blog*spot
get rid of this ad | advertise here

سقوط برهنه





ایمیل



بايگانی




۱۱/۰۵/۱۳۸۳
 
خوداندیشی غایت مدار

نظر دوست عزیزم بهرام که با نگاه انتقادی خود دریچه های جدیدی را برای گفتگو و نقد فراهم می آورد نکاتی را به ذهن من متبادر کرده است ، من این نکات را در زیر می آورم.
بهرام:«ما هنوز بعد از دویست و بیست سال که از نوشتن مقالۀ معروف کانت در بارۀ روشن‌نگری می‌گذرد، هنوز در مرحلۀ "نرسیدن" به همانجا هستیم.»
به نظر می رسد ما در مواجهه با جهان مدرن به برزخ گرفتار آمده ایم و این برزخ پایانی هم ندارد.چرا که ما مبداء یعنی وضعیت موجود خودمان را برای همیشه کنار گذاشتیم و چشم به مقصد دوختیم.مقصد چه بود وهست؟مقصد, گلچینی از عوامل و اجزای جهان مدرن بوده است که خواب رخوت ما را برنیاشوبد و آنها را وصله پینه جامعه ایران کردیم .اینکه می نویسی 220 سال از نوشتن مقاله کانت می گذرد ولی ما هنوز نتوانسته ایم به و ضعیت روشن نگر برسیم از نظر من به معنی اینه که ما باید پاسخ کانت به سوال خودش را می توانستیم تجربه کنیم .اما من از شما می پرسم آیا پاسخ مقصدگونه ای که کانت تعیین کرده بر اساس مطالعه سوال از وضعیت جامعه ایران به عنوان مبداء حرکت فکری بوده است؟آیا کانت این نظرات را در انتزاع برای دل خودش بافته یا اینکه با مطالعه مسایل و معضلات انسانی جامعه خودش به این نتیجه رسیده؟آیا این ساده نگری نیست که ما پاسخهای آماده دیگران را در اندیشیدن تحت عنوان خوداندیشی معرفی کنیم؟ آیا این بازتولیدـ همان خود نیاندیشیدن نیست که ما مقصد کانت را به عنوان مقصد ایرانی(زبانی دیگر , فرهنگی دیگر و زمانی دیگر ) که با وضعیتی کاملا متفاوت درگیر است معرفی کنیم و سپس در مقام سرزنش وی برآییم؟ قصد من نه سرزنش شما برای تشویق این اقتباس, بل که رسیدن به نقطه صفریست که حداقل نقطه مشترک ما در آغاز به اندیشیدن است. شما هم اندیشه دیگران را فراوان به کار می گیرید و هم نکوهش می کنید و این تناقضی است که «خوداندیشی غایت مدار» عاملش را به آن دچار می کند. تکرار پرسشهای دیگران که شما مطرح کرده اید در ما دقیقا به این علت است که مقصد و سرانجام خودمان را پیشاپیش مدرنیت تعیین کرده ایم یعنی همانیکه عنصری که طرح پرسش خودجوش را بی معنی میکند.دوست من وقتی مقصد معین است دیگر پرسش چه محلی از اعراب می تواند داشته باشد؟سیکل معیوب ما در در جازدن و یا حتی انحطاط تمدنی مان نیز اینجاست که ما با ذهنیتی خود فریفته و خودشیفته در رویای طرح پرسش ایم .اما این پرسش هیچگاه ازاصالت برخوردار نخواهد بود , چراکه پاسخ آن از قبل مشخص و معین است و طنز بسیا رتلخی است که ما مقصد را پیش چشم داریم و ناگزیر از انتخاب آن هستیم و شیفته اش هم هستیم و راه های رسیدن به آن هم مشحص است اما, باز به طرح مقوله خود اندیشی و به طرح پرسش مبادرت می کنیم.بهرام جان پرسش برای چه؟پرسش در این موقعیت به نظر من جز پرسش از راههای رسیدن به هدفهای مورد نظر نمی تواند چیز دیگری باشد.در حالیکه خوداندیشی هدف از پیش تعیین شده ای را دنبال نمی کند. اما دوست من وقتی ما همه اش خودمان را با مبداء ومقصد دیگری مقایسه می کنیم , وقتی مبانی نقد سنت ما نه ناکارآمدی سنت , بل که لزوم نقد سنت بواسطه مواجهه گریزناپذیر ما با جهان مدرن وناهمخوانی سنت هامان با جهان غایی ( جهان مدرنی که بامقدمات و بنیانهای آن آشنا نستیم یا اگر آشناییم آنها را برنمی تابیم و به کاریکاتوری بدلشان می کنیم )هست, آیا ما را لزوم طرح پرسشی خودجوش به جا می ماند؟ فردیت و هویت فردی مفهومی است که ا زدل جامعه سرمایه داری برآمده و در عین حال از عناصر پیش برنده این سیستم است.وقتی که ما چنین مناسبات مادی و عینی را نداشته ایم چطور می توان تمام عوامل عینی شکل گیری فردیت را به ذهنیت انتزاعی تقیل داد و آنگاه صحبت از شکل گیری ذهنیت فردگرا به میان آورد؟فردیت خوداصلا مفهومی غربی است و زاده مناسبات جوامع سرمایه داری.به نظر من اشتباه فاحش ما در بررسیهای نظری غافل ماندن از زمینه های مادی و عینی بروز مفاهیم است.در حالیکه مفاهیم نمادی از شبکه ای واقعی و در هم تنیده و پیچیده از اجتماع, سیاست , فرد , اقتصاد و فرهنگ و روان جمعی هستند.پرسشگری از آن دست که مورد نظر کانت است و من هم چنانش می فهمم پرسش از خود است, از وضعیت خود رحالیکه ما بدون اشراف به وضعیت خود , به پاسخ دیگران به سوالهای خودشان می اندیشیم .طرح سوال زمانی ممکن است که ما بدانیم وبشناسیم که کجا ایستاده ایم .وضعیت وجود را بشناسیم و مهمتر از آن,عمل و مواجهه با کاستی هایی نظری که پیشروی عملی ما را ناممکن یا دشوار می سازد را بشناسیم.هم اینجا نفس اندیشیدن و تفاوت آن را در فرهنگ وتمدن پیشرفته و غیرپیشرفته می توان مقایسه کرد.نزد ما , اندیشه به ابزاری برای گذران روزمان تبدیل می شود و از فراتر رفتن از زندگی روزمره مان عاجز است .اندیشه برای اندیشه است و اینکه اصلا برای چه می اندیشیم و اصلا برای چی به تبادل افکار می پردازیم و یا برای چه اینهمه مطالعه می کنیم و *اطلاعات مند* می شویم, خود به سوالی برای ما تبدیل نشده است.اینکارو میکنیم چون *اونا* هم اینکارو می کنند, چون باید اینکارو کرد, چون درست است.همه ما داریم می اندیشیم و همه ما داریم سخن می گوییم و همه ما داریم برای آن *دیگری* نگون بخت تجویز می کنیم.و جز خودمون برای اندیشه شخص دیگری هم ارزش قایل نیستیم , همدیگرو جدی نمی گیریم و یا جدی گرفتمان منحصر و محدود به کلام است و غافل هستیم از این امر که, اندیشه در اجتماع انباشتی است و همگانی؛ پس اندیشه های ما نه نهادینه توانند شد و نه نهادساز و جریان آفرین.اینها را نوشتم تا بگویم که ما به *مساله* نمی اندیشیم و اندیشیدن برای ما برای حل مساله نیست.چرا که اگر برای حل مساله می بود بار نسلهای پیشین بر دوش ما اینهمه سنگینی نمی کرد.به نظر من صورت مساله ما از دوحالت کلی خارج نیست , , یا ما خودمان را با غرب مقایسه می کنیم و این مقایسه مبنای اندیشیدن ما در قضاوت نسبت به خودمان می شود و نتیجه می گیریم که عقب مانده ایم و فرهنگ وتمدن غرب را هم تایید می کنیم, خب روشها و علل وعوامل اجرای این پروژه مشخصه, چرا به اجرای آن همت نمی گماریم. و صورت دیگر مساله اینه که متن زندگی امروز ما به لحاظ مادی یا فکری آبستن تحول است و ما در اندیشه می شویم برای راهیابی , خب اینجاست که راهیابی و خود اندیشی جمعی محل توجه می تواند باشد.اما وقتی ما در تداوم سترونی فرهنگی و تمدنی خود, برمی خوریم به نسخه ای آماده و جذاب, و شیفته اش هم می شویم به نظر می رسد خوداندیشی دیگر موضوع توجه ما نتواند باشد.خوداندیشی زمانی ممکن است که هدفی از پیش تعیین شده برای آن قایل نشد و اجازه داد که اندیشه بر اساس نیازمندیهای متنوع انسانی به جولان در آید و راه خود را بپیماید.
اینکه می گویی:« خوداندیشی" با "سوال" شروع می‌شود و عمدتاً با این پرسش که:«پاسخِ "من" به این موضوع چیست؟» پاسخی که خودم دارم کدام است؟ ... اصلاً باید ازین مبنا حرکت کنم که برای منی که "واقعیت" را متفاوت از آنچه که تو می‌بینی، می‌بینم و برای منی که "حقایقم" متفاوت از حقایق توست، چرا باید "پاسخِ" یکسانی به مانند آنچه که تو داری، داشته باشم؟ اگر من، چیزی بجز تو هستم، آیا نباید سوالات و پاسخ‌های خودم را داشته باشم؟» مفروضی را در دل خود می پروراند؛ تفاوت بنیادین افراد ! به نظر من ماهیت اندیشه اجتماعی انباشتی است.اینکه من پاسخی ناب و 100% ا زآن خودم داشته باشم توهمی بیش نیست.شاهد این مدعا , پاسخمند تر بودن افرادی که مطالعه میکنند می باشد.آیا میزان پاسخمندی یک انسان بدون مطالعه برابر با میزان پاسخمندی فردی است که مطالعه میکند؟(یادآوری می کنم که مطالعه لزوما به رجوع به کتابها منحصر نمی شود و انسانهای عمل گرایی هستند که تجارب موجود یا گذشته را مطالعه میکنند و پاسخ مند می شوند).پاسخ من به سوالی جمعی بدون رجوع منتقدانه به پاسخهای پیشینیان ممکن نیست.در واقع اساس نقد , موجود بودن اندیشه ای است که به طوری بدیهی قبل از من بوجود آمده است.به همین علت به نظر می رسد پاسخی 100% از آن ـ خود وجود خارجی نداشته باشد. به نظر می رسد خلطی در موضوع مورد مطالعه شما رخ داده و آن عدم تفکیک خوداندیشی در سطح فردی از خوداندیشی در سطح اجتماعی است.مفروض سوالات شما تفاوت بنیادین افراد است که نیک می دانیم اینگونه نیست و انسان حاضر در اجتماع, ابتدا به ساکن از بخشی از موجودیت متفاوت خود به نفع بهره مندیهای اجتماعی چشم پوشی کرده است.بیاییم و مفروض مان را دوباره مرور کنیم؛ آیا ما انسانها «کاملا» از هم متفاوتیم؟!و آیا خوداندیشی ناب کانت در جوامع مدرن امروزی ممکن است؟و کارکرد می تواند داشته باشد؟
راستی دوستان! شبنم طلوعی نویسنده ی بلاگ بابونه ، بازیگر؛ نویسنده و کارگردان تئاتر مجبور به ترک ایران شد . او به علت پی‌روی از کیش بهاییت و اصرار بر انکارنکردن‌اش؛ از هر فعالیت هنری در ایران محروم و راهی‌ خارج از کشور شد.به نقل از هزار حرف نگفته!