blog*spot
get rid of this ad | advertise here

سقوط برهنه





ایمیل



بايگانی




۹/۰۸/۱۳۸۲
 
موج چهارم
مطلب اول

« ايرانيان مانند هر ملت ديگری با استعدادهاي فطری و خوب به دنيا می آيند، اما هيچ قومی به اندازه ايرانيان استعدادهای خود را ضايع نمی گذارد
ژان شاردن

...زمينه های انحطاط در ايران درونی است و کوشش برای تدوين نظريه هايی در باره «مشکل ايران » از سده ای پيش تحت تاثير رواج علوم اجتماعی جديد ــ که خاستگاه بيشتر آنها کليات ايديولوژی مارکسيستی مبتذل و عوام زده است ــ در بهترين حالت کوششی بی ثمر ٬ اما بيشتر سخت مضر و ويرانگر بوده است.زوال انديشه و سقوط تاريخ نويسی در افسانه پردازی ٬ خردگريزی و عصبيت های دينی ٬ تفريط بی اعتنايی به دگرگونی های زمان و افراط خيال انديشی در باره آينده ای که ايران در کانون تمدن جهانی خواهد درخشيد٬ افراط نوعی وطن پرستی ناشی از ارزيابی غير واقع بينانه سهم فرهنگ و تمدن ايرانی و تفريط بی توجهی به همه نمودهای آن فرهنگ و تمدن و بی خبری از ايران٬ تنها برخی مفرداتی هستند که در تدوين نظريه انحطاط ايران بايد تبيينی تاريخی و واقع بينانه از آنها بدست داد.در غياب تاريخ نويسی جدی ايرانی٬ تاريخ سده های اخير ايران را بيگانگان نوشته اند...از نظر تاريخ انديشه ٬‌ايران٬‌بيش از ۴ سده در نوعی از خلاء فکری به سر برده است و در وضع کنونی انديشه تاريخی و فقدان مفاهيم و مقولاتی که بتوان ماده تاريخ و تاريخ انديشه در ايران را در آن قالبها ريخت٬ تنها ميتوان به طرح پرسش بسنده کرد.وضع ايران خلاف آمد عادت بوده و هست...
با پايان يافتن عصر زرين فرهنگ ايران واين که ترکيبی از تصوف زاهدانه و دين عجايز جای خردورزی را گرفت ٬ تبيين آگاهی «ملی» ايرانيان از قلمرو انديشه خردگرای٬ به حوزه ادب فارسی انتقال پيدا کرد و تصاوير خيال شعر فارسی جانشين دستگاه مفاهيم عقلی شد.
دوره گذار تاريخ ايران که با شکست جنگ چالدران آغاز شد و با شکست ايران در جنگهای ايران و روس و فروپاشی ايران زمين به پايان رسيد٬ دروره انحطاط تاريخی و زوال انديشه در ايران بود...دوره گذار٬ سه سده بحران در همه عرصه های تاريخی فرهنگی ايران بود٬ اما از ويژگی های اين دوره آن بود که آگاهی از بحران از سطح نازل ادبيات منحط فراهم آمده از نظمی سست و سخيف و نثری مصنوع و پرتکلف فراتر نرفت.دوره های طولانی جنگ و آشوب و ناامنی و سده های زوال انديشه همه امکانات انديشه ای خردورزانه را به تحليل برده بود.در اين ميان٬ اهل تصوف٬ بيش از پيش به متفکران «قوم» و انديشه عرفانی انحطاط يافته به يگانه «دستگاه مفهومی» آگاهی و خودآگاهی «ملی » ايرانيان تبديل شد.اين وضعيت مضاعف انحطاط و امتناع از آگاهی از آن٬ بن بستی بود که ايران پايان دوره گذار به انتهای آن رانده شد و بديهی است که بيرون آمدن از آن با تکيه بر منابع تاريخی و فرهنگی ايران امکان پذير نمی شد...

* برگرفته از "ديباچه ای بر نظريه انحطاط ايران» نوشته دکتر سيّد جواد طباطبايی؛ نشر نگاه معاصر، تابستان 81، چاپ دوم.
===============================================

مطلب دوم
گفتگوی سيد ابراهيم نبوی با رامين جهانبگلو ٬ به نقل از کتاب *موج چهارم* ٬ نشر نی
...
نبوی: ويژگی جامعه مدرن چيست؟
جهانبگلو: مدرنيته دو وجه اصلی دارد٬‌يکی وجه ابزاری و تکنولوژيک آن است و ديگری وجه انديشه انتقادی آن.مهم ترين وجه مدرنيسم همين وجه انتقادی آن است که غرب از طريق آن خود را نقد می کند و رو به پيشرفت می رود.درست بر خلاف آنچه غرب از مدرنيته می گيرد ما وجه ابزاری آن را گرفته ايم و با وجه انتقادی آن کاری نداريم...
ن: جامعه ايران جامعه کارکردی نيست.يعنی افراد نقشی در نظام اجتماعی برای خود نمی شناسند و با نظام اجتماعی غريبه هستند٬ به نظر شما حس دشمنی با عناصر ملی چنين وضعيتی را به وجود نياورده است؟
ج: ايراد جامعه ايران نبود روابط افقی بين مردم است و اين که رابطه مردم با دولت و قدرت رابطه ای عمودی است و وظايف اجتماعی مردم را دولت تعيين می کند.
ن: تعريف شما از ساخت سياسی ايران همين است؟
ج: نه٬ ساخت ذهنی جامعه ايران بدين شکل است؛ مردم به وظايف اجتماعی خود واقف نيستند و اگر وظيفه ای درست انجام شود٬ با فشار دولت بوده است. در يک کلام مردم مسووليت مدنی را نمی شناسند و مشکل از همين جا ناشی ميشود.
ن: ما غربی زندگی ميکنيم ولی اخلاق سنتی درايم٬‌روابط ما چه با يکديگر و چه با دولت بر اساس اخلاق سنتی است.در واقع به نوعی دچار عقب ماندگی اخلاقی نسبت به رفتار اجتماعی خود هستيم.اين تضاد و تعارض منجر به ابتلا به يک اسکيزوفرنيای اجتماعی شده است..
ج: بله٬ بعد ابزاری زندگی ما مدرن است و اخلاق سنتی ما هميشه جوابگوی جامعه مدرن نيست. روابط توليدی و روابط بوروکراتيک ما مدرن است اما اخلاق ما مدرن نيست.
ن: چرا اخلاق مدرن به وجود نمی آيد؟
ج: ايجاد اخلاق مدرن از قدرت سياسی يا دولت به جامعه تزريق ميشود و با تعيين طرق تربيت مدنی.دليل ديگر بر اينکه چنين وضعی به وجود نيامده شکست برنامه های سياسی است که از مشروطيت تاکنون از سوی روشنفکران برای ايجاد اخلاق مدنی طرح شد.
ن: برنامه های سیاسی برای ايجاد اخلاق مدنی چرا شکست خوده اند؟
ج: برای اينکه ما از غرب وجه ابزاری آن را گرفتيم ولی فضای اندشه انتقادی به عنوان وجه اصلی فرهنگ غرب هرگز در ايرا ن گشوده نشد و بدون فضای انتقادی فرآيند مدرن شدن کامل نميشود.
ن: عده ای معتقدند که ماشين ٬ ايديولوژی دارد و اخلاق آن عارض ميشود.چرا ما در مقابل ايديولوژيهای غربی مقاومت می کنيم؟آيا به اين خاطر نست که ما کاشف ابزار نبوده ايم؟
ج: ما به ابزارها از بيرون نگاه می کنيم.بعد هستی شناسی اين تکنولوژی در ما نيست و برای ما فقط يک ابزار است.انسان غربی زمانی که با ابزار تکنولوژيک کار ميکند با زمانی که به خانه ميرود به لحاظ معرفتی فرقی ندارد.در واقع وقتی سر کار ميرود آدم سنتی نمی شود و طبيعتا به اسکيزوفرنی هم مبتلا نمی شود( راستی من مدتهاست که راجع به اسکيزوفرنی جامعه ايران می خواهم مطلبی بنويسم٬‌ولی فرصت نکرده ام .لطفا اگه ننوشتم يادآوری کنيد.متشکرم.نی لبک)
ن: اين تعارض چقدر ناشی از رفتار دولت و چقدر ناشی از رفتار اجتماعی است؟
ج: مقدار زيادی ناشی از رفتار دولتها در صد سال اخير با غرب است.بخشی از آن هم نسبت به هنجارها و سنتها است.ما به تابوهای اجتماعی خود فکر نمی کنيم.تقليد جوانان ما نيز از غرب کاملا از بعد معرفتی تهی است.مثلا پديده تايتانيک.رويکردهايی آن طرف دنيا ظهور می کند و به سرعت جوان ايرانی آن را مصرف ميکند.اگر در غرب کالاهايی نظير آن مصرف ميشود ٬ يخشی از فرهنگ و تاريخ آنها و جزيی از يک کل است.و اصلا چنين پديده ای روابط مدنی يا دموکراتيک آنان را بر هم نمی زند.
ن: ارتباط اخلاقی ـ عاطفی ما با نسبت و وجه عقلانی ارتباط ابزاری به خودی خود تعارض ايجاد ميکند و نتيجه آن ابتلای جامعه يه اسکيزوفرنی است.از طرفی دولت هم با طرح توسعه اقتصادی در بخشی از برنامه سياسی خود که به شدت گرايش سنت يدارد به اين تعارض دامن ميزند...
ج: بله٬‌برنامه سياسی دولت به تعارض موجود دامن ميزند.ولی مردم بايد بدون نگاه به دولت ٬ روابط اجتماعی خود را تنظيم کنند و حدود مسووليتها را بشناسند.زندگی اجتماعی در ايران بسيار متزلزل است.و ارزشهای از هم پاشيده اجتماعی فاصله بين نسلها را افزايش داده است و آنان ديگر ارزشهای يکديگر را نمی فهمند.
ن: در واقع واژه مشترکی بين انان وجود ندارد؟
ج: در واقع زير بنای فرهنگی مشترک بين جوان ايرانی و نسل قبل از او وجود نداردو ربای گفتگو در باره تاريخ و سنت ايرانی جوان ما انگيزه ندارد.
ن: نشانه ای از نبود تحل و تغيير تاريخی منظم در ايران وجود دارد و آن هم گرايش گروه جوان ما به سنت است.
ج: کاملا ناآگاهانه و بيشتر در عرصه عرفان است؛ عرفان هندی ٬‌سرخپوستی و...که آن هم گرايش نيست بلکه نوعی عکس العمل است.
ن: عکس العمل در برابر چه چيزی؟
ج: در برابر وعيت موجود.جوان ايرانی پايگاه واقعی برای خود نمی تواند پيدا کند و. اين گمگشتگی را می خواهد در يک آموزه فلسفی يا عرفانی پنهان کند.بيشتر از اينکه يک تفکر در آن باشد ٬‌نوعی تابعيت از مد است.
ن: يعنی يک * استريو تایپ * است؟
ج: بله.بايد تفاوت بين عقل مدرن و مدنگری را روشن کنيم.عقل مدرن مدت طولانی با مفاهيم اجتماعی سر وکله ميزند. حتی با خود دست و پنجه نرم ميکند تا جا بيفتد.ولی وقتی يک نماد و يا يک فکر مد ميشود٬ اصلا با مفاهيم اجتماعی کاری ندارد و مثل يک کالا وارد می شود.عرفان سرخپوستی يک کالاست تا يک فکر٬ واقعا نمايندگان آن در ايران چه کسانی هستند؟اين عرفان می آيد ٬‌مدتی ميماند و جوان مثل يک کالا از آن استفاده می کند٬ اين مدهای فکری تبديل به پناهگاه های متافيزيکی برای جوان می شوند.روی متافيزيک تاکيد ميکنم٬ چون ممکن است اصلا اين متافيزيک فلسفه يا دين نباشد و چيز ديگری مثل تکنولوژی باشد يا يک انديشه انتقادی به صورت فلسفه باشد؛ دين باشد به صورت ايمان يا همين عرفان سرخپوستی يا حتی اعتقاد به سمبل های هاليوودی.به هر حال اينها پناهگه هستند ربای اين وضعيت متزلزل٬‌پناهگاهی موقتی و ناقص که برای جوان به طور موقت احساس امنيت ايجاد ميکند و بعد دوباره رها ميشود.ما در يک وعيت تاريخی قرار گرفته ايم که در آن زخمی شده ايم و بايد به جوان زخمی فکر کنيم.نبايد از آن فرار کنيم٬‌چون دوباره به سراغمان می آيد.