور،خواب و سکس. تن انسان شاهکاری طبیعی است در ابراز عواطف، در حمل خاطره ها، در سخاوتش برای اعطای مواد اولیۀ هنرهای زیبا .
به روز کردن این نظربه تاریخِ 29 شهریورِ 1393:
تن انسان همچنین پدیده ایست در پیوند زدنِ رنج و لذت ارگاسمیک در آن و لحظه)؛ تجربه اش بسیار رازآلود و نو است.. به هنگام آن را بسط خواهم داد..


۸/۲۸/۱۳۹۲

نقدی قابل تامل بر وضعیت سمینارهای فلسفه و همچنین موضوعات و سخنرانان فلسفه در دانشگاه تهران
پی نوشت آنهم خواندنی است که لینک اش در پایان نوشته ارائه شده است.
-----
نوشته ی پیش رو قرار نیست به جنبه های مثبت اشاره کند. یعنی کتمان نمی کنم که جنبه های مثبتی هم درکار است، ولی با خود قرار گذاشته ام که حیث های منفی را بکاوم.
من قبل تر در نوشته ای (لینک در پی نوشت ۱) نقدهایی به سمینارهای فلسفه ی تحلیلی در ایران وارد کرده ام. دیروز دوشنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۲ در همایشی فلسفی در دانشگاه تهران شرکت کردم که به نظرم نه تنها روح نقدهای مطرح شده در آن نوشته به این نیز وارد بود، بلکه این یکی ضعف هایی علاوه تر داشت. ضعف ها را که برشمارم، خواهید دید که برای من یک همایش خوب باید واجد چه ویژگی های صوری-ساختاری-محتوایی باشد. ممکن است سلیقه ی من را نپسندید. با این حال تکلیف خود می دانم که در جهت آنچیزی که آن را یک فرآیند خوب می دانم تلاش و تبلیغ کنم.
یک- در بدو ورود به سالن فردوسی دانشگاه تهران با جمعیتی انبوه مواجه شدم. برای من جمعیت انبوه به خودی خود یک نشانه ی منفی است. یعنی اینکه همایش قرار است در سطح بماند. یعنی بحث ها و ارائه ها قرار نیست که از جنبه ی دایرة المعارفی فراتر رود. بگذارید نام این گونه از همایش ها را بگذاریم “همایش دایرة المعارفی”.
حتی اگر بپذیریم که همایش دایرة المعارفی نیز لازم است، اما می خواهم بگویم که بخش قابل توجهی از جمعیت دیروز حتی به طلب کسب اطلاعات دایرة المعارفی هم نیامده بودند. آنها در نهایت اسنوب بوده اند. و این حق طبیعی من است که نخواهم اسنوبیسم در اطراف رشته ام جاری و ساری شود. اینکه چرا چنین قضاوت تلخی می کنم، دربندهای بعد روشن خواهد شد.
دو- در همایش دیروز چهار نفر سخنرانی کردند: بابک احمدی درباره ی فلسفه ی هنر، سعید ناجی درباره ی فلسفه برای کودکان، مصطفی ملکیان درباره ی تأثیر فلسفه در زندگی روزانه و امیرصائمی درباره ی فلسفه ی ریاضی.
علی الاصول هر ارائه دهنده حدود نیم ساعت وقت برای ارائه داشت و حدود یک ربع مجال برای پاسخ به پرسش ها. می گویم علی الاصول زیرا اسنوبیسم حاکم بر فضا و از جمله برگزارکنندگان همایش، این تقسیم زمان عادلانه را برهم زد، بی آنکه حتی اعتراض کوچکی به این بی عدالتی شود. به این مورد مهم خواهم رسید.
اما جدا از موضوع بی عدالتی به عناوین نگاه کنید و همین جا بی سلیقگی را ببینید. اول اینکه این چهار عنوان قرار است کدام هدف معرفتی- فلسفی را دسترس پذیر کند؟ اینکه نخست راجع به فلسفه ی هنر بگوییم، بلافاصله کمی درباره ی فلسفه برای کودکان، سپس درباره ی فلسفه ورزی در بطن زیست روزانه و درنهایت به فلسفه ی ریاضی ختم کنیم، قرار است نشان دهنده ی چه باشد؟ حتی اگر به ضرب چسب و توجیه های عجیب و غریب بتوانیم سه عنوان اول را به هم مرتبط کنیم، درباره ی حضور فلسفه ی ریاضی چه می توان گفت؟ نگویید عنوان این همایش فلسفه برای علم و هنر و زندگی است و همین عنوان جواب پرسش تو است. اصلاً چنین عنوانی کمی عجیب و غریب است. اصولاً معنای محصلی از آن برداشت نمی توان کرد.
جز این است که قصد داشتیم همین طوری (و تأکید می کنم همین طوری) یک دورهمی برگزار کنیم، به صرف اینکه برگزار کرده باشیم.
ممکن است اعتراض کنید که “یک ضرب درحال منفی بافی و صحبت درطریق سلبی هستی”. برای آنکه این اعتراض شما را جواب گویم به ویژگی های یک همایش با استانداردهای حداقلی اشاره می کنم.
در چنین همایشی، منِ برگزارکننده از خود دو سؤال آسان می پرسم. اول اینکه قرار است کدام مسأله ی معرفتی-فلسفی را در معرض دید مخاطب قرار دهم. وجود چنین مسأله ای عنوان هایی را که قابلیت طرح دارند محدود می کند و وجود چنین مسأله ای حداقل هایی از ربط را میان این عناوین برقرار می سازد.
سؤال آسان بعدی که باید از خود بپرسم این است که در همایش کذا قرار است تحت کدام روش به مسأله ی مورد بحث بپردازیم. آیا قرار است مسأله را روشن کنیم، آیا قرار است علاوه بر روشنی بخشی به مسأله نیز جواب های معروف و مقبول داده شده به آن را مورد بررسی قرار دهیم، آیا قرار است جواب های نویی را که متخصص ایرانی به مسأله داده است به داوری اهلش بسپاریم، می خواهیم مسأله را با توجه به کدام سنت( سنت فلسفه ی اسلامی یا سنت های دیگر) مورد کندوکاو قرار دهیم، آیا می خواهیم یک گفتگوی بین الروشی (اسلامی-قاره ای-تحلیلی) در حول و حوش مسأله ایجاد کنیم و الخ. وجود این پرسش های روش شناسانه باعث می شود که از هرکسی برای سخنرانی و ارائه دعوت نکنم. بلکه حداقل هایی از ربط را میان همایش و سخنران برقرار سازم.
و تازه اینها حداقل ها هستند.
سه- گفتم که علی الاصول قرار بود که هر سخنران زمانی چهل و پنج دقیقه ای برای ارائه در اختیار داشته باشد. مصطفی ملکیان استثنای این قصه بود. او یک ساعت و پانزده دقیقه صحبت کرد و درنهایت بدون پرسش و پاسخ همایش را ترک کرد، زیرا درجایی دیگر ارائه ای دیگر داشت.
چرا ملکیان استثنای این قصه است؟ چون او یک “برند” است. او است که با خاصیت های کاریزماتیک خود مخاطب انبوهی را به سالن می کشاند. او است که اسنوب ها را قلقلک می دهد. او است که وقتی همایش را ترک می کند، جمعیت انبوهی نیز سالن را ترک می کنند. او است که حرف نویی که نمی زند هیچ بلکه گذشته ها را مکرر می کند و با این حال بلافاصله بعد از همایش دانشگاه تهران در نشستی دیگر حاضر می شود که بگوید و باز بگوید.
وقتی می گویم برگزارکنندگان چنین همایشی نیز اسیر اسنوبیسم هستند، منظورم دقیقاً همین است. شاید اندک باشند ولی محتملاً هستند آدم هایی هم از نسل قبل تر و هم از نسل جدیدتر که حرف هایی عمیق تر و جدی تر و بکرتر دارند. ولی روح اسنوبیسم مانع نقش آفرینی آنها است.
ممکن است ایراد بگیرید که حرفهایم بر هیچ استدلال محتوایی استوار نیست. بسیارخب تنها یک اشاره ی کوتاه می کنم. قبل تر برای آنکه مقاله ای درباره ی علم دینی بنویسم، آنچه را که ملکیان درنقد علم دینی گفته بود خوانده بودم. درکمال حیرت تقسیم بندی های معروف او از علم درآن بحث در سخنرانی دیروز نیز تکرار شد. از خود می پرسیدم که آیا بازهم باید گوش سپار چندباره ی تقسیم بندی های او باشم. و اصولاً چه ربطی میان نقد علم دینی و تأثیرفلسفه ورزی در زیست روزانه هست که باید حدود یک ربع از سخنرانی را به همان تقسیم بندی های مطرح شده در نقد علم دینی بگذارنیم. حتی اگر بتوانیم حداقل هایی از ربط را نیز بیابیم، باز درباره ی اساس این تقسیم بندی و اینکه بسیار پراشکال است و بدتر اینکه در طی بیش از یک دهه دست نخورده باقی مانده است دچار سؤال جدی می شویم.
وقتی با حسین شیخ رضایی درباره ی مقاله ی علم دینی خود مشورت می کردم، حرف مهمی زد. ادعایش این بود که نقدهای ملکیان، حتی اگر با نتیجه اش (که خدشه بر مفهوم علم دینی است) همراه باشیم، در بطن خود از یک کم آگاهی نسبت به مباحث عمیق فلسفه ی علمی رنج می برد. و بعد به صورتی موجز سعی کرد ادعای خود را مدلل کند. شیخ رضایی به عنوان یک متخصص در حوزه ی فلسفه ی علم مجاز به چنین نقدی هست. و ملکیان باید نقدهایی اینچنین را بخواهد و ببیند و بسنجد و خویش-اصلاحی کند و نو باشد و تکرار نکند. اتفاقی که نمی افتد.
او در قسمتی از سخنرانی دیروزش یک نتیجه ی نامیمون عدم پایبندی به استدلال را چنین برشمرد که انسان نااستدلال گر اسیر اکابر می شود؛ “الف ب است” درست است زیرا “فلان بزرگ گفته که الف ب است”. ملکیان خود تبدیل به یکی از این بزرگان شده است. به نوعی خودش تبدیل به ضدخودش شده است. ممکن است بگویید که او تقصیری ندارد، بلکه این مخاطب قهرمان ساز است که او را تبدیل به ضدخودش کرده است. اصولاً چنین حرفی را قبول ندارم. کسی که بنیاد حرفش “ضد اکابری” است و توسل به سخن اکابر را سم استدلال ورزی می داند، زیست خود را از جنس مرید-مرادی نمی کند. حتی اگر کاریزما است، دائم در جهت شکستن وجه کاریزماتیک خود حرکت می کند. دریک کلام اطوارش درجهت رم دادن اسنوب ها و اسنوبیسم است. ولی او چنین نیست. او نمی خواهد که کاریزما نباشد. دانسته یا نادانسته (و به گمان من دانسته) از هیبت اکنونش لذت می برد و اسیر آن شده است. نمونه ی واضحش محتوای سخنرانی دیروزش که تنها قلقلک دهنده ی اسنوب ها است و نه چیزی بیش از آن.
او دیروز در سخنرانی خود استادها و آیت الله ها را مورد نوازش دائم قرار می داد. ولی به گمان من اول باید خود را نوازش کند. باید بپذیرد که آگاهانه یا ناآگاهانه تبدیل به کاریزما شده است، و کاریزما بیش از تبختر استادها و آیت الله ها سم فلسفه ورزی است.
***
شاید کسی که تا اینجا را خوانده باشد، نسبت برج عاج نشین و اضافه گو و متبختر به من دهد. کتمان نمی کنم که سلیقه ی من اتفاقاً با برج عاج نشینی فلسفه همخوان است. اینکه فلسفه را هرچه بیشتر تخصصی می خواهم و هرچه بیشتر از دسترس عوام به دور (عامی در اینجا یعنی آن کسی که فلسفه تخصص او نیست، مثل اینکه من نسبت به رشته ی زیست شناسی عامی محسوب می شوم). عمیقاً باور دارم که حافظ به عنوان نابغه ی شعر وقتی که در دست عوام فروکاهیده می شود، تبدیل به فال حافظ می شود، یعنی تبدیل به چیزی برضد خود. و عمیقاً باور دارم که اگر وظیفه ی فلسفه کندوکاو حقیقت است، آنگاه اگر که فروکاهیده شود به ضدخود بدل می شود و این فاجعه است.
من نمی توانم جمعیت انبوه را برای فلسفه در وضعیت فلسفی ایران امروز درک کنم. دلیلش خیلی خیلی ساده است. بگذارید از حوزه ی کاری خود مثال بزنم. من اکنون در شاخه ای محدود از فلسفه ی زبان کار می کنم. اگر فلسفه ی زبان را یک حوزه ی بزرگ درنظر بگیرید، تعداد متخصصان عمومی اکنونمان دراین حوزه ی بزرگ شاید به تعداد انگشتان یک دست هم نرسد. و تازه این حوزه ی کلی فلسفه ی زبان است. متخصص این حوزه بر سبیل قیاس یک پزشک عمومی است. مهم تر اما این است که پزشک متخصص داشته باشیم؛ یعنی به طور جداگانه درباره ی فرگه، درباره ی راسل، درباره ی کواین، درباره ی کریپکی و… متخصص داشته باشیم. که یک دانشجو وقتی در حوزه ای بسیار تخصصی ورود می کند، به کل دچار سوتفاهم محتوایی-روشی نشود. آیا یک متخصص به معنی واقعی کلمه درباره ی کواین به عنوان یکی از چند فیلسوف بسیار بسیار مهم قرن بیستم داریم؟ حاشا و کلا!
این فقر واقعی را باور کنم یا آن علاقه ی غیرواقعی را. اگر ذره ای جدیت درکار باشد، آنگاه با وجود چنین جمعیت مشتاقی باید که چنین فقری درکار نباشد، یا حداقل اینکه درجهت بهبود حرکت کنیم. ولی خبری نیست. یعنی از آن روزی که هابرماس به ایران آمد و از جمعیت انبوه شنوندگانش حیرت کرده بود تا اکنون باید خبری می شد. ولی نشد. پس اجازه می خواهم که مشکوک باشم. اجازه می خواهم که پذیرا نباشم. اجازه می خواهم که کمی تندی کنم و تلخ باشم.
دیشب حال خیلی تلخ و بدی داشتم. از اینکه فلسفه می خوانم بدم آمده بود. حتی یک آن از ذهنم گذشت که “چرا ریاضی و منطق را به طلب فلسفه ول کرده ای؟”. نمی دانم این یک حساسیت برج عاج نشین گون است یا یک حساسیت لازم و واقعی. با این حال حالم بد بود. خیلی هم بد بود. اینکه نتوانستم همان دیشب درباره ی همایش بنویسم دقیقاً به همین حال تلخ و بد مربوط می شود. گذاشتم کمی بگذرد تا این تلخی کمی رنگ و بوی استدلال بگیرد.
شاید این یک داوری تلخ باشد و شاید زحمت کسانی را که همایش و سمینار و بزرگداشت و اینها را ترتیب می دهند، کم ارج جلوه می دهم. ولی همان طور که هی تکرار کرده ام برای من فلسفه یک رشته ی تخصصی است؛ درست مثل ریاضی. اگر در یک سمینار ریاضی افراد متخصص شرکت می کنند، و استاندارد ارائه ها و بحث ها در حدی هست که یک غیرمتخصص جرأت و میل شرکت را از دست می دهد، چرا نباید آن قدر برای رشته ی تخصصی خود احترام قائل باشم که حد آن را به دست خویش فرونکاهم. فلسفه همچون هر رشته ی تخصصی که داعیه دار جدیت نیز هست، نسبتی با عام زدگی ندارد. قرار نیست که با آن اسنوب ها و عوام را جذب کنیم و حرف های کمتر جدی و بیشتر سطحی و شعاری بزنیم که آنها برای ما دست بزنند.
حدی از تبختر و برج عاج نشینی برای هر جدیتی لازم است.

۷/۰۴/۱۳۹۲

دو تصویر از قربانیان بمب گذاری د رماه اخیر در پاکستان و عراق





راهی که به بهشتِ تروریستهای مسلمان ختم می شود از میان خیلِ کشته شدگانی می گذرد که نقشی در مخالفت یا موافقت با دیدگاه؟!های این تروریستها نداشته اند..چرا هدفِ جنایتِ تروریستهای مسلمان سیاست مدارانی نیستند که بانی و مجری سیاستهایِ مورد مخالفتِ تروریستها می باشند؟




۷/۰۲/۱۳۹۲

خانه خودت که نباشی  باید در خانه دیگران زندگی کنی و اصولا بی سرپناهی؛اومدم خونه خودم و میخوام دوباره ساکن اش بشم.

۵/۱۹/۱۳۹۱

ذهن اضافی...
ذهن که بزرگتر از من شد باید حالشو با یک پس گردنی جا آورد و سر جایش نشاند.

۵/۱۴/۱۳۹۱




برای خودت انگشتر برلیان بخر

با یک سبد رز قرمز

با "او"؟ ؛

عشق، دوستی و زمان را قسمت کن!

متاسفانه گوینده اش را نمی دانم.

۵/۰۸/۱۳۹۱

شاید بهتر باشد انبار کردن هرچه بیشتر اطلاعات را به کناری بگذاریم و به جای آن به فکر بنای ساختاری باشیم برای نظم دادن به این اطلاعات ، طبقه بندی و سیستماتیک کردن اش .
تلنبار شدن این همه اطلاعات مشوش در مغزمان،بی آنکه چهارچوبی برای ارزیابی آن تعیین کرده باشیم ما را دچار بی روشی می کند.



۴/۰۱/۱۳۸۸

بلوچ عزیز
همینقدر می دانم که چشمان ندا هر لحظه با من است و خواب و خوراک ام به زهر مرگ این دختر میهن آغشته است...یاد ندا همراه است با چشمان او و اشکهای تلخ من...

۱۲/۱۷/۱۳۸۷

روز جهانی زن بر زنان و مردان مبارک!
امید شخصی من ورود هر چه موثرتر زنان در عرصه های مدیریتی در اقتصاد و سیاست می باشد،دوری و جدایی زنان از سیاست و اقتصاد یعنی دو عرصه واقعا موجود و موثر برای کنش انسانی،به معنای فقدان دیالوگ جنسیت ها و همچنین فقدان یا ضعف قدرت برای مدیریت اجتماعی و سپس مدیریت گلوبال است.اینکه فعالیت زنان محدود به واکنشهای اعتراضی است به نظر من از فقدان قدرت در عرصه اقتصاد و سیاست ناشی می شود و درست تر می دانم که زنان توجه خودشان را بازتوزیع قدرت در این عرصه ها معطوف کنند.

۱۰/۰۹/۱۳۸۷

صلح برای همه انسانهاست نه برای برخی ها!


دفاع از صلح و امنیت جانی شهروندان فلسطین و اسرائیل جز با تقبیح آتش افروزان و جنگ طلبان از هر دو طرف ممکن نیست.من واقعا هیجان بلاگرهای ایرانی و همچنین مسلمانان نقاط مختلف دنیا در تقبیح یکطرفه اسرائیل را نمی فهمم.از عدم تمدید آتش بس توسط حماس و موشک باران اسرائیل و کشته شدن غیرنطامیان اسرائیلی چرا کسی حرفی نمی زند؟کسب و توسعه صلح جز با تقبیح جنگ و خشونت از جانب هر گروه یا کشورمحقق نخواهد شد .به نظر من کسانی که فقط از فلسطینیان یا فقط از اسرائیل دفاع میکنند به فکر مردم و غیرنطامیان فلسطین و اسرائیل نیستند و درک شان از صلح ناقص و عصبی است.دفاغ از امنیت جانی شهروندان هر کشوری باید فارغ از عملکرد تهاجمی یا تدافعی کشور متبوع شان باشد.
صلح برای همه انسانهاست نه برای برخی آنهم به تشخیص ما! دفاع واقعی از صلح دفاعی فراگیر و استثنانابذیر است. تقبیح خشونت نیز!

۹/۰۱/۱۳۸۷

بعد ازجنجال های نامربوط به علت یا علل خاتمه دادن به مدیریت آقای جامی در رادیو زمانه که به دلیل عدم ارائه اطلاعات شفاف و صریح و به موقع به مخاطب از سوی ایشان و همکارانشان، غیرخودیت را با تمام وجود لمس کردم این بار مطالعه نوشته های مربوط به تعطیلی هزارتو زخم ام را تازه کرد.گرچه زخم حاصل از بی اعتمادی یا نامحرمیت و غیرخودیت در اجتماعات ایرانی در من بسیار عمیق است و حاصل اش هم ترک نوشتن در دنیای آنلاین است .
می دانید چه چیز باعث آزار من از جانب این اجتماع یا هر اجتماع دیگر ایرانی آنلاین(مجازی) یا آفلاین (واقعی1) هست؟اینکه هر زمان مخاطب نامحرم است و غیرخودی و ناشایسته برای در میان نهادن واقعیتها در هر شکل آن ،مطبوع یا غیر مطبوع.بعید می دانم که اعضای هزار تو حتی،نسبت به یکدیگر خودی باشند،ما ایرانیان همه نسبت به آن دیگری غیرخودی و بیگانه هستیم...دل آدمی در "اجتماع" اعتماد می خواهد،اعتماد...بی اعتماد،همدلی و همبستگی اجتماعی جز یک شوخی تلخ نیست...مثل همیشه و باز هم متاسفم که پشت در اجتماعی از اجتماعات ایرانی مانده ام...از شنیدن و خواندن یا مرثیه یا مدیحه خسته ام ،باور کنید خیلی خسته ام...
دوستان عزیز،فکر نمی کنید سخن گفتن از امید برای همدیگر در کارها و جماعات آینده کمی مبالغه آمیز باشد؟

-------
1-پیشترها نقطه مقابل "دنیای مجازی" را "دنیای واقعی" نمی دانستم و همیشه از واقعی بودن دنیای دیجیتال دفاع می کردم،ولی بعد از تجربیاتی با آشنایان ایرانی دنیای دیجیتال در دنیای بیرون ،به این نتیجه رسیدم که حرفها و کلمات را زیاد دارای پشتوانه واقعی و عملی فرض نگیرم، فاصله ای معمولا به اندازه 180 درجه...بر همین اساس دیالوگ و مناظره برایم خالی از معنا شده است و از کنار خیلی از ادعاها و پزها با سکوت می گذرم...

۸/۱۴/۱۳۸۷

یکبار خوردن و عمری مست ماندن...
ای کاش مستی جاودانه نیز جزو انتخابهای ممکن ما می بود...
سکس،مستی،افیون،خودکشی؛گریزگاه های ناسازگاران...

۷/۰۵/۱۳۸۷

کدام هویت

تعداد قابل ملاحظه ای از جوانان و حتی میانسالان ایرانی برای مقابله با حقارت های دولت-ملت ایران در صحنه بین المللی و در واقع گریز از هویت محقر فعلی مان در داخل و خارج ،به گذشته قدرتمند ایران باستان در می آویزند.این رویکرد به هویت،برای من این سوال را پیش می آورد که چرا نوستالژی ما از روی دوران پهلوی ها می جهد(می پرد) و به ایران باستان پناه می برد؟آیا وقعا نکته ای مثبت در دوران پهلوی ها برای بالیدن وجود ندارد؟دلیل این گسست ذهنی -هویتی از دوران پهلوی چیست؟

۵/۲۵/۱۳۸۷

رابطه ما و سنّت

"ایستادن در آستانه دوران جدید تاریخ ایران از این حیث کاری سترگ و امری خطیر و پرمخاطره است که مانند هر "ایستادنی"نیازمند نسبتی با مختصات جای-گاهی در تاریخ است.این جای-گاه تاریخی،در برش عرضی آن،بر پایه سنتی پرتعین استوار شده است.یعنی این که هر "ایستادنی" در نهایت،رویارویی با سنت است و گریزی از آن نیست.در پس پرده پندارهای ایدئولوژیکی و در لامکان عرفان،به مثابه ابزار پیکار سیاسی،نسبت با سنت ،و در نهایت،ایستادن در آستانه تجدد امکان پذیر نخواهد شد.
کوشش برای تدوین نظریه نوآیین سنت،به عنوان مفهومی پرتعین،بازگشت به سنت و تکرار آن نیست،نقادی عناصر آن است تا چنان تعین جدیدی در آرایش عناصر سنت امکانپذیر شود که بتوان در رویارویی با آن در جایی ایستاد و با این ایستادن معنای آن جدال "بساط کهنه" و "طرح نو" را که از دو سده پیش در دارالسلطنه تبریز آغاز شده ،فهمید."

به نقل از:
1-تاملی در باره ایران،مکتب تبریز و مقدمات تجدد خواهی-دکتر سید جواد طباطبایی -تبریز ،انتشارات ستوده،1384

۵/۰۸/۱۳۸۷

اورهان عزیز زنده بمان!

فامیل ام نیست،دوست ام هم نیست،ولی آشنام هست از آن زود-آشناهای دیریافته ،انسانی کمیاب که زندگی مادی و دارایی اش را وقف صداقت و انسان دوستی اش کرده...خوشحالم که چنین انسانی را شناخته ام و در برابر دیگرانی که قادر به درک صداقت و خوبی های او نبودند ازش دفاع کرده ام...گاهی که فکر میکنم حالم از آدمهایی که همه چیز را با میزان دارایی-نداری ،هوشمندی-بیهوشی،توانایی-ناتوانی می سنجند به هم می خوره،آدمهایی که قادر به درک خوبی و درستی نیستند چون ابزار درکش را در چارچوب فکریشان ندارند
اون الان در حال کماست و در واقع در حال گذر از زندگی...دکترها با درصد زیادی از زنده موندنش قطع امید کرده اند،خیلی براش ناراحتم...دلم می خواد تمام انرژیهای خوب دنیا الان جمع بشن و وارد کالبد او بشوند برای بازگرداندنش...ای کاش زنده بمونه...اورهان نازنین زنده بمان!

۵/۰۲/۱۳۸۷

جنایت علیه بشریت

رادوان کارادزیچ روانپزشک، شاعر، رهبر صرب های بوسنی هرزگوین در سالهای جنگ صرب ها و بوسنیایی ها ،این توانایی را داشت که قتل عام و نسل کشی غیر صربها را انجام دهد و با عدم پذیرش مسئولیت جنایتهای انجام شده ،13 سال متواری باشد.کشتار گسترده غیرنظامیان غیرصرب،محاصره شهرها،خشونت وتجاوزهای متعدد به زنان در اردوگاههای اسرا ،پاک سازی قومی،قربانی شدن 110.000 نفر اعم از غیرنظامی و نظامی،کوچاندن و آوارگی اجباری 1800000 نفر ،و فجیع ترین اش نسل کشی 8000 نفر از مردان بوسنیایی(مسلمان)از نتایج افکار و اعمال رادوان کارادزیچ است.

آقای فتوره چی

نوشته اید:"...(رسانه ها)مدام او را جلاد، قصاب، جانی ، آدمخوار و ... معرفی می کنند. شکی هم نیست. او جنایتکار علیه بشریت است. اما این تنها بخشی از حیات سیاسی او را بر ملا می‌کند...او سویه‌ای قابل ادراک از «شر اعلی» منتشر است و ‌نه آن شر مبتذلی که آرنت در باب آیشمن از آن سخن می‌گوید؛ سویه اهریمنی کارمندی احمق و بی‌مایه که از سر «ندانستن» جنایتکار علیه بشریت نام گرفته است.
...آیا کسی می‌تواند مدعی باشد که کارادزیچ، هم‌چون آیشمن «ندانسته» جنایتکار علیه بشریت شده است؟"

می پرسم:

آیا اینکه نسل کشی و قتل عام فقط "تنها بخشی از حیات سیاسی او را بر ملا می‌کند" فرصتی برای داوری در باره وی و یا بخشهای دیگر حیاتش باقی می گذارد؟آیا همین "یک بخش" قصابی های وی برای داوری در باره جنایات وی و همکاران و همفکرانش کافی نیست به نظر شما؟آیا آگاهی به جنایت ویا عدم آگاهی از جنایت آنهم در چنین ابعادی یعنی نسل کشی میتواند صورت مساله رخداده یعنی قتل عام وحشیانه غیرصربها را تغییر بدهد یا توجیه کند؟چگونه است که آگاهی از ارتکاب شر آن را "اعلی " و "غیرمبتذل"می کند؟آیا جنایت ها به خصوص جنایات جنگی به اعلی و ادنی یا مبتذل و غیر مبتذل تقسیم می شوند؟ آیا،چریک بودن کارادزیچ و مبارزه اش با مارشال تیتو،یا دفاعش از لیبرالیسم و بازار آزاد در زمان یوگسلاوی سابق مجوز قتل عام غیرصربهاو نسل کشی بوسنیایی ها می تواند باشد؟!
به نظر می رسد که نفرت شما از لیبرالیسم این مجوز را برایتان صادر کرده است که برای نفی مواضع لیبرالی حتی به "شراعلی" و "شر غیرمبتذل" نیز متوسل بشوید.

۴/۲۸/۱۳۸۷

مرگ خسرو شکیبایی متاثرم کرد.
شکیبایی هنرپیشه فضای تنگ تنفس در سینمای ایران برای من بود.

۴/۱۷/۱۳۸۷

مدرن یا پست مدرن

در تردیدم که ،با افکار اکتسابی مدرن1 و اما شخصیت2 غیر مدرن بتوان رفتاری مدرن داشت.هم از اینروست که با تکیه بر افکار مدرن همه مان منتقد فرهنگی دیگران هستیم اما به لحاظ رفتاری از افراد مورد نقدمان متفاوت نیستیم.
ما هر چقدر هم که افکاری متفاوت ،مدرن تر ، حتی پست مدرن تر،انسان گراتر و هر چه " تر" و "ترین" در معنای مثبت اش را "دارا" بشویم و بدانیم باز به لحاظ رفتار و عمل همان انسان پیش مدرن هستیم.این دور باطل فقط با گرفتن نگاه از دیگران به سوی خود و کلنجار رفتن با خود شکسته می شود.
-------
1-مدرن به معنای محوریت استفاده از فکر و دانش
2-شخصیت به معنای مجموعه ای از آموزش و پرورش توسط نهادهای خانواده ، مدرسه ، دانشگاه و دین

۴/۰۳/۱۳۸۷

مخاطب خاص

برای مخلوق و شهربانو

فکر میکنم یا بهتر بگویم تجربه شخصی ام به من ثابت کرده که :
رابطه معکوسی بین عشق یگانه و آتشین با عشق عمومی(عشق به همنوع درزندگی اجتماعی) برقرار است.به هر میزان که عشق عمومی بیشتر می شود عشق یگانه و آتشین هم کمرنگ تر و متعادل تر می شود.درپی تجارب شخصی ام،دیگر یک شخص برایم از آن تفاوت و خاص بودن برخوردار نیست؛ که عشقی با جنسی بسیار متفاوت از جنس عشق ام به دیگران نسبت به وی داشته باشم.این را برخی افول عشق ورزی به دنبال ارتقاء سن ارزیابی می کنند .در من اما،این به صورت برقراری تعادل بین عشق خصوصی و عشق عمومی جلوه می کند.من از این موازنه و پایداری عاشقانه ام بسیار لذت می برم...
------
برای شهربانوی عزیزم متاسف هستم که برادر نازنین اش را از دست داد .

۱۰/۱۵/۱۳۸۶

احترام

خطرناک ترين است ; محترم شمردن اويی که خود را محترم نمی شمارد...

۸/۱۰/۱۳۸۶

فاصله میان ایده و عمل


برای هستی درونی ما،زمان توهمی بیش نیست.زمان فاصله بین ایده و عمل ماست.فاصله ای که زمان می نامیم اش، حرکت پاندولی ما میان امنیت و اطمینان با ناامنی و بی اطمینانی است.
عدم برخورد کامل ، نهایی،عملی و عینی(یعنی برخورد ایدئولوژیک) با موضوعات و رخدادها برای ما مشکل می آفرینند و در واقع زمان مند می شوند و در تاریخچه هستی درونی ما برای خود جای باز می کند.اینگونه است که زمان،به عنوان منبع رنج و تشویش و عدم واقع گرایی ما ظهور میکند و ما ضمن نفرین زمان هیچگاه با واقعیات تصادم پیدا نمی کنیم و در خارج یا حاشیه زندگی قرار می گیریم.


۷/۰۴/۱۳۸۶

آندره گورتس و دورین

...

انگیزه ای بزرگ برای اینکه صعود برهنه را به روز کنم...باورم نمی شه امکان مشاهده زیبایی هایی از این دست در میانه جنگ طلبی ها , نفرت براکنی ها , خاموشی چراغ های روابط ,ملال ها ...

«به زودى تو ۸۲ ساله خواهى شد. نسبت به گذشته ۶ سانتيمتر كوتاه شده‌اى و وزنت هم به ۴۵ كيلو رسيده است. با اين همه، هنوز هم زيبا، جذاب و شوق‌برانگيزى. به رغم آن كه ۵۸ سال از زندگى مشترك ما مى‌گذرد، بيش از هر زمان ديگرى دوستت دارم. همين چندى پيش بود كه دوباره عاشقت شدم... من نه مى‌خواهم به آتش‌سپردنت را شاهد باشم و نه مى‌خواهم كه ظرف حاوى خاكسترت را تحويل بگيرم.»
...
اين‌ جملات را يك سال پيش، آندره گورتس (André Gorz)، در كتابى به نام «نامه‌اى به د» (Brief an D.) منتشر كرد. «نامه‌اى به د» به بيانيه‌اى عاشقانه و گيرا مى‌ماند كه گورتس آن را خطاب به همسر خويش، دورين، نوشته است.
گورتس اينك از ديدن مرگ و خاكستر شدن همسر خويش معاف شده است. دورين نيز فقدان همسر خویش را شاهد نخواهد بود. اين‌ها هر دو، روز دوشنبه، ۲۴ سپتامبر، مشتركاً دست به خودكشى زدند و با زندگى وداع كردند.

منبع: رادیو زمانه

۱/۲۶/۱۳۸۶

به زندگی اولترا مشترکی که می زند عشق ,و از آن مهم تر Passion انسانی را داغان می کند باوری ندارم.

نیازی به باز کردن مطلب نمی بینم ،ای بسا تجارب بسیاری از شما نیز در سکوت همراه و همرای من باشد...

۱۲/۲۷/۱۳۸۵

ورود بهار و سال نو بر همگان مبارک!

۱۲/۱۷/۱۳۸۵

نی لبک
پنجشنبه 17/12/1385 - 14:36
و اما در مورد لحن و کلمات مورد استفاده شما برای نقد:داریوش عزیزشما برای برگزیدن کلمات و لحن مختارید و می توانید سرزنش ها و شکوه هایتان را بنویسید و دیگه هم مهم نباشه که واکنش مخاطبانتان چیست .اما اگر با هدف گفتگوی موثر و برقراری ارتباط با نسل پیشین به گفتگو اقدام میکنید به جا خواهد بود که از بکارگیری کلمات و لحنی که جز برانگیختن هیجانات و مکانیسم های دفاعی افراد کارکرد دیگری ندارد خودداری کنید.موافقید با من؟
neylabak1.blogspot.com
نی لبک
پنجشنبه 17/12/1385 - 14:31
در ادامه نوشته شما باید بگویم آنچه که در میان اندیشه گران نسل مورد خطاب شما قابل ردیابی است فقدان <متد> برای اندیشیدن است،بماند <متدعلمی>.این را لطفا دوستان حاضر در اینجا به معنای توهین و ناسزا تلقی نکنید.اگر به آسیب شناسی و لزوم تجدیدنظر در جریانهای شکست خورده سیاسی و اجتماعی در ایران باورس هست نباید از انتقادها و مواجهه ها با خود هراس داشت.اینکه جریانی و اندیشه مطلوب را با یک متد و منطق و جریان یا اندیشه نامطلوب را با متد و منطقی کاملا متفاوت بررسیم ،حاکی از فقدان حاکمیت متد بر اندیشه هاست.بدون اجماع بر سر متد اندیشه ،امکان دیالوگ موثر در بین انسانها وجود ندارد
neylabak1.blogspot.com
نی لبک
پنجشنبه 17/12/1385 - 14:25
سلام بر داریوش عزیزبخش ۱ از نوشته ها فراموش تان نشده؟
داريوش ۲
پنجشنبه 17/12/1385 - 14:2
در آغاز اجازه دهید بخشی از نخستین کامنت خود را بار دیگر یادآوری کنم: " امروز ايرانيان هر چه بيشتری، بويژه در ميان آن شصت درصدی که پس از انقلاب اسلامی به جهان آمده‌اند، به گذشته صد ساله کشور خود می‌نگرند و فارغ از نبردهای سياسی نسل پيش از خود، سهم هر دوره و شخصيت تاريخی را ارزيابی می‌کنند. رضاشاه که ايران از دست رفته را به زندگی باز آورد و جنبش مشروطه را در آرمانهای ترقيخواهانه‌اش تحقق بخشيد و بدين ترتيب تاريخ نوين ايران را آغاز کرد با همه کاستی‌هايش چهره‌ای هر چه برجسته‌تر می‌يابد؛ برخلاف ديگران نيازی به زيارتنامه خوان و متولی ندارد و به نيروی کارهای بزرگی که تنها از او برآمد در خودآگاهی ملی ايرانيان پيش می‌رود."چند هفته قبل کامنت فوق و یا شبیه آن را بر روی حدود 20 وبلاگ شناخته شده و ناشناس از جمله بی برگان قرار داده و منتظر واکنش بازدیدکنندگان شدم. بیشتر وبلاگهایی که بازدید کننده و مدیریت نسل من را داشتند به تفاوت نگاه نسل خودشان پرداختند و در رابطه با مسائل تاریخی واکنششان این بود که در حوزه تخصصی آنان نیست. از میان 3 وبلاگ متعلق به نسل "همه چیز فهم" شما، بی برگان (البته نه همه بازدید کنندگان آن)
داريوش ۳
پنجشنبه 17/12/1385 - 14:2
با سنگ تمام گذاشتن و با شانتاژ و دروغ و مغلطه ماهیت مکتبی و ذهن بسته و ارتجاعی خود را به نمایش گذاشت: در پاسخ به من، کامنت ذیل ظاهر شد. توجه بفرمایید:"بیچاره ملتی که ۶۰ درصدش صد سال و اندی پس از مشروطه .... بدنبال دیکتاتور صالح بگردد . ... در ابتدای قرن ۲۱ که افکار آزاد جهان از هر گونه نظام بردگی فکری تن میزند ، بعضی .. چاه ویل نظام شاهی را آن هم در کشوری اسیر دست قدرت های سیاسی را بعنوان راه آزادی نشان میدهند.. واقعا چه کاریکاتور گریه آوری !!"اگر این دورغ و شانتاژ نیست پس چیست؟ کجای کامنت من می گوید 60 درصد ملت مشروطه خواه است و بدنبال دیکتاتور صالح می گردد؟ کجای کامنت من می خواهد نظام پادشاهی را برقرار کند . و کجای کامنت من اسارت به دست قدرتهای سیاسی را آزادی نشان می دهد؟ چنین برخوردی در ذهنی ساخته و پرداخته می شود که غیر مسولانه موارد زیر را یقین می پندارد: نویسنده سلطنت طلب است// نویسنده وابسته به قدرتهای استعماری یست// نویسنده معتقد است که 60 درصد مردم ایران مشروطه خواهند و یقینهایی بسیاری دیگر از این قبیل. در جایی دیگری می گویید " لبان فرخی یزدی .... به فرمان رضا شاه دوخته شد". و وقتی یکی از
داريوش ۴
پنجشنبه 17/12/1385 - 14:2
دوستان خودتان می بیند که گندش درآمده تذکر می دهد که این چنین نبوده بجای عذرخواهی، بی خیال از تحریف تاریخ، می گویید خب، پس کشته است. آقایان کجای کامنت من می گوید کشته یا نکشته دوخته یا ندوخته! چرا نمی گیرید؟ چرا فکر نمی کنید و یاد نمی گیرید که نسل جدید سیاست بازی پدران خود را بدور افکتده و بدور از خیالپردازی، سیاست و تاریخ را در حوزه نظری صرف نمی داند و واقعیتهای ملموس و سیاست عملی را ترجیح می دهد؟ تا کی مخواهید از لابلای متون ربط و بی ربط برای خود جبهه ذهنی بوجود بیاورید و در آوردگاه خیالی خود به مبارزه آنهم با یکدیگر بپردازید؟ پرسش پایه ای من این است که چرا روشنفکران نسل من از کامنت کوچک من تفاوت نگاه به تاریخ و سیاست در دو نسل می یابند اما شما به یکباره به هم می ریزید و بر له و علیه شخصیت تاریخی شعار می دهید و در یک کلام همه تان پرفسور تاریخ می شوید؟ البته شما قطعن مجازید مخالف کامنت فوق باشید و آنرا ابراز کنید اما چرا ذهنیت خیالی برای خود بوجود می آوردید، تفسیر می کنید و متهم می سازید و به دو جناح موافق و مخالف به موضوعی می پردازید
داريوش ۵
پنجشنبه 17/12/1385 - 14:2
که ابدن ربطی به مدعای کامنت ندارد؟مرا متهم خواهید کرد که پاسخ یکی دو نفر را گرفته و به کل نسل شما تعمیم داده ام. من کامنت فوق را متعلق به همه شما می دانم همه شما. چرا که هیچکدامتان نه تنها مخالفتی با آن نکردید بلکه با سیاسی کردن جو، آنهم در حوزه نظری به دام آن افتادید و خوشحال از قفس خود ساخته به ثابت کردن خود از طریق محکوم کردن و نکردن شخصیتی تاریخی پرداختید. همه شما بلافاصله تاریخ دان شدید و آنجا هم که کم آوردید از مرشد خود خواستید که حرف آخر را بزند. چرا باید فکر کنید حرف مرشدتان برای دیگران نیز باید حجت باشد؟ قطعن فکر می کنید تحقیق چند روزه ایشان همه مسائل را روشن می کند! باشد، آمدیم و ثابت کرد که رضا شاه دستور قتل این و آن را نیز صادر کرده . خب ! چه کسی ودر کجا گفته که نکرده؟ پرسش از خود! پاسخ از خود! در خود و با خود به گفتگو می نشینید برای ثبوت خود! فهمیدید مشکل من با شما کجاست؟آقایان و شاید هم خانمها: مشکل من با شما رضا شاه و شخصیت های دیگر تاریخ این مرز و بوم نیست مشکل
داريوش ۶
پنجشنبه 17/12/1385 - 14:1
متد ذهن گرایانه، غیر تخصصی و در نتیجه ضد علمی شماست. نحوه نگاه شما به تاریخ و سیاست ایران است. نوستالژی متدهایست که به مرثیه خوانیهای رمانتیک در رثای این و آن منتهی می شود. روش شما بیانگر «نیاموختن» ازعمق فاجعه ی انقلاب است! توجیه اینکه در آن زمان جوان بوده اید و جاهل، در قصه و افسانه کارایی دارد. در واقعیت کارساز نیست. چه بسا عذر بدتر از گناه شود چرا که همان خطاها را تکرار می کنید.اما دیگر دیر شده است. قطار نوبت شما سر وقت رفت. باز ماندید و حتا فرصت افسوس خوردن هم ندارید. زیرا به مخیله تان نمیرسد که جاروی تاریخ، ایستگاه را تمیز خواهد کرد و خرده ریزها را سریعتر خواهد روبید. از دیاری هم نمی پرسد که چه خواب و رویای لطیفی و آرامان خواهانه ای دیده است. حال شما مانده اید و پس از یک چهارم قرن بیشتر، با روح و روانی آزرده و اعصابی نخ نما شده. گرچه هنوزاندک امیدی دارید و انتظار جُنبشی برای بهبودی اوضاع را می کشید. اما پدران و مادران من بدانید که این جُنبش علم ایدئولوژی خاصی را بلند نخواهد کرد. و به راستی که بیرحمی از آن نسل من نیست، از آن زمان است.اندیشه کنید.

روز جهانی زن مبارک خواهد شد!


8 مارس روز جهانی زن در ایران در حالی برگزار خواهد شد که زنان پیشرو و مدافع حقوق برابر در زندان بسر می برند و این بهترین نمایش از وضعیت حقوقی و اجتماعی زنان در ایران امروز است.برای این زنان جسور و فعال آزادی و تدوام فعالیتهایشان را آرزومندم.
این زنان دستهای خودشان را در باغچه کاشته اند و گریزی از سبز شدن این دستهای توانا نیست،می دانیم...می دانیم و ...می دانند...
آنچه که من می توانم آرزویش را داشته باشم همراهی بیشتر و موثرتر مردان ایرانی غیر از مردان فامیل و خانواده ، با این زنان است .از خواندن خبرهای همراهی همسران این زنان بسیار خوشحال شدم و به این مردان نیز افتخار میکنم.
زیدآبادی و تحلیلهایش را بسیار دوست دارم و مطالعه شان میکنم ولی این برای بار دوم است که وقتی میخواهد راجع به زنان و دستگیریشان بنویسد از زنان به عنوان موجوداتی بی پناه که نباید با آنها چنین رفتار شود یاد میکند و نه به عنوان شهروندانی جسور و قادر که به علت فعال بودن شان و در افتادن با وضعیت موجود دستگیر می شوند.این نوع تحلیلهای دلسوزانه و دل رحمانه از آقای زیدآبادی بعید است و از سویی اشایسته این زنان گاه جسورتر از مردان نیست به هیچوجه.آقای زیدآبادی عزیز:لطفا همانطور که در نوشته هایتان از فعالان مرد به عنوان موجوداتی بی پناه یاد نمی کنید از زنان هم با این عنوان یاد نکنید.

اخبار مربوط به تجمع امروززنان و معلمان در برابر مجلس را در صورت تمایل از وبلاگ پرستو دوکوهکی پی گیری کنید.

۱۲/۰۷/۱۳۸۵

موقعیت تراژیک


واقعیت ها بر حسب پذیرش یا عدم پذیرش ،و فهم یا نافهمی ما در شرایط متفاوت ،می تواند هر طور دیگری تفسیر شود. این بسیار دردناک و حتی وحشتناک است که همه چیزی به طرزی باور نکردنی در دست قدرتمند ذهن "من" نوعی است.از اینکه ذهن ما اینهمه قادر و توانا به تفاسیر و تعابیر متفاوت است و انتخابهای متعدد و در عین حال فراوانی را پیش روی ما می گذارد خوشحال نیستم...در چنین مواقعی طلب دیوانگی شاید زیباترین و به جا ترین طلب شخصی باشد..

۱۱/۲۵/۱۳۸۵

http://www.zigzagmag.com/

ولنتاین بر همه مبارک باد!به قول مادرم:ما هم داخل این جمع


پی نوشتی که قول اش را داده بودم ؛پی نوشته ای که بزرگتر از خود متن شد:

مطالعه دو متن و در واقع پیشنهاد در باره روز عشق، یکی در سایت انجمن زنان پژوهشگر تاریخ و دیگری در سایت نوشته های پشت شیشه مرا به طرح چند سوال از این دوستان برانگیخت که فکر میکنم در میان گذاشتن آن با دوستان عزیز خالی از اهمیت نباشد:ابتدا متن ها را اینجا کپی می کنم و سپس سوالاتی که در عین حال حاوی تلویحی نظرات ام نیز می باشند را می نویسم:

سایت نوشته های پشت شیشه

«كمتر كسي است كه بداند در ايران باستان، نه چون روميان از سه قرن پس از ميلاد بلکه بسیار پیشتر از آن چنین روزی وجود داشته.، ! جالب است بدانيد كه اين روز در تقويم جديد ايراني دقيقا مصادف است با 29 بهمن، يعني تنها 3 روز پس از والنتاين فرنگي! اين روز "سپندار مذگان" يا "اسفندار مذگان" نام داشته است. فلسفه بزرگداشتن اين روز به عنوان "روز عشق" به اين صورت بوده است كه در ايران باستان هر ماه را سي روز حساب مي كردند و علاوه بر اينكه ماه ها اسم داشتند، هريك از روزهاي ماه نيز يك نام داشتند. بعنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، انديشه) كه نخستين صفت خداوند است، روز سوم ارديبهشت يعني "بهترين راستي و پاكي" كه باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهريور يعني "شاهي و فرمانروايي آرماني" كه خاص خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندار مذ لقب ملي زمين است. يعني گستراننده، مقدس، فروتن. زمين نماد عشق است چون با فروتني، تواضع و گذشت به همه عشق مي ورزد. زشت و زيبا را به يك چشم مي نگرد و همه را چون مادري در دامان پر مهر خود امان مي دهد. به همين دليل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق مي پنداشتند. در هر ماه، يك بار، نام روز و ماه يكي مي شده است كه در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن مي شد، جشني ترتيب مي دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمين روز هر ماه مهر نام داشت و كه در ماه مهر، "مهرگان" لقب مي گرفت. همين طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ يا اسفندار مذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشني با همين عنوان مي گرفتند. سپندار مذگان جشن زمين و گرامي داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پيدا مي كردند. در اين روز زنان به شوهران خود با محبت هديه مي دادند. مردان نيز زنان و دختران را بر تخت شاهي نشانده، به آنها هديه داده و از آنها اطاعت مي كردند. ملت ايران از جمله ملت هايي است كه زندگي اش با جشن و شادماني پيوند فراواني داشته است، به مناسبت هاي گوناگون جشن مي گرفتند و با سرور و شادماني روزگار مي گذرانده اند. اين جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگي، خلق و خوي، فلسفه حيات و كلا جهان بيني ايرانيان باستان است. از آنجايي كه ما با فرهنگ باستاني خود ناآشناييم شكوه و زيبايي اين فرهنگ با ما بيگانه شده است... شاید هنوز دیر نشده باشد که روز عشق را از 25 بهمن به 29 بهمن روز سپندارمذگان ایرانیان باستان منتقل کنیم. امسال روز 29 بهمن روز عشق ما باشه. روز سپند روز سپندارمذگان. دوستان وب نوشتی . دست بجنبانید».

و متن سایت انجمن زنان پژوهشگر تاریخ

«چه زيباست كه امروز نيز جوانان ما به آيين نياكان به جاي اقتباس از جشن هاي بيگانگان كه چه بسا اگر تحقيقي بسنده صورت گيرد، خود ريشه در همان آيين باستان ايرانيان!!! داشته باشد، به آنچه دارند بازگردند و در اين روز به همانندي باشكوه زن و زمين بپردازند. زن و زمين كه هردو بخشنده، خيرخواه ، بارور و فروتنند. بيدمشك به يكديگر هديه دهند كه آغازگر و پيام آور بهار است. دست مادران؟؟؟ را ببوسند و هديه اي از عشق ، چنانكه شايستۀ آنان است به ايشان تقديم كنند، چه نگاهبان زنان امشاسپند اسپندارمذ است كه جز به باروري و فروتني و بردباري نمي خواند»

بسیار مشتاق ام ریشه این بیگانه گریزی منجر به بیگانه ستیزی را دریابم.چرا فهم ما از تجربه بشری نمی تواند از محدوه مرزهای ملی،قومی یا مذهبی فراتر برود ؟چرا مرکز تقل واکنش ما به جهان و فرهنگهای دیگر، خودی-غیرخودی است؟این خود چیست که هر چه غیر خودش را غیر خودی نام می دهد و تحت همین عنوان از پیوستگی یا مشارکت فرهنگی با دیگر ملل جهان سرباز می زند؟ چرا فکر می کنیم هر امری را می شود بومی کرد؟چرا به این فکر نمی کنیم که ما چرا در ایران امروزمان روز عشق نداریم و به جای تفکر در امروزمان به موقعیت باستانی مان مراجعه می کنیم؟آیا به این خلاء زمانی-اجتماعی که بین موقعیت ایران باستان ما و ایران امروزمان وجود دارد واقعا اندیشیده ایم؟این نوشته تا آنجا پیش می رود که در جستجوی ریشه های خود و بالطبع برای بازگشت به خود ،باکی ندارد از این که تجربه ولنتاین را از آن خود اعلام کند.تحدید حدود عشق به عناصر اسطوره ای چون بخشندگی و باروری زمین در آیین باستان ایران و چشم فرو بستن بر این نکته بسیار مهم ،که تجربه ولنتاین تجربه ای بس زمینی و بس بشری است، در نهایت عشق را به "مادر" و نه زن به عنوان موجودی مونث-مدنی که طرف عشقی جنسی-احساسی می تواند قرار بگیرد محدود میکند.امشاسپند اسپندارمذ از این زن که نقشی جز مادری برای وی قائل نیست غیر از باروری ،فروتنی و بردباری چیزی فراتر نمی خواهد. در این مناسبت باستانی، کجاست آن زنی که به دور از نقش مادری،سوژه عشق است؟ حال ،چرا ما میخواهیم تجربه ای بشری و زمینی به نام ولنتاین را به صرف اینکه در جغرافیای ما رخ نداده طرد کنیم و از آن سو به میراث اسطوره ای ایران باستان که تجربه ای غیر منطبق با انسان و چه بودگی او هست " باز گردیم ؛فقط و فقط برای اینکه در این جغرافیا رخ داده است؟!راستی ،با خودمان بیندیشیم؛ اگر ما روز ولنتاین را به عنوان تجربه ای بشری جشن بگیریم چه اتفاقی می افتد؟آیا هسته این برخوردهای تدافعی با روز ولنتاین،همان ایده بازگشت به خود جلال آل احمد یا ایده تهاجم فرهنگی تئوریسین های جمهوری اسلامی نیست؟گفتن اینکه :ما خودمان در ایران باستان روز عشق داشته ایم بیانگر توهم "هنر نزد ایرانیان است وبس" نیست؟!
و در مورد پیشنهادات برخی وبلاگ نویسان مبنی بر برگزاری روز عشق در روز 29 بهمن که مطابق است با سپندارمذگان ایرانیان باستان،این سوال به ذهنم می رسد که: آیا انتقال فرهنگ عمومی نزد عامه مردم از طریق نوشته صورت می گیرد یا از طریق زندگی روزانه و شفاهی آنها؟انتقال تاریخ فرهنگ از طریق نوشتار صورت می گیرد اما خود فرهنگ در صورت همخوانی و سازگاری با نیازها و خواسته ها و ذهنیت مردم داشته باشد از طریق خود مردم به طور اتوماتیک منتقل می شود.حال باید پرسید اگر فرض شما بر وجود روز عشق در ایران باستان را بپذیریم چرا نه در نوشته های ما و نه در فرهنگ عمومی و موجود ایران امروز ،عملا خبری از روز عشق نیست و مردم این خلاء را با پناه بردن به روز ولنتاین جبران می کنند؟
--------
نکته مورد توجه بهرام: از تاخیر در ادامه گفتگو در پیامگیر یادداشت قبلی عذر میخواهم .در اسرع وقت پی اش را می گیریم.

۱۱/۲۲/۱۳۸۵

رابطه من و روشنفکری ایرانی


روشنفکری را نه بازی با کلمات و نظریه ها ،بل که شیوه ای از حیات فردی-اجتماعی می دانم.روشنفکری خروج از شیوه تقلیدی زندگی به واسطه بازنگری اندیشمندانه در آموخته های نظری-عملی نهادهای اجتماعی از جمله خانواده، آموزش رسمی و غیر رسمی ، و آنگاه پی گیری طرح ریزی فردیت خود در نظر و عمل است.اینکه روشنفکری را تلاش برای الگوسازی برای دیگران یا ارشاد آنان فرض بیانگاریم خالی از معنا به نظر می رسد،معیاری برای برتر بودن نوع اندیشه روشنفکرنسبت به عوام در دست نیست ،اما آنچه که حداقل برای من آشکار است اینست که ذهن اندیشنده و passionate ،توانا به پی ریزی طرح فردیت خود (در معنای نمایاندن "تفاوت" خود با دیگران) می تواند باشد .

بدیهی است که هر زمان پی گیری خط شخصی در فکر و عمل خود هزینه بر است ، و وجه ممیزه روشنفکر از فردی پیرو و مقلد و نااندیشمند، همین پزداخت هزینه برای خود بودن و خود را زیستن و پیرامون را اندیشیدن می باشد.در غیر اینصورت،روشنفکری به غرغره اندیشیده های دیگران یا مغروق اقیانوس کلمات و نظریات مترقیانه شدن از سویی، و اما برده عملی پی روان و مقلدان و در جازنندگان دیگر اعضای اجتماع فرو کاسته می شود؛همانی که به مشاهده و تجربه اش در نزد روشنفکران ایرانی عادت دیرینه و فراوان داریم...و نظر روشنفکر ایرانی جایی است و عمل اش جای دیگر.و این فاصله همانی است که مرا نسبت به مدعیان و ادعاهای روشنفکری ایرانی بی اعتماد ساخته است.

۱۰/۲۹/۱۳۸۵

فهم

گفتن چیزی به کسی که آنرا نمی فهمد،[یا بدتر از آن؛نمی خواهد بفهمد]* بی هوده است.

Ludwig Wittgenstein

*جمله داخل برکت ها را من اضافه کرده ام

۵/۲۳/۱۳۸۵

دست و پا زدن

چشمهایم،چشمهایم می سوزند
چیزی در چشمهایم رفته و آنها را می سوزاند؛
دیوانه ای گفته بود:بر "خود" خیمه زنیم
و عاقلان اما؛ستون میکروسکوپیک خیمه "جمع "
اکنون؛بید "نا-خود" از درون
باد "با-جمع " از برون
ذرات معلق ستون در هوا
و خیمه همچنان پا برجا...
و من که چشمهایم همچنان می سوزند
...


۴/۱۶/۱۳۸۵

لابی گری (Lobbying)


در نوشته ها و گفته های افراد همیشه از لابی کردن تحت عنوان خودفروشی یا آرمان فروشی فرد یا گروه از طریق سازش کاری با حکومت یاد می شود.لابی گری در حوزه عمومی و فعالیتهای روشنفکران و اپوزیسیون ایرانی جایگاهی منفی اختیار کرده است؛اینکه آیا این جریانات لابی گری را می شناسند و با آن مخالفت می کنند یا اینکه نشناخته با آن مخالفت میکنند ،و اینکه نظر شما خواننده عزیز بعد از خواندن معرفی مختصر لابی گری چیست(؟) را با گفتگو در پیامگیر با هم برخواهیم رسید.این مبحث برای خود من هم تازگی داره.مطلب مختصر زیر ترجمه ای است از + و +.
لابی گری یک عمل حرفه ای برای پشتیبانی ازامور عامه،با هدف اثرگذاری بر نهادهای حکومتی به واسطه ترویج و تبلیغ یک نقطه نظر خاص می باشد.یک لابی گر فردی است که برای اثرگذاری بر قانونگزاری و به همان اندازه بر افکار عمومی داوطلب یا مستخدم دیگران است. بسیاری از بنگاههای عمده و گروههای فشار سیاسی لابی گرهای حرفه ای را به عنوان میانجی برای پیشبرد منافع شان به کار می گیرند؛ برخی دیگر،این لابی گرها را در روابط درون سازمانی در حکومت یا دپارتمانهای امور عامه نگهداری می کنند.موسساتی که متخصص فراهم آوردن توصیه ها و ایده ها به سازمانها ونهادها هستند ( Think Tanks)از طریق تولید و ارائه مستمر پژوهشها و گزارشها و همچنین فراهم آوردن تحقیقات پشتیبان برای رسانه هایی که این اطلاعات را می پراکنند به لابیگری می پردازند.
بین گروههای ذی نفع عمومی که گروههایی با منافع کوچک و غیر مادی هستند و گروههای اختصاصی ذی نفع که گروههایی که منافعشان فقط شامل اعضای همان گروه می شودتفاوت است.این تفاوت را جفری بری در کتاب لابی گری مردم بیان داشته است.اخیرا،بری تفاوت جدیدی را نیز تشخیص داده است و آن تفاوت بین گروههای مشخص شغلی و گروههای شهروندان است.
شکلی جداگانه از لابی گری،لابی بیرونی یا لابی از پایین نامیده میشه که در جستجوی تاثیر بر قانونگزاران یا دیگر نهادها و افراد به طور غیر مستقیم هست،از طریق تغییر افکار عمومی.شکل معتدلتر آن،قصد دارد رهبران و اشخاص متنفذ و کلیدی دراجتماع را تحت تاثیر قرار دهد.
لابی گری در بسیاری از کشورها ، در تلاش برای ممانعت از فساد سیاسی، با حداقل محدودیت درچگونگی پیشبرد اهداف و مقاصد آن، یک فعالیت معمول هست . در ایالات متحده آمریکا،برای مثال،لابی گرها باید ثبت نام شوند مگر اینکه آنها یک مقام انتخابی رسمی یا سازمان منتخب رسمی باشند،مثل انجمن ملی فرمانداران.لابی گران هر کدام در زمینه خاصی مشغول به کار هستند،مثلا لابی نفت،لابی محیط زیست،لابی ارمنی ها،لابی یهودیها ،لابی حقوق حیوانات، و بیشمار افراد و گروههای دیگر.
کتاب دستورنامه صاحبان دموکراسی ، بنیادهای لابی گری را چنین توضیح می دهد:
لابی گری موثر نه تنها شامل گفتگو با مقامات رسمی ،بل که برپایی ائتلاف های گسترده،کار با رسانه های جمعی،بسیج فشارها از پایین،تغییر افکار عمومی،تضعیف مخالفین،وبسیاری از موارد دیگرمی باشد. باید دانست که قانونگزاران،شورای شهر،یا هر نهاد هدف ، لوایح شان را چگونه می نویسند،اصول کارکرد کمیته ها، مباحثات قانونگزاران،پروسه تعیین بودجه ،و همچنین پروسه طی شونده در بخش اجرایی را باید دانست. لابی گری موثر یک تلاش تیمی و گروهی است وبرای آغاز هر کمپین(یک رشته از فعالیتهای از قبل طرحی شده) بسیارمهم است که ائتلاف ها برای کسب حمایت از آنچه که مورد مطالبه است کنار هم دیگر باشند.باید برای برپایی ائتلافی متفاوت که قادر به هماهنگ کردن ارتباطات متفاوت ،و مهارتهای متفاوت و منابع متفاوتی که مورد نیاز خواهد بود به جستجو پرداخت. در باره موضوع مورد مطالبه ،پژوهش کاملی باید صورت بگیرد.دانستن همه واقعیات اساسی،چه آنها که مربوط به خط مشی می باشند و چه آنها که مربوط به سیاست ورزی می باشند ضروری است. برای موتلفان و حامیان به منظور آموزش و تربیت آنان باید مواد اطلاعاتی فراهم آورد.دانستن نقاط ضعف و از بین بردن این نقاط ضعف مهم است.باید محاسبه کرد و دید که آیا امکان توافق هست یا نه؟و آیا این توافق آنچنان ارزشمند است که به خاطر آن اینهمه تلاش صورت بگیرد؟ مقامات رسمی که قصد اثرگذاری بر تصمیمات آنان است در طبقه بندی های متفاوتی قرار دارند.برخی از این مقامات از هم اکنون با لابی گرها همراه هستند،برخی هرگز با لابی گرها موافق نخواهند بود،و اکثر آنها در جایی بین مخالفت یا موافق قرار دارند.آنانی که باید رویشان متمرکز شد دقیقا همین مقاماتی هستند که در میانه قرار دارند.زمانیکه هدف و مقصد لابی گری مشخص شد،با دیدارها ،نامه ها و تلفن ها لابی با نمایندگان این مقامات می تواند شروع بشود.
امروزه از اینترنت (ایمیل،وب سایت و فوروم ها) به عنوان جدیدترین ابزار لابی گری نام برده می شود.
تصویر:مربوط است به لابی Red Colony


۴/۱۳/۱۳۸۵

Belly Dance

یکی از تئوریهای مبتنی بر پژوهش های برخی مردم شناسان در باره منشاء رقص اورینتال* (جدای از تئوریهایی که ریشه های مذهبی برای این رقص قائلند) ،این رقص را تظاهراتی از ضربه های لگد جنین بر شکم مادر و همچنین حرکات شکم زن در حین زایمان می داند. این را هم از زبان یکی از مریبان رقص اورینتال و همچنین در ویکی پدیا خوانده ام .با این وصف،یکی از ابعاد رقص اورینتال نیز برام کشف شد.در نزد اکثر ناظران،وجه اروتیک رقص اورینتال بر دیگر وجوه آن غلبه دارد.ویدئو کلیپی از رقص یک رقصنده آماتور و بدون لباس مخصوص رقص اورینتال را اینجا میذارم که بدور از زیباییهای اروتیک،این بار فقط بر "نوع" حرکات رقص اورینتال و انطباق آن با تئوری مذکوردقت کنیم.خوشحال میشوم از خوانندگان عزیزم اطلاعات بیشتری دریافت کنم.این نوع رقص تمرکز ذهنی بالا و در واقع هارمونی بالایی با ریتم می طلبد که درکنار فواید جسمی اش ،فواید روانی-ذهنی نیز عاید رقصنده اش می کند.
---------
"گرگ درنده خو است"،"کوسه خونخوار است"،و این بار هم "نهنگ،قاتل است".اینها کلیشه هایی هستند که ما از حیواناتی زیبا و دوست داشتنی ساخته ایم تا بتونیم ترس و ناتوانی مان در برقراری ارتباط با آنها را توجیه یا انکار کنیم.این ویدئوکلیپ بسیار جالب و بی نهایت زیبا از ارتباط یک "نهنگ قاتل"!!! با مربی اش را ببینیم تا مثل موارد دیگری که پی می بریم چقدر در اشتباهیم این بار هم بفهمیم که این حیوان دوست داشتنی "قاتل" بالفطره نیست. موسیقی اش هم خیلی زیباست.
----------
راستی عکس سمت راست هم قشنگه نه؟این بازیگر زن و مرد برنده جایزه بهترین "بوسه" فیلم کانال MTV شده اند.عکس به هنگام تکرار صحنه بوسیدن در جشنواره اهدای جایزه.

*oryantal dansıدر ترکیه /raqs sharqi یا raqs al baladi در مصر و کشورهای عربی/belly danceدر آمریکا و کشورهای انگلیسی زبان/dance du ventre در فرانسه


۴/۱۱/۱۳۸۵

مراوده و معارضه


هیچ راهی وجود ندارد برای اینکه ما از مکنون فکر دیگری با خبر بشویم و یا دیگران از مکنون فکر ما با خبر بشوند ،مگر اینکه در یک مراوده داوطلبانه مکنونات ذهنی خود را برای یکدیگر مطرح کنیم.راهی وجود ندارد که بر تفکر یکدیگر تاثیر بگذاریم مگر از طریق گفتگوی داوطلبانه...رفتار انسانها از انتظارات،بیم و امیدها،اندیشه ها و در واقع هر آنچه که در ذهن انسان میگذرد ریشه می گیرد...نکته قابل توجه اینست که انسان می تواند با رفتار استراتژیک و گمراه کننده ،نیات خود را پیگیری کند بدون اینکه مجبور باشد مکنونات فکر و ذهن خودرا آشکار کند.مبنای بسیاری از اختلالات در ارتباط و روابط بین آدمیان در جوامع بسته، از جمله ریاکاری،تزویر،دروغ،خیانت،کم کاری،خرابکاری و...از همینجا ناشی می شود که افراد از بروز دادن ومطرح کردن مکنونات فکری خود نگران و بیمناک هستند،اما در عین حال رفتارهای خود را بر اساس فکر و نیت خود شکل می دهند.در چنین شرایطی کسانی که ار معیارهای اخلاقی بالاتری برخوردارند چون حاضر به تن در دادن به رفتار گمراه کننده و ریاکارانه نیستند کنار می کشند،سکوت می کنند،فرصت ها را از دست می دهند و زیان می بینند.آنها که اصول اخلاقی ضعیف تری دارند آمادگی رفتار ریاکارانه را داشته و در صحنه باقی می مانند،ترقی میکنند و بهره مند می شوندو در عین حال آسیب می رسانند.از همین روست که پایه و اساس رشد و سلامت فرهنگی نه محدودیت ،که آزادی اندیشه است.آزادی اندیشه و عواقب آن و رفتارهای مبتنی بر اندیشه های فردی بر مراوده های اجتماعی تاثیر می گذارد.وجود آزادی علاوه بر شفافیت و صراحت در مراودات اجتماعی، برای ظهور و حضور مشکلات و تناقض های نهفته اجتماعی یا فردی بر روی میز تشریح کارشناسان و متخصصان، تلاش برای کاهش یا رفع یا تعدیل تناقض و به تبع آن خنثی کردن حالتهای معارضه یک ضرورت است.
*برگرفته از کتاب آزادی خواهی نافرجام اثر محمد طبیبیان،موسی غنی نژاد،حسین عباسی علی کمر+ افزوده های خودم