blog*spot
get rid of this ad | advertise here

سقوط برهنه





ایمیل



بايگانی




۳/۰۶/۱۳۸۳
 
بم و بروات
طی سفر 6روزه ای که به بم و بروات (بروات بخشی به فاصله 4کیلومتر از بم است که آن هم دچار زلزله شده است) داشتم نکاتی را از نزدیک شاهد بودم که بازگویی شان ضروری به نظر می رسد.از عملکرد دولت و سازمانهای دولتی(تعلل در کمک رسانی ,سوء امدادرسانی های اولیه به طوری که عده ای دچار قطع نخاع یا قطع عضو شده اند, و بازی های قدرت در جلوگیری از عملکرد سازمان هلال احمرو عدم هماهنگی تدارکاتی با امدادرسانان خارجی) همگان مطلعند, شعارها و آمارهای دروغین دولت را اگرکنار بگذاریم آنچه که بر جا ی می ماند عبارتست از*:

1- آوارهای بر جای مانده از زلزله 5 دی در سطح خیابانها و کوچه های شهر بم( حدود 30% شهر آواربرداری شده و خود اهالی قادر به شناسایی کوجه ها و خیابانهای فرعی نیستند)
2- نخلهای سوخته از بی آبی , نخلهایی که چون اعضای خانواده اهالی تلقی می شوند و اکثر مردم به خاطر حفظ محصولات خرما ی این نخلها مسلح هستند و برخی به راحتی آدم می کشند.
3- کمکهای نامنظم و ناکافی غذایی و مواد و لوازم بهداشتی از سوی دولت
4- حجم گسترده ای از دزدی سازمانهای دولتی
5- وضعیت نابسامان آموزش در مدارس (تعطیلی ها و یا برگزار شدن فرمالیته کلاسهای درس)
6- حضور مهاجرین غیر بمی در بم و تقاضاهای وسیع برای دریافت کمک های دولتی
7- اهالی بومی داغدار و سیاهپوش , اما خسته از غم و فسردگی, نیازمند فعالیت و زندگی
8- بیکاری, اعتیاد, بی هدفی و ناامیدی به آینده د رمیان اهالی مخصوصا جوانان
9- کنار گذاشته شدن اهالی از دور مشارکت برای بازسازی و اداره شهر
10- قدردانی وافر اهالی نسبت به کمکهای امدادرسانی خارجی و نارضایتی عمیق از کمکها و امدادرسانی داخلی
11- فعالیتهای پراکنده و غیر هماهنگ تشکلهای متعدد غیر دولتی (تشکلهایی که سابقه فعالیت , حوزه فعالیت و تعداد اعضایشان بسیار محدود است
12- حضور مستمر سازمانهای دولتی و غیر دولتی خارجی برای ارایه کمک
13- بسیار به جا می دانم که از ستادهای معین هر استان که در بم فعالیت می کنند یاد کنم, ستادهایی چون ستاد...که با تمام نزدیکی اش به اهالی بم وبروات دزدیها و کم کاریهایش زبانزد همگان است تا ستاد معین استان هرمزگان که در سطحی بسیار فعال و دلسوز و دقیق کمکهای خودشان و کمکهای یونیسف را به اهالی ارایه می دهند و بسیار مواظب حفظ سلامت روانی کمک شوندگان هستند.چون برنامه ریزی و هدفمندی و نظارتی بر این فعالیتها حاکم نیست , چنین تفاوتهایی هم به لحاظ انجام وظیفه قابل مشاهده است.
اما آنچه که من مایلم و لازم می دانم بدان بپردازم نه دولت ,که عملکردش مشخص است , بل که عملکرد تشکلهای دولتی تحت عنوان N.G.O ها می باشد.تامل در عملکرد تشکلهای غیر دولتی و بالخص 5 تشکلی که 2 روز در بروات با آنها همکاری کردم , مرا به این نتیجه رساند که آنها را باید زیر ذره بین گذاشت و نقدشان کرد , چرا که بدون نقد و صرفا تقدیر دل خوشکنکی که معمول همه ماست آنها از وزنی در جامعه مدنی ایران برخوردار نخواهند بود.نقد آنها به مثابه باور به ضرورت وجود شان و همچنین برقراری ارتباط با متن جامعه از سوی ما خواهد بود.و در بخش بعد به معرفی روحیات مردم آسیب دیده از زلزله می پردازم.

تصویر اولیه ای به شما میدهم: من 28 اسفند به تنهایی و 5 تشکل غیر دولتی 29 اسفند (که از طریق لطف خانم شادی صدر با آنها آشنا و مرتبط شدم) که د رمجموع حدود 25 نفر می شویم در بروات حضور پیدا می کنیم , با این هدف مشترک که مراسم سال نو را کنار بچه های بم و با جشن شادی و همچنین اهدای جوایزی به آنها برگزار کنیم.آنها در چادری در داخل شهرداری بروات اقامت دارند و من در چادری کنار خیابان روبروی شهرداری. خانم... که مدیریت برنامه را عهده دار بودند خانمی مسن که دختر و پسرش را نیز همراهشان آورده بود.جالبترین استقبال از من توسط شهردار و رییس شورای شهر صورت گرفت , آنهم فقط به دلیل همزمانی ِ حضورمن و آنها د رحیاط شهرداری! ؛: تو بیکاری که نوروز و خانواده ات را گذاشتی و اومدی اینجا.بابا اینجا که جز بدبختی چیزی نیست , جای بهتری برای مسافرت نوروزی پیدا نکردی خانم!!!.بگذریم ... د ربرخورد اولیه من با اعضای تشکلهای غیر دولتی , مسوول ِ آنها (آنها یک روز پس از من به بروات آمدند) چشمکی حواله ام کرد که, پیش اینا(برواتیها) نمون, که یعنی اعتماد نکن, بیا بریم تو چادر ما . تعجب کردم و گفتم نه من اینجا و بین اهالی را ترجیح می دهم.جرقه سوالی تو ذهنم زده شد؛ چرا این خانم به سوژه کمک خودش بی اعتماد است؟!و با این بی اعتمادی چطوری با آنها و برای آنها کار خواهد کرد؟...در حین کارهایی که برای فرا رسیدن لحظه تحویل سال نو انجام میشد اوضاع خوب پیش می رفت ,گرچه تقاضای بچه های قد و نیم قد ِ سیاه چشم , سبزه رو , شیطون و تشنه محبت , برای شرکت در برنامه های شادی مورد بی توجهی قرار می گرفت , اما بهرحال تلاش گروه در حد درک گروهی شان و در حد تعریفی که آنها برای هدف خودشان داشتند خوب بود.با شروع برنامه ها پسرهایی که د رحال اجرای موسیقی و رقص(رقص که چه عرض کنم, رقص ناموزون!) بودند و دخترها هم کف زنان د رحاشیه, مسرور از اعمال انساندوستانه شان ,سعی می کردند بچه ها و مخصوصا پسربچه هایی را که از زور شوق وشادی تا مرز شرارت و خرابکاری پیش می رفتند آرام کنند تا اینا براشون برقصند , (سازها برای این جشن سه تار و دف!!!؟ انتخاب شده بود) این در حالی بود که بچه ها داد می زدند بابا کرم بزن !بابا کرم بزن! و با قردادنهای بامزه و جست وخیزهایشان شور بیشتری را طلب می کردند.دخترها هم بیچاره ها هر کدام لباسها ی کثیف و پاره پوره و بزرگتر ازاندازه ای به تن داشتند و ترسان و شرمگین از بیان هیجان و شادی درون با حسرت به پسرها نگاه می کردند.برام خیلی جالب بود که می دیدم هیجان وشادی برخاسته از درون بچه ها, افسار تعصب و تابوهای رسمی را گسیخته و چنان می تازد که هر بیننده ای را به همراهی آنان فرا می خواند و بالطبع خود من هم د رحسرت همراهی با آنان بودم...جلوتر رفتم و به پسرها گفتم بچه هارو دعوت کنید به رقص و بذارید اونا برقصن , که نگاهی عاقل اندر سفیه حواله ام شد و جدی گرفته نشدم!(آهنگ سیاه نرمه نرمه را که آشنایی دارید باهاش, خواننده شعرش را که فراموش می کرد به جاش از این عبارات استفاده می کرد: سیاه خیلی شلنگه! سیاه مال هلنده!...برام این لوده گریها تحت پوشش یک تشکل انساندوستانه غیرقابل هضم بود) به هرحال بچه ها که شوق مشارکت د راجرای برنامه را داشتند جدی گرفته نشدند و همه اش دعوت به آرامش می شدند تا که برنامه های پیش پا افتاده و کلیشه ای(نکرده بودن اقلا برای نمایش موسی وشبان تمرینی قبلی داشته باشن و بازیگرانی نسبتا ماهرتر انتخاب کنن - نمایش موسی وشبان: عجیبه که ما همه جا می خواهیم دیگران را ارشاد کنیم؛ آخ که چه مرضی هست این میل به ارشاد دیگران!) این تشکلها را تماشا کنند و براشون دست بزنند.برایم عجیب بود که پوسترهایی در باره حفظ محیط زیست به در ودیوار شهرداری از سوی تشکل زیست محیطی آویزان کرده بودند با عناوین ِ بازیافت زباله - مصرف بهینه انرژی و...این عناوین برای کودکانی بود که حتی د رخواندن این لغات نیز مشکل داشتند چه برسه در فهم آنها.انگار همه می خواستند طبق وظیفه , شعارهایشان را بدهند و بروند اینکه برای چه کسی و در چه محیطی و با چه شرایط روحی و زیستی مهم نبود.سه وعده غذا ی گرم هم توسط این گروه توزیع شد بین چند چادر اهالی بروات و خود اعضای گروه.لحظاتی قبل از تحویل سال از گروه جدا شدم و به همراه اعضای خانواده چادری که شب اول را درآن اقامت داشتم (دختر 9ساله خانواده - پدر - مادر - خواهرزاده - برادر - زن برادر- بچه های برادر مادر این خانواده + خواهر پدر خانواده د رجریان زلزله کشته شده بودند) به گورستان بروات رفتیم.منظره تلخی بود, سر خاک همه مردگان هفت سین چیده بودند و د رحال گریه وزاری بودند.17 گور با یک نام خانوادگی کنار هم!درکش برایم ممکن نبود.یادمه از شهر خودم که اخبار را دنبال می کردم بارها و بارها برایشان گریستم اما اکنون که در بین شان حضور داشتم منجمد شده بودم.مثل یک فیلم بود برام تا که واقعیتی تلخ با آن عمق غیر قابل درک!
برگشتیم به شهر و ادامه برنامه و ... روز بعد , کفش و لباس و شکلات و کتاب ولوازم تحریری که برده بودم + توپهای پلاستیکی وکتاب شعر و قصه و مداد و کاغذی که گروه با خودشان آورده بودند بعد از ظهر توزیع شد , چه توزیعی! بچه ها سهل است, مادران بچه ها هم به توزیع کنندگان لباسها حمله کردند وبدجوری برنامه توزیع وسایل را به هم زدند.این وضعیت با توجه به رفت و آمدهای قبلی گروه به آنجا و فقر منطقه و بحران زدگیشان مساله ای نبود که نتوان پیش بینی اش کرد.پسرهای گروه که غافلگیر شده بودند و به شدت عصبانی, حس ترحم و دلسوزیشان پر کشید ورفت و چهره خشن شان ظهور کرد و با فحش و بد رفتاری بچه ها و مادرانشان را از حیاط شهرداری بیرون انداختند.خود خانم ...مسوول این گروه نیز به سربازهای شهرداری گفت که اینا را بیرونشون کنید .وقتی با نگاه حیرت زده من مواجه شد رو کرد به من و گفت : نرگس جان! می بینید چقد ربی تربیت و وحشی و بی فرهنگ هستند این مردم!!! بخدا شما به پسر من یک مداد بی ارزش هدیه بدید هزار بار از شما تشکر می کنه! خانم من بچه مو با ادب تربیت کردم! منو باش که می خواستم به این بدبختها کمک کنم...وپاشدم از تهران امدم اینجا به خاطر اینا ...یادآور می شوم که یکی از تشکلهای این گروه د رعین ادعا برای اداره مهد کودک شهرداری و در اختیار گرفتن چادری برای این امر و اشتیاق دختران بسیاری برای مشارکت د رامور مهد و ایجاد کتابخانه و کارهایی از این دست, با بی مسوولیتی تمام آنها را جدی نمی گرفت و بیشتر از آنکه مایه همکاری اهالی بومی آنجا شود حس رقابت مخربی را بین آنها ایجاد می کرد. (بعد از مراجعت ا زآنجا و با تلفن دخترهای برواتی متوجه شدم که آنها بخشی از وسایل را با وسایل خودشان را که در مجموع دو کارتن می شد در مغازه نیمه خرابی که درش قفل هست و لی شیشه های شکسته اش اجازه مشاهده داخل آن را می دهد گذاشته اند و بچه ها هر روز با حسرت جلوی آن مغازه تجمع می کنند و آنجا را دید میزنند.)حسی از ناراحتی و همچنین انتقاد به این طرز برخورد در وجودم شکل گرفت,رفتم چادر خودم بیرون از شهرداری و دیگه هم نرفتم پیش این تشکلها.روز بعدش به همراه دخترها و پسرهای بروات به بم رفتیم تا از ستاد هرمزگان عروسکهای ارسالی از سوی یونیسف را تحویل بگیریم (جالبه که اهالی , عروسکهایی در هییت پسربچه های لخت رو برای این ستاد پس آورده بودند و فحششان می دادند که اینا دیگه چیه که به دخترای ما می د ن!)و... همزمان, گروه به دیدن ارگ بم رفتند , خانم...گفت: بچه ها ارگ را ندیده اند , دوست دارند ببیندش...و شب همان روز هم یک شب شعر بین خودشان برگزار کردند که 2 تا از دخترای شاعر برواتی هم اونجا حضور پیدا کردند و گروه , شیرینی و موسیقی موفقیتشان! را بین خودشان +من + دخترایی برواتی پخش کردند . و فردایش هم با اتوبوس عازم شیراز و کرمان شدند تا بقیه مسافرتشون را پی بگیرند و یک ربع مانده به رفتن , سرپرست تشکل زنان ِ... آمد یک سخنرانی عجولانه برای چهار پنج دختر ساکن چادر من کرد که بچه ها نشریه بزنید ...اسمش را بذارید... بچه ها شعر بگید ...بچه ها ... بچه ها...و----------- خداحافظ!موفق باشید , و این در حالیست که اکثر تردد کنندگان فرودگاه بم و ساکنین فعال ستادهای کمک رسانی خارجی را دختران و پسران عضو تشکلهای غیر دولتی کشورهای مختلف تشکیل می دهند.ناچار بودم از ارایه این تصویر تا نتایج حاصله از این مسافرت را برای شما دوستان خوبم باز گویی کنم:
شرط بنیادین کمک رسانی به انسانهای آسیب دیده احترام به شان انسانی , عدم تحقیر و شناخت ودرک وضعیت استثنایی و بحرانی شان هست.پیشفرضی که انسانهای آسیب دیده را بدبخت و حقیر می شمرد مانع از ارتباط صحیح و انسانی خواهد بود.آنچه که بشدت در د رتار و پود این تشکلها خودنمایی می کرد بی دانشی شان نسبت به اهداف و روشهای کمکهای بشردوستانه بود و همچنین بی سامانی درونیشان.
اگر مردم بحران زده را سوژه فعالیت یک تشکل غیر دولتی فرض کنیم و این تشکل را O N.G. ** بنامیم آنگاه :

n.g.o.1- از دانش سازمانی و دانش فکری مربوط به حوزه عمل خود بی بهره است یا به آن باور ندارد , چرا که عملکردش بسیار عامیانه و د رسطح دلسوزس و ترحم می باشد.
2- ارتباط n.g.o با سوژه به لحاظ شناخت او و ضعیتش بسیار ضعیف است.
3- اهداف n.g.o به لحاظ عملیاتی شدن تعریف نشده است و د رواقع سوژه جد ی گرفته نشده است.
n.g.o-4 از معرفی خود ,اهداف و برنامه هایش به سوژه ناتوان است.
5- جدی نگرفتن سوژه در عدم ارایه آموزش و آگاهی د رزمینه بازسازی و باز توانی سوژه به لحاظ اعتماد نفس و خوداتکایی نمود دارد.
6-کمکهای n.g.o بر اساس نیازسنجی سوژه صورت نمی گیرد.
n.g.o-7 خود را در سطحی برتر و سوژه را در سطحی احقر می بیند , برای همین ارتباط آنها بر اساس لطف و منت شکل می گیرد نه انجام وظیفه سازمانی.
8- عدم آموزش اعضای گروه و اتکای صرف به حس همدردی آنا در ارایه کمکها به سوژه.

و آنچه که در معرفی انسانهای زلزله زده بم وبروات می توانم بگویم اینست که:
آنها انسانهایی عادی هستند که اسیر دست یک فاجعه طبیعی شده اند, اما این حادثه تاثیری در شان یک انسان و حرمت انسانی اش نمی تواند داشته باشد که ما به قصد کمک به او قوطی کنسرو لوبیا را بر سرش بکوبیم و جوی خون از سر او روان کنیم!که کمکهای شامل وسایل خارجی را از آنها بدزدیم و بنجل های داخلی را به خوردشان بدهیم.(اکثر کنسروها و کرمهای دست وصورت و خوراکیها بدون تاریخ مصرف و ناشناس بودند.می گفتند کرم دست اهدایی مردم یکیشون به قیمت 30 ریال و بدون تاریخ مصرف و با اثر التهاب زایی تحویلشان داده شده بود) ترس از آنها معنی ندارد و بی اعتمادی به آنها نیز.ما در مقام و موضع کمک حق تحقیر آنها را نداریم.و حق فراموش کردن آنها را نیز! آنها بازیچه هوسهای هیجانی ما نیستند که روزی برایشان اشک بریزیم و روزی دیگر بگوییم من کمکم را کرده ام , بقیه ش دیگه به من مربوط نیست.انسانهایی که نیازمند جدی گرفته شدن و احترام هستند, نیازمند به بازی گرفته شدن, آنها از دور بازی کنار گذاشته شده اند و شاهد غمگین و عاجز حماقتها و دزدیها و کم کاریها و نابسامانیها دیگران هستند.مردم دچار بحران طبیعی زلزله و پس لرزه های روانی زلزله شده اند.آنها به معنای واقعی کلمه رها شده اند و کسی به فکر مدیریت بحران بم و بروات نیست.زمانیکه نظرشان را در مورد مسایل جویا می شوی یا می خواهی که در انجام کاری باهات مشارکت کنند چشمان سیاه و زیبایشان برق می زند, برق زندگی و زنده بودن و موثر بودن.و با اشتیاق تمام به یاریت می شتابند.آنها نیاز دارند به دیده شدن , به واگذاری مسوولیتهای زندگی به خودشان و مشارکت داده شدن در بازسازی.در نبود توجه به آنهاست که هر از گاهی د رتجمعی خشونت بار خواب راحت را از چشمان نیروی انتظامی بم وبروات می ربایند , تا که آینده این تحقیر و این بی توجهی به کجا رسد...
*:یادآور می شوم که این نتایج حاصل 6روز اقامت من در بم و بروات هست و طبیعتا همه واقعیتها را نخواهد توانست در بربگیرد.

**N.G.O = None Governmental Organization